
تأملی بر حکمرانی پسابحران
بعد از جنگ، چه باید کرد؟!
پس از آتش بس چه خواهد شد؟! این پرسشِ بسیاری از ماست. اما شاید مهمتر این باشد که بپرسیم: چه باید کرد؟
به گمانم برای پاسخ، میتوان از دو تجربهی مهم تاریخی الهام گرفت:
اول الگوی بازسازی شاه عباس صفوی پس از جنگ چالدران و دوم معجزهی اقتصادی آلمان غربی پس از جنگ جهانی دوم
جنگ چالدران، اگرچه با دلاوری و جانفشانی ستودنی سربازان ایرانی همراه بود، و جملگی حتی بدون یک مورد اسارت یا تسلیم شهید شدند، اما در نهایت به دلیل نابرابریِ چشمگیر در تسلیحات، به شکست انجامید. این جنگ، نه فقط یک ناکامی نظامی، که نمادی از واگرایی ساختار قدرت از واقعیتهای روزِجهان بود.
شاه عباس اما، این زخم ملی را به زایشگاهِ تحول بدل کرد. با نگاهی رو به آینده، دوری از شعارزدگی و با بازخوانی انتقادی گذشته به جای نفی آن، بنای حکمرانی نوینی را بر شالودهی اصلاحات اساسی پیریزی کرد. او بر ۴ محور کلیدی تکیه زد:
عقلانیت نظامی
با پایهگذاری ارتش دائمی متشکل از غلامان گرجی، ارمنی و چرکسی، و کاهش نفوذ قزلباشان، ساختار نظامیِ حرفهای و در عین حال وفادار را جایگزین ساختار قبیلهای صرفاً وفادار کرد. با این تدبیر که هوشمندانه، مرکزیت همچنان با حلقه سخت وفادار ماند. همچنین تأسیس توپخانه و دعوت از مستشاران نظامی اروپایی همچون آنتونی شرلی، نمود روشن برنامهریزی واقعبینانه برای به روز رسانی بود.
اقتصاد پویا
شاه عباس با انتقال جاده ابریشم به مسیرهای امن داخلی، ایجاد بازارها و کاروانسراهایی چون بازار قیصریه اصفهان، و حمایت از صنعتگران و هنرمندان داخلی، اقتصاد ایستا را به چرخهای پویا و مولد بدل کرد.
دیپلماسی هوشمند و منعطف
او دشمنان دیروز را به متحدان امروز تبدیل کرد؛ از جمله با گشایش روابط تجاری و سیاسی با هلند، انگلستان و جمهوری ونیز، و تلاش برای تشکیل ائتلافی ضدعثمانی با قدرتهای اروپایی.
نمادسازی تمدنی
پروژهی انتقال پایتخت به اصفهان و خلق بناهایی چون مسجد امام، میدان نقش جهان و مدرسهی چهارباغ، نمایشی بود از بازسازی “قدرت نرم” ایرانی. معماری و شهرسازی، بدل به زبان جدیدی برای بیان اقتدار ملی شد.
در سوی دیگرِ تاریخ، آلمانِ ویران شده از جنگ جهانی دوم، در مدت کمتر از یک دهه به یکی از برترین اقتصادهای جهان بدل شد. این معجزه، حاصل مدیریت دوراندیشانهی لودویگ ارهارد بود؛ وزیر اقتصادی که باور داشت بازسازی از دل نهادها و “مشارکت عمومی” میجوشد.
او با حذف یارانههای ناکارآمد، اصلاح نظام مالیاتی و معرفی مارک جدید در سال ۱۹۴۸، زیرساخت یک اقتصاد رقابتیِ با نظارت دقیق را بنا نهاد. آلمان، بهجای بازسازی ظاهری، به بازآفرینی نهادی روی آورد. این کشور با پذیرش مشارکت بخش خصوصی، ارتقای اعتماد عمومی و بهره گیری از فرهنگ کار و انضباط بومی، الگویی از بازسازی بر اساس سرمایه اجتماعی ساخت. دانشوران اقتصاد چون داگلاس نورث در نظریهی “نهادها و رشد”(1990) تصریح میکنند که رشد و توسعه نه وابسته به منابع، بلکه مرهون نهادهای پاسخگو، پیشبینیپذیر و منعطف است.
بنا بر تجربهی تاریخ، شرطِ پیروزی کسب ۵ گوهر است:
- دانشِ ریشهدار و روزآمد
- اقتصادِ زاینده
- دیپلماسیِ هوشمند و منعطف
- سرمایه انسانیِ شکوفا
- نمادهای تمدنیِ زنده
بحران نه تنها پایان نیست؛ بلکه می تواند آغاز فرصتی طلایی برای بازسازی خلاقانه باشد. به تعبیر یوزف شومپیتر، اقتصاددان برجستهی اتریشی، آنچه به پیشرفت میانجامد، فرآیند “تخریب سازنده” به جای تکرار گذشته است: نابودی مدلهای ناکارآمد و جایگزینی آنها با الگوهای نوآور.
در روزهای پسابحران، آنچه بیش از بازسازی فیزیکی اهمیت دارد، “بازسازی معنا و ترسیم افق مشترک” است. برای این مهم، سه اقدام بنیادی و تحقق “حکمرانی مشارکتی” ضرورت دارد:
- ساختار سیاست گذاری منعطف تر شود؛
- نهادهای عمومی ارتقاء یابند؛
- و مهمتر از همه: تمام ظرفیت های مردمی با وجود تفاوت های ظاهری و سلیقه ای، نه در شعار، بلکه در عمل همگرا و شریک حکمرانی شوند.
در این مسیر، “هویت و ملّیت ایرانی”، یک فرصت بی بدیل است. همان امکانی که در تاریک ترین دوره های تاریخ، همواره ققنوسوار، ایران را از دل خاکستر بیرون کشیده و سیمرغ گون به آسمان برافراشته است.
منبع: متسا