جبر و اختيار در انديشه مولانا-آخرین قسمت
اختيار و آزادي از ديدگاه مولوي
مولوي اختيار را در انسان از جهات و ابعاد مختلف مورد بررسي قرارداده و اثبات نموده است.
اشاره وي به آيه شريفه:
«ﻭﻟﻘﺪﻛﺮﱠﻣﻨﺎ بني آدم و ﺣﻤﻠﻨﺎﻫﻢ ﻓﯽ ﺍﻟﺒﱠﺮﻭ ﺍﻟﺒﺤﺮ و ﺭﺯﻗﻨﻬﻢ ﻣﻦ ﺍﻟﻄﻴﺒﺖ و فَصّلنَهُم ﻋﻠﻲ ﻛﺜﻴﺮ ﻣﻤﻦ ﺧﻠﻘﻨﺎ ﺗﻔﻀﻴﻼً» (اسراء، 70)
«و ما اولاد آدم را كرامت بخشيديم و آنها را بر خشكي و دريا مسلط ساختيم و از روزهاي پاك بهرهمندشان نموده و بر بسياري از آفريدههايمان برتري داديم».
اين آيه اشاره به قدرت و تسلط انسان بر عالم و هم چنين به اختيار و آزادي انسان از ساير موجودات مربوط ميشود چون عبادت انسان از روي اختياراست ولي عبادت حيوان و ملك و نباتات و … از روي جبر و فطري است. (زرينكوب ، 1364 – ج1 ، 354)
همچنان كه گفته:
تو ز كرمنا بني آدم شهــي هم به خشكي هم به دريا پا نهي (مثنوي 2/3773)
زآنكه كرمنا شد آدم زاختيار نيـم زنبور عسل شـد نيـم مـــار (مثنوي 3/3291)
آدمي بر خنگ كرمنا سـوار در كف دركـش عنــان اختيــار (مثنوي 3/3300)
وجود فراز و نشيب زندگي و اينكه آدمي در امور زندگي خود با راهحلهاي گوناگون روبروست و اگر مجبور بود تنها يك راه بيش نداشت خود دليلي است بر اختيار انسان كه به مقايسه و انتخاب مسير بپردازد. (گلستاني ، 1368 ، ج2، 179)
شر:
مولانا طبيعت شر را از لحاظ اخلاقي مورد بحث قرار ميدهد و ميگويد شر هر چند نمودي مبني است. در واقع امور به خودي خود نه خوبند نه بد.
شر امري واحد كه در شرايطي براي خودي خير است و در موقعيتي براي خودي شر محسوب ميشود. (عبدالحكيم ، 1352، 100)
نكتـه ديگر تو بشنـو اي رفيـق همچو جان او سخت پيدا و دقيق
در مقامي هست هم اين زهر مار از تصـاريف خدايـي خوشگـــوار
در مقامي زهـر و در جايـي دوا در مقـامي كفـر و در جايــي روا
(مثنوي1/2599-2597)
در حقيقت هر عدو داروي تست كيميا و نافع دلجوي تست (مثنوي 4/94)
پس بصورت عالم اصغر تويـي پس به معني عالم اكبر تويـي
ظاهراً آن شاخ اصل ميوه است باطناً بهـر ثمر شد شاخ هست
گـر نبودي ميـل و اميـد ثمـر كي نشاندي باغبان بيخ شجـر (مثنوي 4/523-521)
ابعاد اختيار
مولوي اختيار را در انسان از جنبههاي مختلف مورد بررسي قرار داده و اثبات كرده است.
