داستان واقعی
چاقویی که مامور بود!!!
دکتر محمد آقایی
بهنام خدا
صبح روز هشتم محرم سال ۱۳۸۳، خواهرم تماس گرفت و پرسید که؛ آیا مثل سالهای گذشته، روز تاسوعا گوسفندی برای هیئت محل قربونی میکنی؟
گفتم؛ آره، چطور مگه؟
گفت؛ زحمت بکش و یه گوسفند چهل، پنجاه کیلویی هم از طرف من بخر و قربونی کن، بعداً حساب و کتاب میکنیم.
گفتم؛ چشم و رفتم سراغ نیازمندیهای روزنامه همشهری و اولین شماره تلفن (گوسفند زنده ) رو که دیدم باهاش تماس گرفتم و سفارش دو راس گوسفند چهل، پنجاه کیلویی دادم و درخواست کردم که قصاب هم نیاز دارم، چون هیئت قصاب اختصاصی برای ذبح نداره.
طرف هم پشت تلفن گفت که قصاب حرفهای تر از من پیدا نمیکنی.
گفتم؛ این اعتماد به نفس از کجا ناشی میشه؟
گفت؛ مشتی، من شتر مرغ سر میبرم و قصابهای حرفهای میدونند که از شتر و یا گاو ذبح کردنش بسیار سختره.
گفتم؛ ببینیم و تعریف کنیم.
قرار گذاشتیم فردا (روز تاسوعا ) به آدرسی که براش گفتم مراجعه کنه.
ساعت هشت صبح تاسوعا گوشیم زنگ خورد
قصاب بود و گفت؛ من آماده ام.
گفتم الان کجایی؟
گفت؛ میدون خراسان. بهش گفتم؛ بیا خیابون شریعتی، سه راهه ملک که رسیدی یه زنگ بزن تا خودم رو برسونم.
پیش خودم گفتم این تا بخواد برسه دو ساعت طول میکشه و میتونم یه چرت بخوابم.
هنوز چشمام رو هم نزاشته بودم که دوباره زنگ زد و گفت؛ رسیدم.
به ساعت نگاهی انداختم و گفتم با هواپیما اومدی؟
گفت؛ نه، با موتور
گفتم؛ چطوری دو تا گوسفند و رو موتور جا دادی؟
گفت؛ دوتا گوسفند نداشتم یکی آوردم.
گفتم؛ مشتی من گفتم دوتا.
گفت؛ یه گوسفند آوردم، اَمّا
۹۰ کیلو وزنشه و تقریبا همون مقدار که میخوای گوشت میده.
گفتم؛ باشه.
همونجا بمون تا پنج دقیقه دیگه میام.
داستان واقعی
چاقویی که مامور بود!!!
اومدم سوار ماشینم شدم و استارت زدم. ماشین روشن شد و ناگهان خاموش شد و دینام ماشین با صداهای وحشتناکی شروع به کار کرد و قشنگ میفهمیدم که یه چیزی داره داخل دینام خُرد میشه و چند لحظه بعد هم از صدا قطع شد و ماشین دیگه روشن نشد. ماشین و قفل کردم و شروع به دویدن به سمت قصاب نمودم و به اتفاق هم رفتیم به سمت هیئت محل واقع در سه راه زندان، خیابان ادیبی.
مسئول هیئت( آقای عبدالله… ) داخل محوطه هیئت خوابیده بود.
بیدارش کردم و ازش خواستم درب آشپزخونه(حیاط مدرسهای که جنب هیئت بود) رو باز کنه تا گوسفند رو قربونی کنیم.
آقا عبدالله مشغول باز کردن قفل درب بود که گوسفند پا به فرار گذاشت و قصاب بهدنبالش حدود ۲۰۰ متر دوید تا گرفتش و خِرکش کنان آوردش داخل آشپز خونه و از من پرسید، کجا ذبحش کنم؟
آلاچیقی که بدین منظور درست کرده بودیم و مجهز به چنگک و ساطور و چاقو … بود رو نشونش دادم و گفتم اینجا
گفت؛ قبله کدوم طرفه؟
منم که نمیدونستم قبله کدوم طرفه. بهجای سمت جنوب، سمت شمال رو بهش نشون دادم.😂😂
گفت؛ بیا کمک کن.
