خلاصه جلد دوازدهم: کتاب شریف الغدیر حضرت علامه امینی رحمه اﷲ علیه

خلیفه دوم و ازدواج موقت

خلافت عمر و اجتهادهای او در منابع اهل سنت 

و

غدیریه برخی شعرای قرن هشتم

 قبل                            بعد

خلاصه جلد دوازدهم: کتاب شریف الغدیر حضرت علامه امینی رحمه اﷲ علیه

آغاز خلاصه جلد 12 فارسی یا جزء دوم از جلد ششم کتاب شریف الغدیربه حول و فضل الهی و عنایات امام زمان عج اﷲ تعالی فرجه الشریف

خدایا پدرم را که معلم اول من بود بیامرز، او مرا حلال و حرام و نماز و عبادت خالص آموزش داد و خدمت به مردم و ضعفا، خدایا مادرم را بیامرز که محبت خاندان محمد و آل محمد را به جان من ریخت و خود را به آل اﷲ چسبانیده بود و جدا نشده تا از جهان رفت و مرا نیز به محبت آنان آموزش داد، خدایا به حق محمد و آل محمد علیهم السلام و عجل فرجهم اشکهاي او، زیارت ها و عبادتهاي او را به فضل و کرم خود بپذیر، مرا و خاندان مرا بیامرز، امام زمان ما را حفظ و امر فرج او را هرچه سریعتر اصلاح فرما که گشایش همه جهانیان است، و خاندان مرا و همه مؤمنین و مؤمنات را رحمت فرما و از خطرات محفوظ دار و خیر دنیا و آخرت روزي فرما یا ارحم الراحمین و صلی اﷲ علی سیدنا و نبینا محمد و آله الطاهرین. آمین، آمین، آمین یارب العالمین).

کلب آستان حضرت علامه امینی عبداﷲ عصام رودسري

آثار کمیاب: رأي خلیفه در دو متعه: (ازدواج موقت و حج تمتع)

از ابی رجا نقل شده که گوید: عمران بن حصین گفت که (آیه متعه نازل شد در کتاب خدا و آنگاه پیامبر صلی اﷲ علیه و آله ما را به آن امر فرمود و نازل نشد آیه اي که آن را نسخ کند و نهی ننمود رسول خدا از اجراي آن، تا آنکه از دنیا رفت و پس از آن حضرت، مردي براي خودش گفت برخلاف آن، آنچه که می خواست (که منظور او عمر است) و صورت دیگر براي مسلم که (متمتع و کامیاب می شدیم ما و پیامبر خدا صلی اﷲ علیه و آله و درباره نهی آن آیه اي در قرآن نازل نشد و مردي(که منظور عمر است) براي خودش آنچه می خواست گفت (یعنی به دلخواه خود نهی کرد) و …..، و در لفظ دیگر (آگاه باش رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله جمع کرد بین حج و عمره و هیچ نهی نازل نشد درباره آن در کتاب خدا و (رسول خدا) نیز ما را از آن نهی نکرد و مردي آنچه می خواست (به رأي دلخواه خود) براي خودش گفت و به لفظ بخاري: (ما متمتع می شدیم در زمان رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله و قرآن نازل شد و مردي براي خودش آنچه می خواست گفت) که در بعضی از نسخ بخاري، قسطانی و ابن کثیر، ….. تصریح گردید که منظور از این شخص عمر بود که مردم را از حج تمتع منع می کرد ….. به لفظ دو شیخ …..، به لفظ نسایی ….. و از ابی موسی نقل شده است که او فتوي به متعه می داد پس مردي به او گفت مواظب بعضی از فتواهاي خود باش زیرا تو خبر نداري امیرالمؤمنین (منظور عمر) بعد از تو درمناسک و آیین حج چه تغییراتی بوجود آورد تا آنکه من او را دیدم و از او سوال کردم پس عمر گفت من می دانم که پیامبر و اصحابش متعه کردند در حج (یعنی با زنان خود آمیزش نمودند)، ولی من دوست نداشتم که مردم با زنان خود در سایه درخت بید (اراك) آمیزش کنند و آنوقت براي حج حرکت کنند در حالی که از سرهاي آنان آب می چکد (یعنی آب غسل)، مدارك این روایات در صحیح مسلم، سنن ابن ماجه، مسند احمد، سنن بیهقی، سنن نسایی و ….. موجود است و به همین لفظ این روایت از مطرف و عمران بن حصین نقل شده ….. به صورتی دیگر ….. و به صورتی دیگر ….. و به صورتی دیگر (لفظ دارمی) که متعه در کتاب خدا حلال است و پیامبر نیز از آن نهی ننمود و آیه اي نیز درباره منع آن نازل نشد(ولی) مردي براي خودش آنچه می خواست گفت (صحیح و مسلم، سنن دارمی) و نیز از مطرف گوید که عمران بن حصین مرا احضار کرد در آن بیماري که به سبب آن از دنیا رفت و به من گفت من به تو حدیث می نمایم به اخباري که شاید

خداوند به واسطه آنها بعد از من به تو سود بخشد و اگر من زنده ماندم آنرا (براي حفظ من) کتمان کن و به کسی اظهار نکن و اگر از دنیا رفتم اگر خواستی آنرا به دیگران حدیث نما که من به آنها یقین دارم و بدان که پیامبر خدا صلی اﷲ علیه و آله جمع نمود بین حج و عمره و در کتاب خدا درباره آن آیه نازل شد و پیامبر تا آن زمان که زنده بود از آن نهی ننمود ولی مردي در نهی آن، آنچه می خواست براي (میل) خودش گفت (صحیح مسلم، مسند احمد …..) و نیز از محمد ابن عبداﷲ بن نوفل نقل شد که گفت شنیدم در سالی که معاویه حج نمود، سعد بن مالک سوال کرد در خصوص تمتع حج و معاویه پاسخ داد کار خوب و نیکوي است، پس گفت ولی عمر منع می کرد، آیا تو از عمر بهتري که آن را تحسین می نمایی، پاسخ داد عمر از من بهتر بود ولی پیامبر صلی اﷲ علیه و آله که از او بهتر بود تمتع به حج نمود (سنن دارمی) و نیز از محمد بن عبداﷲ روایت شده است که شنید سعد بن ابی وقاص و ضحاك بن قیس در سالی که معاویه بن ابی سفیان حج نمود ….. ضحاك گفت این عمل را انجام نمی دهد مگر کسی که نادان به امر خداي تعالی باشد، پس سعد گفت چه اندازه بد گفتی اي پسر برادرم، پس ضحاك گفت اي سعد بدرستی که عمر بن خطاب از این عمل نهی نمود و سعد پاسخ داد (اما اي برادر بدان) که رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله این کار را کرد و ما هم با آن حضرت تمتع به حج نمودیم (مالک، شافعی، نسایی، ترمذي، بیهقی، قرطبی و …..، که آن را در آثار خود مذکور نمودند) و نیز از سالم روایت شده است که گفت من نشسته بودم با پسر عمر درمسجد که مردي از اهل شام آمد و از او پرسید از تمتع عمره در حج، پس پسر عمر پاسخ داد خوب و نیکو و زیباست گفت:این عمر بن الخطاب پدر تو بود که از آن نهی می کرد او پاسخ داد: اي واي بر تو اگر پدرم از آن نهی می کرد، این رسول خدا بود که آن را انجام داده و به آن امر می فرمود آیا من به گفته پدرم عمل کنم یا به فرمان رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله پس بلند شو و از نزد من خارج شو و بیرون برو …..)، …..