اختيار دريافت حسي
اختياري است ما را در جهان حس را منكر نتاني شد عيان
اختيار خود ببين جبري مشو ره رها كردي بره آ كج مــرو
منظور از حس در دو بيت مذكور احتمالاً وجدان است كه حس دروني از آن تعبير ميشود همانطور كه احساس اختيار بوسيله وجدان مورد تاييد فلاسفه و روشنفكران علم انسانيست. (جعفري، 1349 – ج 12، 361 و 362)
امر و نهي عالم (الهي)
تعبيري كه قرآن موضوع امر و نهي و تكليف را به عنوان دليل اختيار معرفي مينمايد مفهوم اخلاص و در فلسفه قرون معاصر با الفاظي از قبيل احساس با شرافت تكليف عنوان ميشود.
جملـه قــرآن امرونهي است و وعيـد امـر كردن سنگ مرمر را كـه ديــد
هيـچ دانــا هيـچ عاقــل اين كنـــد با كلوخي و سنگ خشم و كين كند
كـه بگفتـم كه چنين كن يا چنـــان چــون نكرديد اي مـوات و عاجــزان
عقل كي حكمي كند بر چوب و سنگ عقل كـي چنـگي زند بر نقش چنـگ
كــاي غلام بستـه دست اشكستـه پا نيـزه بر گيـر و بيــا سـوي وغـــــا
خــالقي كه اختـر و گـردون كنـــد امــر و نهــي جاهـلان چون كنـــد (همان، 363)
كشش به سوي خوبي و بدي
گرايش به خير و شر و انتخاب يكي از آن دو و همچنين ارتكاب به هر دو در زمان هاي مختلف ، توبه از بدي و ميل به خوبي ، همه بيانگر اختيار و آزادي انسان در اين امور است . مولانا با توجه به اين مطلب گفته: خداوند فرشته و شيطان را دو دعوت كننده در عالم انسان قرار داده كه هر دو انسان را به سوي خود ميخوانند و اين انسان است كه بايد در اين مورد كداميك را اختيار كند.
ديـو گويـد اي اسيـر طبـع و تـن عرضـه ميكـردم نكـردم زور مـن
و آن فرشتـه گويـدت من گفتمت كه از شـادي فـزون گـردد غمــت
آن فلان روزت نگفتـم من چنــان كي از آن سوسيت ره سوي جنـان
مـا محب جـان و روح افـزاي تـــو سـاجـدان مخلـص بـا پـاي تــــو
اين زمانت خدمتـي هم ميكنيــم سـوي مخدومـي صلايت ميزنيــم
آن گــروه بـابـات رابــوده ﻋّـﺪي در خطاب اسجـــد وا كــرده ﺍبـّـا
آن گرفتــي آن مـــا انـداختـــي حتــي خدمتـهاي مــا نشناختــي
مخلص اين كه ديو و روح عرضهدار هــر دو هستنـد تتمــه اختيــــار
اختيــاري هست درمـــا ناپذيـــر چون دو مطلب ديـد آيد در مزيـــد (جعفري، 1349 – ج12، 364)
تعليـم و تربيت
همه مراكز تعليم و تربيت در سراسر جهان نشانه و پرچم اختيار بشر است، انسان نميتواند با تزوير حرفه و صنعتي را به كسي ياد دهد مگر اينكه شخص آموزنده اختيار و انگيزه يادگيري را داشته باشد. (همان ، 365 و 366)
اختيار است در مـا نا پديـد چون دو مطلب دي آيد در مزيد
اوستادان كودكان را ميزنند آن ادب سنگ سيه را كي كنند
هيچ گويي سنگ را فردا بيا ور نيايي من دهـم بـد را ســزا
هيچ عاقل هر كلوخي را زند هيچ با سنگي عقابي كس كنـد
(مثنوي 5/3083-3080)
ندامت و پشيماني از انجام فعل
اين كه فــردا اين كنـم يا آن كنـم اين دليل اختيـار است اي صنـم
و آن پشيماني كه خوردي ز آن بدي ز اختيـار خويش گشتي مهتــدي
