خاطرات یک رزمنده دفاع مقدس-1
گفت و گو با دكتر مرتضی سلیمانی
حرفهای زیادی برای گفتن دارد، آنقدر که به قول خودش از خیلیهاشان فاکتور میگیرد. خودش را هنوز سرباز اسلام میداند و با این که دوتا راد، هشت تا پیچ، دوتا داربست و سه چهار تا دیسک مصنوعی در کمرش جاخوش کرده و ریههایش با بمبهای شیمیایی عکس یادگاری دارد و تیر ترکش پا قفسه سینه و زیر بغلش را نوازش و پرده دیافراگم با اصابت تیر سیمینوف از بین رفته؛ باز هم از کار و تلاش در راه هدفش دستبردار نیست.
تصمیم گرفته خاطراتش را بگوید؛ آن هم تنها با یک هدف خدمت به اسلام و دفاع از ایران اسلامی، و آگاهی مردم که رزمندگان و فرزندان آنها برای دفاع از کشور چه جانفشانی ها کردند. آخرین حلقة رزم یک رزمنده، نه تحویل سلاح به واحد تسلیحات که نوشتن خاطرات نبرد است. یک رزمنده تا زمانی که خاطراتش را ثبت نکرده هنوز جنگ را به انتها نرسانده است. هنوز چیزهایی به تاریخ و آینده و آرمانش بدهکار است.
مجبور میشوم خیلی از حرفها و خاطراتش را کوتاه کنم تا در صفحههای زیر جا بگیرند. آنچه میخوانید گوشه کوچکی از مجاهدتهای ایشان در این مسیر خطیر است که به زعم این حقیر گلچین شده:
به عنوان اولین سؤال خودتان را معرفی کنید؟
من در یکی از محلات نیشابور به دنیا آمدم و تا کلاس پنجم، همان جا ماندم.
انقلاب که شد، من و تعدادی از دوستانم شدیم یک گروه سی نفره و به راهنمایی یک از بزرگان راهی مشهد شدیم و جالب است که با شروع جنگ تمام این گروه راهی جبهه شدند.
اولین بار کی و چطور به جبهه رفتید؟
وقتی برای اولین بار تصمیم گرفتم بروم جبهه چون کم سن و سال بودم، اجازه نمیدادند. دیدم نمیشود دست روی دست بگذارم، رفتم سپاه نیشابور تا برای اعزام ثبت نام کنم، اما بی فایده بود. باز هم نگذاشتند. این بار شناسنامه برادر بزرگ ترم را برداشتم بردم سپاه مشهد، اما ماجرا لو رفت و مچم را گرفتند.
رفتم به مادرم اصرار کردم بیاید پادرمیانی کند. این بنده خدا که همسر و پنج پسرش را خودش برای اعزام برده بود، دست من را هم گرفت و با هم رفتیم سپاه نیشابور. یادم هست مادرم التماس میکرد که اجازه دهند من هم بروم ولی راضی نمیشدند! همان موقع چهار تا از برادرها و پدرم در منطقه بودند. آن قدر رفتم و آمدم تا بالاخره سال ۶۲ اسمم را نوشتند و فرستادنم برای آموزش و بعد از آن عازم منطقه شدم.
رفتم مهران.
آن موقع عملیاتی آنجا نبود ولی آموزشها ادامه داشت. دو سه ماهی می ماندم و چند روزی می آمدم مرخصی. در ایام مرخصی هم، درگیر درسها بودم. خیلی برایم درس ها و امتحانات مهم بود. یادم هست یک بار ۱۱ ماه منطقه بودم و وقتی برگشتم مشهد یک ماه بیشتر تا امتحانات باقی نمانده بود. آن روزها فقط کارم شده بود درس خواندن. جواب امتحانات که آمد خیلیها تعجب کردند؛ کسانی که در کلاس درس حضور داشتند، معدلشان پایینتر از من بود.
اولین عملیاتی که در آن شرکت داشتید کدام بود؟ آن زمان نیروی کدام یگان بودید؟
من نیروی تیپ۲۱ امام رضا(ع) بودم که بعدها شد لشکر. فرمانده آن شهید چراغچی و آقای قالیباف جانشین او بود. یادم هست خیبر، اولین عملیاتی بود که در سال ۶۲ در آن شرکت کردم.