و به همین مضمون ….. آن را حلال دانسته و باز در عبارتی دیگر(از پسر عمر از متعه حج سوال شد پس امر به آن نمود و به او گفته شد که تو مخالفت با پدرت می نمایی ….. گفت وقتی به او اصرار کردند از آن نهی کرد، پاسخ دادند که آیا احکام کتاب خدا شایسته تر است که پیروي شود یا گفتار پدرت عمر(سخن کبري)، و نیز به وجهی دیگر سالم روایت نموده است که (این عبداﷲ بن عمر بود که فتوي می داد به آنچه که خداوند عز و جل نازل فرموده بود از اجازه و رخصت در تمتع (و حلال بودن آن) و اینکه رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله آن را سنت قرار داده بود پس عده اي از مردم به عبداﷲ بن عمر گفتند تو چگونه مخالفت با فکر پدرت می کنی در حالیکه می دانی او از این موضوع نهی می کرد ….. و او پاسخ داد ….. آیا رسول خدا سزاوار به آن است که سنت او پیروي شود یا عمر …..)

و نیز از سعید بن جبیر و او از ابن عباس نقل نموده است که گفت: رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله متعه حج نمود و عروه گفت ابوبکر و عمر از متعه نهی کردند و ابن عباس پاسخ داد ….. (آیا در سر آنها عقل نیست)، می بینم که ایشان بزودي هلاك می شوند، من می گویم رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله چنین فرمود آنها می گویند ابوبکر و عمر گفتند ….. و به همین مضمون ازابن قیم …..، که نزدیک است که بر شما سنگی از آسمان فرود آید ….. و به همین مضمون از حسن و نیز احمد امام حنبلی ها، هیثمی و سیوطی …..، آورده اند که عمر خواست که نهی از متعه حج نماید، و ابی بن کعب برخاست و گفت این کار بر تومجاز نیست چون کتاب خدا در تایید آن نازل شده و ما با رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله عمره نمودیم پس عمر پایین آمد (از منبر) و با همین مضمون از ابن قیم و بخاري و ابن سیرین نقل گردید و نیز از اسود بن یزید نقل شده است که گفت …..، من با عمردر عصر عرفه در عرفه حاضر بودیم که ناگهان مردي را که موهاي فرفري داشت و از او بوي خوشی بلند بود رسید و عمر به او گفت آیا تو محرم هستی گفت آري گفت ظاهر تو به محرم که ژولیده مو و خاك آلود و بدبوست نمی آید گفت من متمتع آمدم با همسر خود و امروز محرم شده ام پس عمر نهی کرد و گفت اگر من اجازه دهم در متعه، این مردم با زنان خود در زیر درخت بید عروسی می کنند و سپس براي حج حرکت می کنند، ابوحنیفه و ابن قیم این حدیث را نقل نموده اند (پس ابن حزم می گوید: چه ایراد و عیبی داشت این حالت که عمر از آن نهی کرد در حالی که رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله مبادرت به آن نمود …..) و به همین مضمون از ابویوسف قاضی ….. و ابن عباس …..، عبداﷲ بن عمر ….. و سعید بن مسیب و…..، نقل گردیده است.

(کلب گوید نه تنها هیچ عیب و ایرادي نداشت بلکه در آن محاسن و خیرات فراوان بود بواسطه آنچه خداوند صاحب شریعت به وسیله پیامبر خود بر امت خود روا دانست تا مردم حرام نکنند آنچه را خدا بر آنان حلال نمود که او بر خیر امور و صلاح امت پیامبر خود از هر کسی داناتر است و بر عمر و امثال او این دخالت هاي بیجا در تغییر دین و سنت روا نیست مگر آنکه العیاذ باﷲ از خدا و رسول او داناتر، حکیم تر و علیم تر و …..، باشند).

متعه نساء:

جابر بن عبداﷲ گوید که ما بودیم که متعه می کردیم با یک مشت خرما و آرد در عهد رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله و عهد ابابکر و پس از آن عمر نهی کرد …..، که اسناد این روایت در صحیح مسلم، آثار ابن اثیر، ابن قیم، ابن حجر ….. نیز مذکوراست و نیز به همین مضمون از عروه بن زبیر نقل گردید: که خوله دختر حکیم به عمر خبر داد که زنی از ربیع بن امیه حامله شد و عمر خشمگین شد و گفت این متعه است و اگر قبل از این درباره آن رأي داده بودم البته او را سنگسار می کردم (به جرم زنا) و …..

نیز از حکم نقل گردیده است که علی رضوان اﷲ تعالی علیه فرمود (اگر اینکه عمر ….. نهی از متعه نکرده بود، زنا نمی کرد مگر انسان شقی و بدبخت)، مدرك این روایت تفسیر طبري، ثعلبی، رازي، حیان، نیشابوري ….. و نیز ابی جریح از عطا نقل نموده است که گفت شنیدم که ابن عباس گفت (خدا رحم کند بر عمر که متعه نبود مگر رحمتی از سوي خدا که با آن ترحم نموده بود بر امت محمد و اگر او آنرا نهی نمی کرد، قطعاً محتاج به زنا نمی شدند مگر عده اي قلیل از مردم (بدبخت)) این روایت را، جصاص، ابن رشد، ابن اثیر و ….. نیز در آثار خود نقل نموده اند)،

و به همین مضمون از حافظ عبدالرزاق آمده است و نیز حافظ ابن ابی شیبه از نافع نقل کرده است که از پسر عمر درباره متعه سوال کردند گفت حرام است و به او گفتندکه ابن عباس فتوي به حلال بودن آن می دهد و او گفت چرا او زمان عمر لبش را حرکت نداد و سخنی در این باره نگفت

(کلب گوید آیا تو علت آن را نمی دانستی یا خود را به نادانی می زنی بدیهی است اگر می گفت زنده نمی ماند تا آن را بعداً حلال اعلام نماید) …..