(مثنوي5/91-2990)
گر نبودي اختيار اين شــرم چيست وين دريغ و خجلت و آزرم چيست
زجر استـادان به شـار دان چـراست خاطر از تدبيرها گـردان چــراست
ورتـــويي غافــل است از جبـــر او مـاه حق پنهان شـد انـدر ابــر او
هست ايـن را جـواب ار بشنــــوي بگذري ار كفـر و در دين بگــروي
حسرت و زاري گــه بيمــاري است وقت بيمـــاري همه بيداري است
آن زمـان كه ميشــوي بيمـــار تو ميكني از جـرم استغفــار تــــو
(مثنوي 1/624-619)
مــينمـايـد بـر تـو زشتــي گنــــه مـيكنـي نيت كه باز آيــم به ره
عهـد و پيمان ميكني كه بعـد از اين جـز كـه طاعت ﻧﺒﻮﺩﻡ كار گــزيـن
پس يقين گشت اين كه بيماري تو را مـي ببخشد هوش و بيـداري تو را
پس بدان اين اصـل را اي اصـل جــو هر كه را درد است او برده است بـو
هــر كـه او بيـدارتـــر پـر دردتـــر هـر كه او آگـاهتـــر رخ زردتـــر
(مثنوي1/629-625)
پاداش و كيفر الهي
اعمال خوب و بد انسان اثبات كننده اختيار اوست. چون خدا از انسان انتظار اعمال نيك را دارد.
تمثيل مولانا در اين مورد داستان دزدي است كه در باغي به بالاي درختي رفته و از ميوه آن درخت ميخورد. صاحب باغ از دزد ميپرسد كه چكار ميكني؟ دزد ميگويد: از درخت خدا، بنده خدا، ميوه ميخورد. صاحب باغ دزد را به درخت ميبندد و او را شلاق ميزند. دزد فرياد ميزند رحمي بكن چرا ميزني؟ صاحب باغ به او ميگويد: بنده خدايي چوب خدا را به بندﺓ خدا ميزند، و من بيتقصيرم. دزد ميگويد: از جبر توبه كردم و اقرار ميكنم كه زندگي به اختيار است. (گلستاني ، 1368 – ج2، 180)
آن يكـي مـيرفت بــالاي درخــت مـيفشانـد آن ميوه را دزدانــه سخت
صاحب بـاغ آمـد و گفت اي دنـــي از خــدا شـرميت گـو چـه ميكنـــي
گفت از بـاغ خـــدا بنــده خــــدا گـر خورد خـرما كه حق كــردش عطا
عــاميانـه چـه مـلامت مـيكنـــي بخــل بـر خــوان خـداونــد غنــــي
گفت اي ﺍﯾﻨـﻚ بيــــاور آن رســن تــا بگـويــم من جـواب بـوالحســـن
پس ببستش سخت آن دم بر درخت ميزد او بر پشت و ساقش چوب سخت
گفت آخــر ازخــدا شـرمي بـــدار مـــيكشــي اين بـي گنــه را زار زار
گفت از چـوب خــدا اين بنـــدهاش مـــيزنـد بر پشت ديگر بنــده خوش
چــوب حـق و پشت و پهلـــو آن او مـــن غــلام و آلــت فرمــــــان او
گفت توبـه كردم از جبــر اي عيـــار اختيـــارست اختيـــارست اختيـــار
(مثنوي 5/3086-3077)
سرزنش و بازخواست افراد
سنگ را كس نگويـد ديـر آمــدي يا كه چوبا تـو چــــرا بـر من زدي
امرونهي و خشم و تشريف و عقيب نيست جز مختاري را اي پاك جيب
(مثنوي 5/73 و2971)
جملــه عالـم مقـر در اختيـــــار امــرونهــي اين بيـارد و آن ميـــار
او همي گويد كه امـرونهــي لاست اختيــاري نيست اين جمله خطاست
حس را حيوان ﻣﻘﺮﺳﺖ اي رفيــق ليــك ادراك دليـــل آن دقيــــق
زآنك محسوس است ما را اختيــار خوب مــيآيد بـرو تكليف كــــــار
(مثنوي 5/3019-3016)