گوسفند رو چپه کرد و منم پاهاش رو گرفتم و قصاب در حالی که چاقوش رو تیز میکرد زیر لب با ذکر بسم الله الرحمن الرحیم شروع به بریدن سر گوسفند نمود. در کمال تعجب دیدم که هرچه سعی کرد چاقو نبرید.
دوباره چاقو رو تیز کرد آنرا روی گردن گوسفند بالا و پایین برد ولی باز هم سر گوسفند بریده نشد.
قصاب عصبانی شد و رو به من کرد و گفت؛ اون چاقو دسته زردِ رو بده ببینم.
چاقوی دسته زردی که در کنارم بود رو بهش دادم و مثل دفعه قبل با ذکر بسم الله الرحمن الرحیم شروع به بریدن سر گوسفند نمود. اینبار هم نتونست سر گوسفند رو بِبُره.
در همین حین رو به آقا عبدالله که داشت دیگهای غذای شب قبل رو خیس میکرد تا بشوره؛ نمودم و پرسیدم؛
آقا عبدالله چاقوی تیز ندارید؟
ظاهرا چاقوهای قصاب تیز نیست و سر گوسفند بریده نمیشه.
ناگهان آقا عبدالله با صدای بسیار بلند فریاد زد که ولش کنید حیوون زبون بسته رو.
منم با ترس زیاد پاهای گوسفند رو ول کردم و به عقب پرت شدم.
گوسفند بلند شد و رفت در سه، چهار متری محل ذبح، و در چمن گوشه حیاط مدرسه(آشپزخانه ) شروع به چریدن نمود.
قصاب رو بمن کرد و گفت؛ پاشو برو یه ظرف آب بیار.
تازه یادم افتاد که به این زبون بسته آب ندادیم.
به دنبال ظرف گشتم و ظرف استانبولی که کنار شیر آب و پشت درب آشپزخونه قرار داشت رو پیدا کردم. داخلش گچی بود، گچش رو تراشیدم و آب کرده و به قصاب تحویل دادم.
ایشون هم سر گوسفند رو داخل ظرف آب کرد. گوسفند بعد خوردن چند جرعه آب و بر خلاف دفعه اول که با زور آوردش، آرام به محل ذبح آمد.
همینکه قصاب پشت به قبله، حیوون رو چپه کرد،
آقا عبدالله داد زد و گفت؛ قبله از اون وره.
قصاب هم بدون درنگ جواب داد که؛ ایشون(من) گفته قبله اینوریه 😔😔😔
جابهجا شدیم و قصاب با همان چاقوی اولی سر گوسفند رو مثل پنیر برید و کمتر از دو دقیقه پوستش رو کند و تحویل داد و رفت.
شب هنگام، بعد از مراسم سینه زنی تعدادی از بچههای هیئت دور هم نشسته بودیم که آقا عبدالله رو به همه کرد و گفت؛
بچهها شنیدید که دکتر امروز چه دسته گلی به آب داده؟
پرسیدند چی شده؟
و در حالی که پوزخندی به لب داشت،
گفت؛ این آقا امروز نه به گوسفند آب داده و نه رو به قبله قرارش داده و میخواست زبون بسته رو ذبح کنه.
گفتم؛ نه آقا عبدالله اینطور نبود یا لااقل همه ماجرا اینگونه نبود که شما شاهدش بودی.
گفت؛ پس چی؟
گفتم ؛ صبح وقتی ماشینم خراب شد و مجبور شدم تا محل قرار بدوم، در بین راه به این موضوع فکر میکردم که؛ چرا من باید در چنین روزی جانداری رو بی جان کنم؟
و خداوند اینگونه بمن پاسخ داد که؛ در قرآن، انجیل و تورات من داستان حضرت ابراهیم و اسماعیل رو تعریف نمودهام، ولی تو باور نداشتی.
حال، ببین که در چهل سانتی متری چشمانت، چاقوی تیز و قصاب حرفهای،(اگر من نخواهم) نمیتواند گوسفندی را ذبح کند.
از آن پس بود که؛ الأعمالُ بِالنیّاتِ برایم ملموس تر و قابل فهم تر شد.
آری؛ خداوند به افکار و نیات ما پاسخ میدهد نه به اعمالمان. و امروز این را از طریق آن چاقو به من حالی کرد.
داستان واقعی
چاقویی که مامور بود!!!
محمد آقایی (ادیولوژیست )