و نیز با همین مضامین از طبري از صابر و سلیمان بن سیار و حافظ عبدالرزاق و ….. نقل گردیده است …..، از ایوب روایت شده است که (عروه به ابن عباس گفت آیا از خدا نمی ترسی که فتوي می دهی در حلال بودن متعه، و او پاسخ داد اي عروه برو حلال بودن متعه را از مادرت بپرس، پس عروه خود را به نادانی زد و موضوع را عوض کردو گفت اما ابوبکر و عمر صیغه و متعه نکردند و ابن عباس گفت به خدا قسم نمی بینم که شما دست از این نهی خود بردارید مگر آنکه به عذاب خدا گرفتار شوید ما شما را از دستور و امر پیامبر صلی اﷲ علیه و آله حدیث می گوئیم و شما ما را از(گفتار و نهی) ابوبکر و عمر خبر می دهید)

و اما داستان حواله دادن ابن عباس به عروه که آن را از مادرت بپرس آن بود که زبیر مادر او را که اسماء دختر ابی بکر بود صیغه کرده و او عبداﷲ بن زبیر را براي او زاییده بود و نیز راغب در محاضرات خود آورده است که عبداﷲ بن زبیر سرزنش و ملامت کرد عبداﷲ بن عباس را به حلال دانستن صیغه پس ابن عباس گفت برو آن را از مادرت بپرس که چگونه منقل بخور و آتش روشن شد بین او و پدرت زبیر، پس او از مادرش سوال کرد و او گفت که من تو را نزائیدم مگر در زمان صیغه بودن با پدرت و ابن عباس گوید، اولین منقلی که در متعه روشن شد منقل آل زبیربود و به همین مضمون از مسلم در صحیح او نیز نقل گردیده است …..، …..، از مسلم القري آمده است که ما وارد شدیم بر اسماء دختر ابی بکر و از او پرسیدیم از متعه و صیغه کردن زنها و گفت ما این کار را در عهد رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله انجام می دادیم …..،.

متعتان (متعه حج و متعه زنان):

از ابی نضره روایت شده است که گوید من نزد جابر بن عبداﷲ بودم و شخصی نزد او آمد و گفت ابن عباس و ابن زبیر اختلاف دارند در متعه و جابر گفت ما هر دو متعه را انجام دادیم با رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله و سپس عمر ما را از آن دو نهی کرد و ما تکرار نکردیم آنها را، و نیز به صورتی دیگر از ابی نضره وارد شده است که از جابر رضی اﷲ عنه نقل نموده که به او گفتم که ابن زبیر نهی می کند از متعه و ابن عباس امر می کند به آن و او گفت من از این موضوع اطلاع کامل دارم و آن اینست که ما متمتع می شدیم و متعه می کردیم با رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله و نیز در عهد ابابکر هم متعه انجام میشد ولی وقتی عمر خلیفه شد مردم را خطاب کرد و گفت که ….. (بدرستی که دو متعه در عهد رسول خدا جایز بود و من از آن دو نهی می کنم و هر کس را که مرتکب شود مجازات می کنم یکی متعه و صیغه کردن زنان و من دست پیدا نکنم برمردي که ازدواج کرده با زنی تا مدتی معین مگر آنکه او را زیر سنگ پنهان می کنم (سنگسار می کنم) و دیگري متعه حج،)، و با همین مضامین و به صورت هاي دیگر از جابر و ابی نضره و قتاده نیز روایت گردیده است،

مولایمان حضرت علامه فرماید لازم به ذکر است چون سنگسار مردي که زنی را صیغه کرده، بر اساس آنچه عمر بن الخطاب دستور داد، شرعاً جایز و مشروع نبوده، لذا هیچیک از فقهاي اهل سنت به آن فتوي نداده است و از عمر به تحقیق آمده است که در خطبه اشگفت (متعتان کانتا علی عهد رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله و انا انهی عنهما و اعاقب علیهما متعه الحج و متعه النساء) یعنی دو متعه بودند که در زمان رسول خدا انجام می شد و هر دو جایز و حلال بود ولی من نهی می کنم از آن دو و مجازات می کنم مرتکبین آن را یکی متعه حج و دیگري متعه زنان)، ….. مأمون عباسی استدلال کرده بر جواز متعه با این حدیث ….. این خطبه عمر در خصوص دو متعه از مطالب مسلمه نزد اهل سنت است و …..

راغب در محاضرات گوید که یحیی بن اکثم به شیخی در بصره گفت که به چه کسی اقتدا کردي در جواز متعه گفت به عمربن خطاب گفت، چگونه به او اقتدا کردي و حال آنکه او به شدت از آن نهی می کرد گفت براي اینکه در خبر صحیح آن است که او در بالاي منبر رفت و گفت بدرستی که خدا و رسول او حلال کردند بر شما دو متعه را و من حرام می کنم آن دو را بر شما و مرتکب به آن را به شدت مجازات می کنم و ما قبول می کنیم شهادت او را در قسمت اول گفتار او و نپذیرفتیم تحریم او را در قسمت دوم سخن او و به همین مضمون از عمران بن سواده نقل گردیده…..

و طبري در المتین خود از عمر نقل نموده است که او گفت سه چیز در زمان رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله جایز و روا بود که من آنها را حرام کردم و مجازات می نمایم هر کس را که آنها را مرتکب شود (متعه حج)، متعه نساء و گفتن حی علی خیر العمل در اذان) و …..،

(کلب گوید و این بدعت ایشان در نهی از گفتن حی علی خیر العمل در اذان و به جاي آن گفتن الصلوه خیر من النوم یعنی نماز بهتر از خواب است که به فکر خود آن را جایگزین وحی خدا نموده است با این تصور که وحی فقط ناظر به قرآن است و ارتباطی به سنت ندارد پس همه امت این اختیار را دارند که سنت رسول خدا را بالا و پائین نمایند و این امر اختصاصی به عمر ندارد و …..، ولی اگر سنت مبتنی بر وحی است پس کسی بفکر خود نباید در آن دخل و تصرف کند و از طرفی عقل می گوید به دلایل فراوان بر این عبارت افتراعی ایراد دارد و لذا ذکري بیهوده تلقی می شود و….. عین همین ایراد به دستها را جلو آوردن در هنگام نماز و یا شستن پا برخلاف حکم کتاب خدا و ….. وارد است و عجیب تر از این احکام افتراعی پیروي مردم از دستورات غیر مبتنی بر وحی آنان است)

تمامی این احادیث جزیی از احادیث مرتبط با این دو متعه است که تعداد آنها از چهل حدیث می گذرد و ….. از اینکه دو متعه در عهد رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله معمول بوده و درباره هر دو آیات قرآن نازل شد و ثابت شده است جواز حلالیت و مباح بودن آن به سنت رسول خدا و اول کسی که از آن دو نهی کرد عمر بود ….. و آنچه نقل گردید خود بخود کاملاً کافی و وافی است براي اثبات مشروع بودن آندو عمل در عهد رسول خدا و به شهادت قرآن و حدیث و بدون آنکه حکم نسخ و یا بطلانی براي آنها آمده باشد و اضافه کن تو به این دلایل احادیث فراوانی که دلالت بر حلال بودن آنان دارد و ما آن را ذکر نمودیم و …..