چه کار می کردید؟
با این که هفت بار اول به عنوان بسیجی اعزام شدم و کارم کمک آرپی چی زن بود، و سعی میکردم در کنار رزم و عملیات، کار آموختن و آموزش دادن را هم انجام بدهم. همیشه مطالعه ودرس را دوست داشتم .هر موقع که به جبهه می رفتم یک از وظایفم علاوه بر آموزش رزم و افزایش توان رزمی و قدرت جسمی با حضور در سنگرها می رفتم و با رزمندهها صحبت میکردم. و سؤالات آن ها را در حد وسع و توان جواب می دادم. با این که سن من کم بود و هنوز پشت لبم سبز نشده بود، البته به نظرم تأثیری که عمل انسان بر دیگران دارد خیلی بیشتر از حرف است. من همیشه سعی داشتم در عمل هم مؤثر و پیشقدم باشم. همة تلاشم این بود که در کار رزمی هم سرآمد باشم. در زدن آرپیجی و تکتیراندازی از همه بهتر نشانه میگرفتم. یادم هست فرمانده گردانمان، شهید کابلی هر کاری داشت مرا صدا میکرد. من هم نه نمیآوردم. کارها که تمام میشد و وقت استراحت بود، من تازه میرفتم سراغ سنگرها و با رزمندهها، نفر به نفر صحبت میکردم و هر آنچه بلد بودم به هم رزمانم می گفتم.
سعی من همیشه بر این بود تا ذهن بچهها را برای شب عملیات آماده کنم. چون ترس، عکسالعمل طبیعی انسان در برابر خطر است، اما اگر فضا برای یک رزمنده تعریف شود او میشود شجاع ترین فرد و بی باکانه حاضر است جانش را هم بدهد. رزمنده وقتی می بیند یک نفر که در سنگر تا دیروز به او آموزش می داد در تمام مراحل کنار اوست؛ از آموزش و رزم شب گرفته تا کار نظافت و بعد هم در شب عملیات دوشادوش او میجنگد، حرفش تأثیر بیشتری بر او میگذارد.
از عملیاتهای دیگری بگویید که در آن شرکت کردید؟
بعد از عملیات خیبر در ۱۷ فروردین ۶۳ مجدداً به منطقه اعزام شدم، اما اینبار شدم نیروی لشکر ویژه شهدا که فرماندهاش شهید محمود کاوه بود. وقتی رفتم کردستان به آنها گفتم آرپیجیزن هستم، آنها هم یک کمک به من دادند. آنقدر در کارم متبحر شده بودم که با آرپیجی، نقطه میزدم.
اولین عملیاتی که در کردستان و در کنار شهید کاوه انجام دادم در منطقة بِست و دیوان دره انجام شد. ما از بوکان سوار کامیونهایی شدیم که روی آن چادرهایی کشیده شده بود. مردم بوکان دامهای شان را با کامیون به ییلاق و قشلاق میبردند و شهید کاوه از همین موضوع استفاده کرد تا بدون آنکه عراق متوجه شود نیروها را وارد منطقه کند. ما صبح از یک گندم زار در بوکان سوار کامیون شدیم و غروب رسیدیم دیوان دره؛ بدون هیچ توقفی در مسیر. حالا بماند چه بر ما گذشت در این مسیر. وقتی هم از کامیونها پیاده شدیم بدون این که بتوانیم استراحت کنیم دستور حرکت ستون داده شد و از ما خواستند نمازمان را در حال حرکت بخوانیم؛ البته نیروها همگی بدن های قوی و ورزیدهای داشتند. شهید کاوه در آموزشهای قبل از عملیات، سنگ تمام گذاشته بود.
منطقه کوهستانی بود، البته پوشش گیاهی نسبتاً زیادی داشت. کمی که ستون حرکت کرد، باران تندی گرفت. به هر سختی بود خودمان را رساندیم بالای کوه. بست، روستایی در بالای آن کوه بود که شده بود پایگاه ضد انقلاب و قرار بود ما به آن روستا حمله کنیم. ما میدانستیم که حدود هفتاد هشتاد نفر ضد انقلاب در آن روستا هستند و بیست سی نفر از نیروهای بسیج و سپاه را هم اسیر گرفتهاند. شهید کاوه طراحیهای عملیاتش در کردستان معروف بود. با طرح و نقشه او به روستا حمله کردیم و موفق شدیم بدون حتی یک مجروح، اسرا را آزاد کنیم.
شب بدون این که ذرهای استراحت کرده باشم نوبت نگهبانی من رسید. یک طرفم رودخانه و طرف دیگرم جنگل بود. از جنگل، مدام صدای حیوانات و از سوی دیگر صدای تیراندازی به گوش میرسید. من هم وضعیت جسمی بدی داشتم، اما به هر سختی بود آن قدر دور این بچهها که به امید من خوابیده بودند راه رفتم و دور زدم تا خوابم نگیرد. دو ساعتم که تمام شد اصلاً حال خودم را نمی فهمیدم. سختترین نگهبانی که در طول جنگ داشتم، همان شب بود.

