بعد از خیانت

بعد از خیانت

(بر اساس یک داستان واقعی)

 نگاه دیگران

 

اولین بار که اطلاعات را می‌داد، خودش اسمش را خیانت نگذاشت.

سعید، کارمند بخش فنی یک کارخانه بزرگ بود و به بخشی از اطلاعات فنی و برنامه‌های تولید دسترسی داشت. البته به نظر خودش این اطلاعات چیز مهم و یا محرمانه‌ای نبودند.

همیشه از زندگی‌اش ناراضی بود؛ قسط و اجاره‌خانه، هزینه داروهای مادرش و آرزوهای بسیاری که تمام ذهنش را گرفته بودند.

با یکی از مشتریان کارخانه آشنا بود. چند باری از مشکلاتش با او صحبت کرده بود. یک روز به سعید پیشنهاد داد مبلغی را به عنوان قرض در اختیارش بگذارد و چندماه بعد، اصل پول را با سود قابل توجهی پس بگیرد. سعید که مدت‌ها دنبال چنین فرصتی بود، به راحتی قبول کرد.

بعد از گذشت چند ماه، سعید نتوانست پول و سودش را آماده کند. هر روز بیشتر نگران می‌شد و می‌دانست مرد دیر یا زود برای گرفتن طلبش برمی‌گردد.

وقتی آن روز رسید، سعید سعی کرد برای گرفتن مهلت بیشتر، راضی‌اش کند. اما مرد پیشنهاد دیگری داد؛ در ازای سود پولش، فقط یک فایل از کارخانه به او بدهد؛ گزارشی درباره یکی از خطوط تولید و برنامه تعمیرات کارخانه.

چند روز مقاومت کرد، اما کم‌کم احساس کرد که چاره‌ای ندارد؛ پس فایل را فرستاد.

مدتی بعد دوباره به سراغش آمد و گفت اگر اطلاعات دیگری که می‌خواهد به او بدهد، از اصل پول هم می‌گذرد.

این بار اطلاعات بیشتری می‌خواست؛ جزئیاتی درباره سیستم کنترل یکی از خطوط تولید که می‌توانست برای ایجاد اختلال در کارخانه استفاده شود.

سعید مخالفت کرد، اما مرد تهدیدش کرد و یادآوری کرد که اطلاعات قبلی و مدارکش هنوز در دست اوست و اگر لازم باشد، همه‌چیز را به دست مسئولان کارخانه می‌رساند.

سعید این بار ترسید؛ هر چند ته دلش هم دوست داشت از شر این بدهی خلاص شود. پس فایل دوم را هم فرستاد.

چند هفته بعد، یکی از خطوط اصلی کارخانه از کار افتاد. خسارت آن‌قدر زیاد بود که تولید برای مدتی متوقف شد و کارخانه مجبور شد بخشی از کارکنانش را تعدیل کند.

صبحی که فهرست اسامی منتشر شد، چند دقیقه به صفحه خیره ماند؛ اسم خودش نبود.

اما اسم مهدی، بهترین دوستش بود، اسم رضا، اسم حمید و چند نفر دیگر که سال‌ها کنارش کار کرده بودند، هم بود.

آدم‌هایی که مثل خودش قسط داشتند، اجاره می‌دادند و هر ماه برای گذراندن زندگی حساب‌وکتاب می‌کردند؛ با این تفاوت که وقتی پول لازم داشتند، حاضر به انجام هر کاری نمی‌شدند.

چند روز بعد بررسی‌ها نشان داد اطلاعات از داخل کارخانه خارج شده و فایل‌ها از سیستم سعید ارسال شده‌اند. خیلی زود شناسایی شد و دستگیرش کردند.

وقتی همکارهایش فهمیدند دلیل خرابکاری چه بوده و اطلاعات از کجا بیرون رفته، دیگر هیچ‌کس حاضر نبود حتی چند دقیقه کنارش بنشیند.

روز دادگاه، مهدی نبود؛ اما چند نفر از همکاران سابقش آمده بودند.

وقتی چشمش به آنها افتاد، سرش را پایین انداخت.

دیگر نه از قاضی می‌ترسید و نه از سال‌هایی که ممکن بود در زندان بگذراند. چیزی که تحملش برایش سخت‌تر بود، نگاه همان آدم‌هایی بود که سال‌ها هر روز کنارشان کار کرده بود.

یکی از آنها فقط گفت:

«تو فقط کارخانه رو نفروختی سعید… ما رو هم بیکار کردی. ما هم مثل تو پول لازم داشتیم.»

همین یک جمله برایش کافی بود.

بعد از آن، به سوال‌هایی که از او پرسیده‌ می‌شد، نمی‌دانست چه جوابی بدهد. حتی وقتی حقیقت را می‌گفت، کسی باور نمی‌کرد. انگار باید اول مطمئن می‌شدند که این بار دروغی در کار نیست.

این بی‌اعتمادی از خود زندان برایش سخت‌تر بود.

چون زندان بالاخره یک روز تمام می‌شد، اما نمی‌دانست اعتماد از دست‌رفته را چطور می‌شود برگرداند.

بعد از آزادی‌، وقتی به خانه برگشت، مادرش را دید. پیرتر شده بود و دست‌هایش می‌لرزید.

مادر سعید، با چشمانی پر از اشک فقط به صورت او نگاه کرد.

سعید گفت:

«مامان، من واقعاً نمی‌خواستم این‌طوری بشه.»

اما مادرش جوابی نداد.

او در این مدت فهمید چیزی که به خاطر پول فروخته بود، فقط اطلاعات کارخانه نبود.

بلکه اعتماد خانواده و اطرافیانش بود که سال‌ها او را باور داشتند.

و حالا هیچ مبلغی در دنیا نمی‌توانست آن را پس بگیرد.

 منبع : متسا

اطلاعاتجاسوسیخیانتکارخانه
Comments (0)
Add Comment