و النهایه نهی او درباره دو متعه علتی نداشت مگر فکر مخصوص او و صرف اجتهادي که او در برابر نص صریح قرآن و سنت گفته است، اما متعه حج پس او منع و نهی کرد از آن و زشت و قبیح تصور نمود به اینکه از سرهاي آنان آب می چکد بعد از غسلی که ازآمیزش دارند …..، و حال آنکه خداوند سبحان از عمر بن الخطاب بیناتر به حال بندگان خود است و رسول خدا مباح بودن آن را تا روز قیامت از جهت حکم قطعی ابدي به نص احادیث گذشته و آینده بیان نمود و آنچه عمر آورده است نیست مگر استحسانی که به خود او اختصاص دارد و قبول و توجه به آن جایز نیست زیرا نظر او کاملاً  نادرست و بر ضد و در مقابل حکم خدا درقرآن و روش و رویه پیامبر او در سنت است ….. الی آخر …..

در ادامه مولاي ما حضرت علامه به شبهات یاوه و سخیف بعضی متعصبین که در مورد توجیه بی ربط این عمل خلیفه هستند، می پردازد و با دلایل متقن و محکم به پاسخ یاوه هاي آنها پرداخته است و اما در خصوص متعه نساء یعنی صیغه کردن زن و زناشویی موقت، پس آنچه ظاهر می شود از سخنان عمر آن است که او آن را زنا و بی عفتی تلقی نموده و در حدیثی که مذکور است گفته است (….. روشن شود تا نکاح از زنا شناخته شود) …..،

و بطور روشن و صریح به نقل از امیرالمؤمنین و ابن عباس آمده است که این نهی فقط از عمر صادر گردیده وحال آنکه آیه این حکم از محکمات قرآن است که نسخ نشده و تمامی صحابه و پیروان آن را جایز دانسته اند و به این دلیل هم استناد نموده اند از جمله عمران بن حصین، جابر بن عبداﷲ، عبداﷲ بن مسعود (و حفاظ از او نقل نموده اند که گفت ما بارسول خدا صلی اﷲ علیه و آله جهاد می کردیم و براي ما زنانی نبودند پس گفتیم یا رسول خدا آیا ما خود را اخته و خواجه کنیم.، پس آن حضرت ما را از این عمل نهی نموده و اجازه داد به ما تا ازدواج موقت نماییم و فرمود لاتحرموا طیبات ما احلاﷲ لکم، یعنی بر خود حرام نکنید چیزهاي پاك و طاهر را که خدا بر شما حلال نموده است …..، …..، عبداﷲ بن عمر، معاویه بن ابی سفیان، ابوسعید خدري، سلمه بن امیه، معبد بن امیه، زبیر بن عوام، عمرو بن حریث، ابی بن کعب، ربیعه بن امیه، سمره بن جندب (سمیر)، سعید بن جبیر، طاوس یمانی، ابو محمد مدنی، سدي، مجاهد …..، ابوعمر صاحب الاستیعاب گوید،اصحاب ابن عباس از اهل مکه و یمن همگی متعه را بر مذهب ابن عباس حلال دانسته ولی سایر مردم آن را حرام نمودند …..

و سپس حضرت علامه در ادامه ضمن بیان جملاتی از صاحب ملعون و خبیث کتاب الوشیعه یعنی موسی جاراله و توهین واهانتی که آن ابلیس بر پایه دروغ و افترا خود ساخته و پرداخته و بر دو امام باقر و صادق منتسب نمود (که در کتب شیعه نسبت داده می شود تفسیر آیه فما استمتعتم به منهن ….. نازل در متعه زنها به باقر و صادق و بهترین احتمال آن است که این سندجعلی باشد وگرنه باقر و صادق جاهلند) را بیان و ضمن رد آن یاوه ها می فرماید و یا این سخن آن بی خرد که (یافت نمی شود در کتب غیر شیعه قولی براي هیچکس که این آیه نازل در متعه زنها باشد و امت اجماع کرده اند بر تحریم متعه و …..) واین سخنانی است که ما جمع آوري نمودیم از اوراق الوشیعه که سیاه نموده آن مردك نادان در مسئله متعه و گفتار او دور است از ادب دین، ادب علم، ادب عفت، ادب کلام، ادب اجتماع و میان او و آنچه اسلام آورده است فاصله بسیاري است، (وبه حکم قرآن) و ما مقابله نمی کنیم مگر به سلام و اما در بسط و توسعه سخن در باب متعه، نیازي نیست با توجه به آنچه محققین اصحاب ما و متأخرین از ایشان بیان نموده اند، و آنوقت این مردك نادان آمده و حمله بر ایشان می کند آنهم باسخنان زشت و ترسی ندارد از ایراد هرگونه تهمت و افترا با زبان قبیح و هرزه خود و براي او اینگونه اعمال اهمیت ندارد ولی براي ما مهم است بیدار کردن ادراك و احساس محققین و توجه آنان به دروغ پردازي هاي این هرزه گو و جنایت هاي بزرگ او بر علم و قرآن و اهل آن، از طریق کتمان آراء پیشینیان و تکذیب حقایق ثابت و معلم امت اسلام با سخنان و کلمات بی معنی و یاوه گویی و نشر مطالبی که مخالف با قرآن و سنت نبوي است …..، و اما در بیان قول خداوند در خصوص متعه در قرآن مجید «فما استمتعتم به منهم …..»، این مردك تصور و ادعا نموده که قول به نزول آیه فقط ادعاي شیعه است و در کتب ایشان یافت نمی شود و نمی توان کسی را یافت که قائل به آن باشد مگر از نادانی که ادعا کرده و نفهمیده، پس ما مذکور می سازیم مقداري از آنچه را که در کتب هم کیشان اوست تا آنکه خواننده بداند که نیش این مردك احمق و نادان و بد زبان و ناسزاگو به چه کسی متوجه می شود:

احمد امام حنبلی ها در مسند خود با سندها و مدارکی که تمام رجال و روایات آن مورد وثوق و اعتمادند، از عمران بنحصین نقل کرده 1.که (آیه متعه در کتاب خداي تبارك و تعالی نازل شده و ما به آن عمل کردیم به همراه رسول خدا صلی اﷲعلیه و آله پس آیه اي نازل نشد که آن را فسخ کند و پیامبر هم نهی نفرمود تا از دنیا رفت).

