جبر و اختيار در انديشه مولانا-4
ديدگاه مولانا نسبت به مكتب هاي كلامي و فلسفي
مولانا در عصري به سر ميبرد كه علم و فلسفه، عرفان و معارف اسلامي در تمامي زمينهها به رشد و تكامل خود رسيده بود لذا به پاسخهاي كلامي و فلسفي جواب هاي دقيق داده شده بود. او چون به مسائل احاطه كاملي داشت در هر ﻣﺴﺄله از بهترين مواد بهره گرفته و در بيان مسائل فلسفي و كلامي خلاقيت به خرج داده است. (گلستاني ، 1368 – ج 2 ،174)
مباحثي كه مولانا در مثنوي خود نسبت به اصطلاحات كلامي و متكلمان دارد حاكي از وقوف او به اين مباحث است در عين حال گوينده مثنوي از اهل كلام و كساني كه بدان اشتغال دارند به الفاظي مثل باحث و مفلسف تعبير ميكند. (زرينكوب ، 1364 – ج1 ،442)
فلسفي از نوع ديگر كرده شرح باحثي مر گفت او را كرده جرح (مثنوي2/2924)
از مفلسف گويـم و سـوداي او بــاز كشتيـــها و دريــاي او (مثنوي6/2223)
مولانا از مقالات متكلمان و ارباب مذاهب كلامي به مذاهب شيعه و اسماعيلي، جبريه و معتزله پرداخته و در اين ميان نقد و تحليل او بيشتر به جبريه و معتزله است. (همان، 443)
عقايد اهل اعتزال در مثنوي مكرراً مورد بحث قرار گرفته از آن جمله مناظره مغ با مسلمان كه طي اين مناظره مغ مسلمان را مجبور ميكند و وقتي وي معترض ميشود مسلمان به مغ ميگويد خداوند ترا مسلمان ميخواهد و هم چنين مناظره عمر و بن عبيد كه از پيشروان اهل اعتذال بود با مغي كه در كشتي بودند و مغ كافر از قبول آن اباء دارد و نيز تعاليم معتزله كه به قدرت انسان بر فعل و نفي رﺅيت خدا در قيامت و اعتقاد به محدث بودن قرآن كه اين فرقه از آغاز پيدايش مورد انكار اهل اشاعره بوده است در مثنوي به پارهاي از اصول و عقايد آنها پرداخته ميشود. (همان، 447و448)
مر مغي را گفت مردي كاي فلان هين مسلمان شو بباش از مومنان (5/2912)
من اگـر ننگ مغـان يا كافـــرم آن نيم كه بر خدا اين ظن بــرم (5/2930)
يكي از دلايل مهم انتقاد مولانا از بنياد تفكر معتزله اين است كه آنها عقل نظري را طوري وانمود ميكنند كه جايي براي كشف و شهود نمانده است.
چشم حس راهست مذهب اعتزال ديدﮤ عقل است، ﺳﻧﯽ در وصال (مثنوي ، 2/61)
معتزله در بند حواس ظاهرياند و چون دچار گمراهي شدهاند خود را سني نشان ميدهند يعني خود را گروه عارفان صاحبدل جلوه ميدهند. (زماني ، 1374 – ج2،40 و41)
سخـره حسانـد اهـل اعتـزال خويش را سنّي نمايد از ضَلال (2/62)
رد آرا در معتزله در مثنوي مولانا از آن جهت كه در كودكي وي فرﻗﺔ اهل معتزله به عنوان فرﻗﺔ كلامي فعال مورد توجه بوده است و او اين مورد را از پدرش بهادر ولد و هم چنين از استادش سيد برهان محقق ترمزي سخناني شنيده بود در عين حال مبارزه با عقايد آنها را در حكم مقابله با اقوال فلاسفه و اهل ضلالت تلقي مينمايد. (زرينكوب ، 1364 – ج1 ،448)