2.ابوجعفر طبري متوفاي 310 در تفسیر خود با ذکر سلسله اسناد خود از ابی نضره نقل نمود که پرسیدم از ابن عباس از متعه زنان، پس گفت مگر نخواندي سوره نساء را گفتم چرا، گفت مگر قرائت نکردي در آن آیه (….. فما استمتعتم …..) ….. و درحدیث است که (ابن عباس سه بار قسم خورد که خدا چنین نازل فرمود و …..،)، و نیز از قتاده و از مجاهد نقل شده که این آیه در نکاح متعه است،

3.ابوبکر جصاص حنفی متوفی 370 ….. از حدیث ابن عباس و ابی بن کعب در قرائت آیه و …

4.حافظ ابوبکر بیهقی متوفی 458 …

5.حافظ ابو محمد یعقوبی شافعی متوفی 510 در تفسیر خود آورده است ….

6.ابوالقاسم جاراﷲ زمخشري معتزلی متوفی 538 …

7.قاضی ابوبکر اندلسی متوفی 542 در احکام القرآن …

8.ابوبکر یحیی بن سعدون قرطبی 567 در تفسیر خود …

9.ابوالولید محمد بن احمد مشهور به ابن الرشد متوفی 595 …

10.ابوعبداﷲ فخرالدین رازي شافعی متوفی 606 در تفسیر کبیر خود …

11.حافظ ابوزکریا نووي متوفی 676 در شرح صحیح سالم …

12.قاضی ابوالخیر بیضاوي شافعی متوفی 685 در تفسیر خود …

13.علاء الدین بغدادي متوفی 841 در تفسیر مشهود خود معروف به خازن …

14.ابن جزي محمد بن احمد غرناطی متوفی 741 در تفسیر تسهیل خود …

15.ابوحبان محمد بن یوسف اندلسی متوفی 745 …

16.حافظ عمادالدین بن کثیر متوفی 774 در تفسیر خود

17.حافظ جلال الدین سیوطی متوفی 911 در الدر المنثور …

18.ابوالسعود عمادي متوفی 983 در تفسیر خود (حاشیه تفسیر رازي) …

19.قاضی شوکانی متوفی 1250 در تفسیر خود …

20.سید محمود آلوسی متوفی 1270 در تفسیر خود …

پس اي خواننده با من بیا تا سوال کنیم از این مردك نادان یعنی موسی جاراله که آیا این کتابها از مدارك و مراجع اهل سنت در موضوع قرآن نیستند، آیا این گروه از حافظان حدیث و بزرگان و پیشوایان علم تفسیر قرآن نیستند …..، آیا برابري می کند یاوه سرایی هاي مثل او با مانند آنچه ابن عباس گفت که مترجم و مفسر قرآن است و یا ابی بن کعب که نزد آنان قاري ترین صحابه است و یا عبداﷲ بن مسعود که عالم به قرآن و  سنت است و یا عمران بن حصین، حکم، یا حبیب بن ثابت، یا سعید بن جبیر و یا قتاده و یا مجاهد و …..، آیا این اهانت هاي او در واقع سب و ناسزا به صحابه و پیشینیان صالح و شایسته نیست که او شیعه را به آن، نزد طرفداران خود متهم نموده یا اینکه رجال و بزرگان قوم خود را شیعه می داند که با زبان تیز و برنده خود آنان را قطعه قطعه و پاره پاره می سازد پس اگر نزد او ارزشی نیست براي امثال بخاري، مسلم، احمد، طبري، محمد بن کعب، عبد بن حمید، ابی داوود، ابن جریح، جصاص، ابن حبان، ابن کثیر، ابی السعود، سیوطی، شوکانی، آلوسی، بیهقی، حاکم، بغوي، زمخشري، اندلسی، قرطبی، فخر رازي ، نووي، بیضاوي، ابن جزي، …..، پس بداند که ایشان بزرگان و اعلام او در علم دین هستند و آنچه او نسبت به موضوع انحصار کذب قول آیه متعه به شیعه آورده است تنها و صرفاً بهانه اي براي سب و ناسزا به ساحت مقدس دو امام بزرگوار معصوم حضرت امام محمد باقر و حضرت امام جعفر صادق علیهما الصلوات و السلام بوده است و هر کسی که صاحب انصاف و وجدان باشد می داند که چهار امام قوم او (ابوحنیفه، محمد بن ادریس، مالک ابن انس، احمد بن حنبل) در علم خویش خوشه چین علوم آن دو بزرگوار می باشند و اگر نزد آنان چیزي از علم باشد از سرچشمه گواراي وجود آن دو امام همام است ….. و الی اﷲالمشتکی و شکوه من بسوي خداست …..

و همچنین در خصوص حدود متعه در اسلام، اجرت و مهریه، مدت معین، و عقدي که شامل ایجاب و قبول است، جدایی به سپري شدن مدت یا بذل، تعیین عده …..، عدم میراث، پس تمامی این حدود را نیز فقها در کتب فقهی و محدثین در صحاح و مسانید و مفسرین در تفاسیر خود در ذیل آیه کریمه یادآور شده و ….. و دیگرمجالی براي یاوه سرایی هاي این مردك نادان باقی نگذاشته اند، تا با یاوه سرایی هاي خود به فریب طرفداران نادان و گمراه خود بپردازد

(کلب گوید: و در ادامه حضرت علامه به پاسخگویی سایر شبهات ضد و نقیض و بی پایه و اساس این مفتري متعصب خبیث بدتر از ابلیس پرداخته و او و افکار سخیف او را در پیشگاه اهل خرد و ایمان رسوا ساخته است و من اﷲ التوفیق….. سلام و رحمت و رضوان ابدي و بی نهایت خداوند بر روح و روان و وجود حضرت علامه و همه علماء بزرگ امت اسلام نثار و ایثار باد و خداوند به حق محمد و آل محمد علیهم السلام و عجل فرجهم ما را از شفاعت این بزرگواران در دنیا وآخرت بهره مند فرماید آمین، آمین، آمین یا رب العالمین).

رأي خلیفه درباره کسی که گوید من مومن هستم:

از مسند عمر ….. از سعید بن یسار روایت شده ….. (که به عمر خبر آوردند که مردي در شام تصور نموده است که مومن است، پس عمر او را از شام احضار کرد و چون وارد شد از او سوال کرد تویی که گمان میکنی که مومن هستی گفت آري اي امیرالمومنین گفت واي بر تو از کجا این ادعا را می گفتی گفت آیا نبودند با رسول خدا گروه هاي مردم مشرك و منافق و مومن پس تو از کدام یک از این سه گروهی و …..

و از قتاده آمده است که عمر گفت هر کس بگوید من عالم هستم پس او جاهل است و هر کس بگوید که من مومن هستم پس او کافر است …..، و من نمی دانم این دیگر چگونه مشکل و معضلی است که موجب شد، تا مردي را از شام نزد خود احضار کند، در حالی که در اطراف او هزاران نفر همین سخن او را میگفتند که ما مومن هستیم و او خیال می کرد امیر آنان است و او چگونگی آن را از آنها سوال نکرد تا این معضل را به ساده ترین راه حل نماید و …..، آري این خلیفه بود که بارها از حذیفه که صاحب سر و راز پنهان، در شناخت منافقین از سوي رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله بوده، سؤال می کرد که آیا او هم جزء منافقین هست یا خیر و آیا رسول خدا صلی اﷲ علیه وآله او را جزء منافقین محسوب نموده است یا خیر و به همین علت او بر مرده اي نماز نمی خواند مگر آنکه حذیفه بر او نمازبخواند و می ترسید که مبادا آن مرده از منافقین باشد ….

ورود اسقف نجران بر خلیفه:

آورده اند (اسقف و بزرگ مسیحیان نجران، بر امیرالمؤمنین عمر بن خطاب وارد شد، در اوایل ایام خلافت او و گفت اي امیرمؤمنان، زمین ما سردسیر است و آمدن به این مکان براي ما مقدور نیست، ولی من ضامن هستم که مالیات خود را هر سال بطور کامل بیاورم و عمر ضمانت او را پذیرفت و او هر ساله به عهد خود وفا می نمود تا اینکه در سالی او با جماعتی که در بین آنان پیرمرد خوش سیما و با هیبتی بود، نزد او آمدند و عمر او را دعوت به اسلام کرد و براي او از فضایل اسلام تعریف کرد، اسقف گفت اي عمر در قرآن شما آمده است که (….. بهشتی که عرض او مانند عرض آسمان و زمین است …..) پس به من بگو آتش دوزخ و جهنم کجاست، پس عمر ساکت شد و به علی علیه السلام عرض کرد شما پاسخ او را بگو پس آن حضرت پاسخ داد اي اسقف آیا دیده اي که هرگاه شب می آید روز در کجاست و وقتی روز می آید شب کجا می رود پس اسقف سوال کرد فکر نمی کردم کسی جواب این سوال را بدهد، این جوان کیست عمر گفت او علی بن ابی طالب (ع) داماد پیامبر خدا صلی اﷲ علیه و آله و پسر عموي او و پدر حسن و حسین است. و اسقف گفت اي عمر مرا خبر بده از قطعه اي از زمین که فقط یکبار خورشید بر آن تابید و دیگر نه قبل از آن و نه پس از آن بر آن قطعه نتابید، عمر باز گفت از این جوان سوالکن پس حضرت فرمود آن دریایی بود که براي بنی اسراییل شکافته شد و خورشید یکبار بر آن تابید دیگر نتابید نه قبل از آن و نه بعد از آن، پس آن اسقف سوال کرد مرا خبر بده از چیزي که در دست مرد است شبیه به میوه هاي بهشتی (که هر چه از او برمی دارند تمام نمی شود)، عمر گفت از این جوان بپرس و سوال کرد و آن حضرت فرمود که آن قرآن است که اهل دنیا بر آن جمع می شوند و نیاز خود را از آن می گیرند و برمیدارند و از آن چیزي کم نمی شود مانند میوه هاي بهشتی و اسقف گفت راست گفتی حالا مرا خبر بده آیا براي آسمانها قفلی هست پس علی علیه السلام فرمود آري قفل آسمانها شرك به خدا است و آنگاه اسقف گفت کلید این قفل چیست حضرت فرمود: شهادت به لا آله الا اﷲ که هیچ چیزي در زیر عرش خداوند حاجب و مانع آن نمی شود، اسقف گفت راست گفتی حالا مرا خبر ده، از اولین خونی که بر زمین ریخت، حضرت علی علیه السلام فرمود ما نمی گوییم آنچنان که آنها می گویند که خون خفاش بود ولی می گوییم اولین خون بر زمین ریخته شده خون نفاس و زایمان و جفت حوا بود در وقتی که هابیل را زائید، گفت راست گفتی یک سوال دیگر باقی است مرا خبر ده که خدا کجاست، در این زمان عمر خشمگین شد ولی علی علیه السلام فرمود ما نزد رسول خدا بودیم که فرشته اي آمد و سلام کرد رسول خدا از او سوال کرد از کجا آمدي گفت از نزد پروردگارم از آسمان هفتم پس فرشته اي دیگر آمد حضرت سوال کرد از کجا آمدي گفت از نزد پروردگارم از زمین هفتم پس سومی و چهارمی از شرق و غرب آمدند و هر کدام همین طور می گفتند، پس آگاه باش خداوند هم اینجاست و هم آنجا است، در آسمان خدا و در زمین خداست و …..

(کلب گویدسلام و رحمت و رضوان بی انتهاي خدا بر وجود مولاي مظلوم ما امیرالمؤمنین وصی رسول خدا و صاحب علم و اسرار رسول خدا که همیشه آبروي اسلام و اهل اسلام بوده و هست و خواهد بود امیدواریم که خداوند به حق برادر او رسول خدا و همسراو فاطمه و دو فرزند مظلوم او حسن و حسین ما را از شفاعت او بهره مند و در دنیا و آخرت رستگار فرماید آمین، آمین، آمین یارب العالمین)

شلاق زدن به روزه داري که بر کنار شراب نشسته بود:

احمد امام حنبلی ها نقل نموده است ….. (که گروهی را نزد عمر بن خطاب آوردند که آنها را در زمان میگساري دستگیرنمودند و در میان آنان مردي بود که روزه داشت و عمر همه آنها را شلاق زد و شخص روزه دار را هم شلاق زد، به او گفتندکه او روزه دار است، گفت چرا با آنها نشست،)، چگونه اینگونه احکام مجوز شرعی دارد …..، آیا خلیفه علت حضور صائم در میان آنها را می دانست، شاید او به ضرورت و یا اجبار در بین آنها نشسته بوده است و یا قصد نهی از منکر داشته و خواسته تا با نرمی در اول کار، آنان را ارشاد نماید و …..، بدیهی است هرگاه یکی از این احتمالات داده شود حد برحسب قاعده قضایی و قول رسول خدا که فرمودند (ان الحدود تدرا بالشبهات) یعنی حدود به شبهات ساقط می شود، حد از او ساقط می شد و بر فرض اینکه احتمال هیچیک از اینها هم نباشد حداکثر مجازات آن مرد حد تأدیب و تعزیز است که از ده ضربه تجاوز نمی نماید، پس چگونه می توان یکسان قرار داد مجازات آن صائم و روزه دار که شراب نخورده و روزه داشته را با آنکسانی که میگساري کردند.