ايشان درباره شيعه اماميه تكريم چشمگيري كه از امام علي(عليهالسلام) دارد او را از جهت اين كه با وجود زهد و پارسايي و بياعتنايي كه به دنيا داشته مورد تنزيه قرار ميدهد. اين تكريم از امام علي(عليهالسلام) مبني بر توﻟﺎّي علي(عليهالسلام) و اهل بيت ميباشد و هم چنين ﺗﻌﺼّﺐ شيعه سبزواري كه كسي نامش ابوبكر باشد در شهر خود را ندهند و يا اهل كاشان به آن كس كه نامش ﻋﻤَّﺮ باشد نان نميفروشند. (همان ، 456)
از علـي آمــوز اخـلاص عمـــل شيـر حق را دان مطهر از دغل (مثنوي 1/3721)
آنكه او تن را بدين سان چي كند حرص ميري و خلافت كي كند (مثنوي 1/3945)
گويندة مثنوي در نقد آرا در جبريه گفته: اهل جبر امر محسوس خود را منكر ميشوند. از نظر خردمندان فساد اعتقاد به جبر از قَدر بيشتر است زيرا جبري ارادﺓ خود را انكار ميكند، در حالي قَدري ارادﺓ نامحسوس و نامرئي الهي را منكر است. (زماني ، 1374 – ج5 ،825)
در خرد جبر از قَدر رسواتر است زانكه جبري حس خود را منكر است (5/3009)
به عنوان مثال: آتش لباس جبري را ميسوزاند اما او ميگويد اصلاً آتشي در كار نيست يا اين كه جبري لباساش را ميدوزد و ميگويد نخي در كار نيست.
جامهاش سوزد، گويد: نار نيست جامهاش دوزد بگويد تار نيست (مثنوي 5/3014)
پس تفسطط آمد اين دعوي جبر لاجرم بدتر بود زين روز گبر (مثنوي 5/3015)
نتيجه ميگيريم كه اهل جبر براي خودشان نوعي سفسطه بافي ميكنند از اين رو از اهل ﻗَﺪﺭ بدتر ميباشند در توضيح اهل سوفسطايي ميتوان گفت كه سوفسطائي لفظً به معني دانشور است و چون آنان در فن و خطابه ﺗﺒﺤٌﺮ داشتند ميتوانستند براي هر دليلي برهان اقامه كنند آنان هر امر بديهي را با ﻟﻔّﺎﻅﻲ و بازي با كلمات انكار ميكردند مولانا نيز جبريان را كه هر امر بديهي را انكار ميكنند سوفسطايي معرفي ميكند. (همان ، 827)
هم چنين تصويري كه مولانا از اهل فلسفه دارد تصويري است دهري و وي فيلسوف را مانند نابينايي تلقي ميكند كه به همه جا ميرود اما راه به نور نمييابد. او ميگويد فيلسوف بر عصاي استدلال تكيه دارد لذا از نور حقيقي فاصله داشته و هيچ وقت به نور نميرسد. (زرينكوب، 1364 – ج1، 458)
ميافزايد در وسايط فلسفي از دلايل باز بر عكسش صفي (مثنوي 5/569)
گويندﺓ مثنوي ياد حال امام محمد غزالي است كه كلام و فلسفه را طرد مينمايد تا حقيقت را در طرق صوفيه جستجو كند روح تعاليم او فلسفهاي است ضد فلسفه، چرا كه فلسفه در آنچه كه به الهيات مربوط ميشود بين انسان و آنچه مطلوب است با برهان هاي عقلي و حجتهاي مربوط به علت و معلول واسطه و فاصله ميآورد بهجاي آن كه شخص طالب را به خدا نزديك تر كند از او دور ميسازد از اين رو فلسفه استدلالي جز ظن و گمان چيز ديگري به بار ندارد. اما حكمت كشفي كه عارف آن را براي خود تعيين ميكند مورد قبول مولاناست. (زرينكوب، 1364 – ج1، 461)
حرف و صورت و گفت را برهم زنم تا كي بي اين هر سه با تو دم زنم (مثنوي 16/1730)
مولانا بر مكتب اشراق كه روش و جد و حال، كشف و شهود را در پيش گرفتهاند دلبستگي تمام دارد. و خود را تا انتها پيش ميبرد و علاوه بر اين مسائل در امور مربوط به خدا و انسان، روح و معاد، جبر و اختيار و سرنوشت مطالب قابل توجه دارد. (گلستاني، 1368 – ج2، 175)
ادامه دارد…