(کلب گوید و چگونه توجیه می شود اینگونه حکم ها که از خلیفه صادر می شود که به نظر میآید او احتیاطاً به حدس و گمان وقوع هر جرم و به کوچکترین احتمال مجازات می کند و مغایرت عمل او با آنچه مذکور شد در رابطه با داستان زناي مغیره و ام جمیل و رد شهادت تمامی شهود به بهانه شبهه در اظهارات چهارمین شاهد و علیرغم توضیح کامل او و تصریح تمامی موارد از سوي شاهدان دیگر، که در نهایت او به بهانه اینکه میل را در سرمه دان ام جمیل ندیده شهادت او را قبول نکرد و همه کسانی را که بر وقوع آن شهادت دادند حد زد تا مغیره را رها کند …..، پس این همه افراط و تفریط موید چیست جز آنکه او به دوستان خود که او را در رسیدن به حکومت کمک کردند مرحمت و به غیر آنان غضب خود را هدیه داده است …..)، …

رأي خلیفه در مشک معطر بیت المال:

روزي براي خلیفه مشکی معطر آوردند و دستور داد که میان مسلمین تقسیم کنند و او دماغ خود را بست به او گفتند چرا بینی خود را گرفتی او گفت زیرا بینی من از بوي آن بهره مند می شود و روزي بر همسرش وارد شد و با او بوي مشک یافت گفت این چیست؟ گفت من از مشک بیت المال مسلمین فروختم و با دست خود وزن کردم و چون دست خود را به اثاثیه خانه مالیدم، بو گرفت پس او آن متاع را گرفت و آب بر آن ریخت ولی بوي آن نرفت آنوقت شروع به مالیدن در خاك کرد ودوباره بر آن آب ریخت تا بوي آن عطر رفت …..، آیا فقیه زبردست و جامع بایستی اینطور باشد آیا خلیفه پرده می زد در جلوي چراغهاي (بیت المال) مسلمین تا آنکه بنور آن جاي دیگر روشن نشود و یا سدي قرار می داد بر محل وزش باد صبا در آن زمان که حامل بویی از کشت زارهاي (بیت المال) مسلمین می گردید و ….. امثال آن، و از این بهره مندي هاي قهري که ارتباطی به رضایت مالک ندارد، و …..، من نمی دانم انا لا ادري

(کلب گوید و چگونه است حکم او از اینکه جلوگیري نکرد از بوي متعفن عمل مغیره با ام جمیل که مشام اهل اسلام را تا قیامت آزار می دهد از روي احتیاط تا درسی براي مسلمانان باشد تا حدود اسلام را بر هر خطاکار و مستوجب حد اجرا نمایند هرچند از دوستان و نزدیکان آنها باشند و ….. انا لا ادري).

اجتهاد خلیفه در نماز میت:

(مضمون) از ابی وائل نقل شده است که در زمان رسول خدا بر میت هفت، یا پنج، و یا شش و یا چهار تکبیر می گفتند و عمر بن خطاب جمع کرد اصحاب رسول خدا را ….. و آنها را بر چهار تکبیر متحد نمود …..، آنچه از سنت و عمل صحابه ثابت شده است در اختلاف عدد در تکبیر بر جنازه که مترتب بر مراتب فضل میت یا خود نماز است و این دلالت می نماید بر اینکه هر یک از این تعداد براي تکبیر مجاز است پس تعیین یک عدد از این تعداد و منع از بقیه فکر و اجتهادي است که او در برابرسنت رسول خدا (ص) و عمل صحابه و ….. انجام داده و بر بی اعتباري این فکر و نظر او، اعراض صحابه از آن نظر بوده است چنانچه احمد در مسند آورده است که عبدالاعلی گوید پشت سر زید بن ارقم نماز خواندم بر جنازه اي، پس پنج تکبیر گفت و ابوعیسی عبدالرحمن بن ابی لیلی برخاست به طرف او رفت و دست او را گرفت و گفت فراموش کردي دستور عمر را گفت نه ولی من نماز خواندم پشت سر ابوالقاسم (محمد) حبیب خدا صلی اﷲ علیه و آله و او پنج اﷲ اکبر گفت و من این روش او را هرگز ترك نخواهم کرد. ….. و نیز طحاوي از یحیی بن عبداﷲ تیمی نقل کرد که گفت (من نماز خواندم با عیسی مولاي حذیفه بن یمان بر جنازه اي، پس او پنج تکبیر گفت آنگاه توجهی به ما نمود و گفت نه شک کردم و نه فراموش نمودم و تکبیر گفتم چنانچه مولاي من و ولی نعمت من یعنی حذیفه بن یمان نماز خواند بر جنازه اي و پنج تکبیرگفت و او نیز رو به ما کرد و گفت نه شک کردم و نه فراموش، لیکن تکبیر گفتم چنانچه رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله پنج تکبیر گفت …..

(کلب گوید و تعجب از مردم است که از او سؤال نمی کردند چرا خلاف سنت رسول خدا عمل می نمایی در حالی که روش آن حضرت بر اساس وحی و دستور خداوند بوده است و …..، البته تعجبی ندارد چون پاسخ هر مسلمان عبارت اتق اﷲ یعنی از خدا بترس و سپس تازیانه و تهدید به قتل و کشتن بود …..).

خلیفه و مسائل سلطان روم:

…، احمد امام حنبلی ها در باب فضایل نقل نموده ….. که این عمر بن خطاب بود که می گفت (پناه می برم به خدا از معظل و مشکلی که در آن ابوالحسن نباشد) ….. و آورده اند که پادشاه روم نامه اي به عمر نوشت و سوالاتی مطرح کرد و عمر بر اصحاب خواند و آنها جوابی ندادند پس به امیرالمؤمنین علی نوشت و او در کوتاه ترین زمان پاسخ داد و پشت نامه او نوشت بسم اﷲ الرحمن الرحیم من مطلع و آگاه شدم به نامه تو اي پادشاه و پاسخ می دهم به حول و فضل الهی و برکت پیامبرمان حضرت محمد صلی اﷲ علیه و آله و آگاه باش (آن چیزي که خدا نیافرید پس آن قرآن است چونکه کلام خدا و صفت اوست …..، آنچیزي که نمی داند قول شماست که براي او فرزند و شریک قائل هستید و ….. آن چیزي که نزد او نیست ظلم و ستم است …..، آنچه تمامش دهان است آتش است که …..، آنچه تمام او پا است آب است، آنچه تمام او چشم است خورشید است، آنچه تمامش بال است باد است، آنکه فامیلی ندارد حضرت آدم است، آنکه شکمی او را نزایید چهار چیز است (عصاي موسی، قوچ ابراهیم، آدم، حوا) آنکه نفس می کشد و روح ندارد صبح است، اما صداي ناقوس می گوید(بدرستی که دنیا ما را فریب داد و قرن و قرن می گذرد و روزي از ما نمی گذرد جز اینکه رکنی از ارکان ما را خراب میکند و به راستی که مرگ به ما خبر داده که ما خواهیم رفت ولی، ما به دنیا دل بسته و در آن جاي نموده ایم)، اما آن حرکت کننده که یکبار حرکت کرد آن طور سینا بود که به هنگام عصیان بنی اسرائیل خداوند قطعه اي از آن را کنده و با دو بال از نور بر سر آنها قرار داد ….. و آنها توبه کردند و آن قطعه به جاي خود برگشت، و آن مکانی که خورشید بر آن یکمرتبه تابید آن زمین دریایی بود که به امر خدا براي موسی شکافته شد و خورشد بر او تابید و ….. اما درختی که سواره در سایه اش یکصد سال می رود، درخت طوبی است …..، و نظیر او در دنیا خورشید است که اصل او یکی است و نورش در همه جا هست، و آن درخت که بدون آب روئید، پس آن درختی بود که خدا به معجزه براي حفظ موسی رویانید …..، و غذا اهل بهشت و شبیه آن در دنیا، آن جنین در رحم مادر است که تغذیه می کنند ولی ادرار و مدفوع ندارد، اما از غذاهاي بهشتی که در یک ظرف هست ولی با هم مخلوط نمی شود، شبیه آن در دنیا تخم پرندگان است که زرده و سفیده ي آن مخلوط نمی شود، پس آن حوریه که در بهشت از سیب خارج می شود و تغییر نمی یابد مانند آن در دنیا، آن کرم است که از سیب خارج می شود و آن کنیزي که در دنیا براي یک نفر و در آخرت فقط براي یکی خواهد بود آن مانند درخت خرمایی است که در دنیا براي مومنی مانند من و براي کافري مانند تو هست ولی در آخرتفقط مال من است و نه براي تو، زیرا آن در بهشت است که تو داخل آن نخواهی شد، اما کلیدهاي بهشت پس لا آله الا اﷲ و محمد رسول اﷲ است …..،)، چون پادشاه روم جواب نامه را خواند گفت این جواب صادر نشده است مگر از خانه نبوت و پیامبري و پرسید از جواب دهنده آن، گفتند این پاسخ را پسر عموي پیامبر محمد صلی اﷲ علیه و آله فرستاده است و او جواب نوشت براي آن حضرت که من مطلع شدم به جوابیه شما و دانستم که تو از خاندان نبوت و معدن رسالت و موصوف به شجاعت و علم هستی و علاقه دارم که براي من روشن کنی مذهب و روش خودتان را و بگویی آن روحی که خدا در کتاب شما از آن یاد کرده و فرموده است (و یسالونک عن الروح قل الروح من امر ربی)، و حضرت پاسخ داد و اما بعد (روح نکته لطیف و لمعه شریف است از صفت آفریدگار و قدرت ایجاد کننده او که آن را از خزائن ملک خود بیرون آورده و در ملک خود ساکن نموده و آن در نزد او براي تو وسیله است، و براي او در نزد تو امانت پس هرگاه گرفتی مالت را که نزد او است، او نیز می گیرد مال خود را که در نزد توست والسلام) ….. زین الفتی عاصمی و خواص ابن جوزي ….

حدود آگاهی خلیفه در احکام:

ابن اذینه عبدي گوید نزد عمر آمدم و از او پرسیدم از کجا عمره را شروع کنم گفت برو نزد علی علیه السلام و از او سوال کن و من آمدم نزد آن حضرت و ایشان به من گفت از هر کجا که شروع کردي یعنی میقات زمین تو و گوید من نزد عمرآمدم و آن مطلب را بازگو کردم و گفت من نمی دیدم براي تو مگر آنچه که پسر ابی طالب گفت ….. محب الدین طبري در مراجعه جمعی از اصحاب به آن حضرت براي رفع مسائلشان که معاویه، عایشه و عمر ….. را از آن گروه اعلام کرده است، از طریق احمد نقل کرده که عمر هرگاه چیزي بر او مشکل می شد از آن حضرت یاد می گرفت و روایاتی را که در آن، عمر به حضرت مراجعه نموده است را ذکر کرده پس کجاست آن اعلمیت عمر که یاوه گویانی مانند موسی صاحب (الوشیعه) یا غیراو از بزرگان قوم تصور کرده اند آري کجاست؟!

(کلب گوید من می دانم در افکار متعصبانه و خشک و دور از عدل و انصاف و ایمان و مقرون به ظلم و ستم و تعدي آنها به ولی خدا است تا آن زمان که در عرصات محشر دادخواهی ما مطرح شود و آتشی که انتها ندارد جزاي ستمگري هاي آنان باشد آمین، آمین، آمین یا رب العالمین).

رأي خلیفه در مناسک:

مالک امام مالکی ها نقل نموده است از عبداﷲ عمر که گفت عمر بن خطاب در عرفه براي مردم خطبه می خواند و مناسک حج را به آنها می آموخت، از جمله آنکه هرگاه به منی آمدید و رمی جمره کردید، پس بر شما حلال می شود همه آنچه برحاجی حرام بود و مگر زن و بوي خوش …..،

و در حدیث دیگر، همین مضمون نقل گردیده و در لفظ ابی عمر آمده است که سالم بن عمر از پدرش به همین مضمون نق لنموده و سپس روایت عایشه را آورده که گفت (من رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله را خوش بوي می کردم براي محل شدن او قبل از طواف خانه) و سپس سالم گوید پس سنت رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله سزاوارتر است به پیروي تا آنچه عمر گفت، و صاحب ازاله الخفاء بعد از ذکر دو حدیث اول گوید، گفتم فقها ترك کرده اند قول او را در موضوع استفاده از بوي خوش، چون حدیث عایشه و غیر آن در نزد ایشان صحیح بود که پیامبر خدا صلی اﷲ علیه و آله خود را خوش بوي می ساخت بیش از آنکه طواف خانه نماید و …..، پس افسوس بر امتی که به آنها بیاموزد مناسک حج را کسی که نمی داند حلال شدن آنچه را که بر او حرام بوده است و آفرین بر خلیفه اي که فقها ترك نمایند قول او را، در زمانی که بیابند آن را مخالف با سنت رسول خدا که ثابت شده است به حدیث عایشه و غیر آن در نزد پیشوایان صحاح و مسانید مانند بخاري، مسلم، ترمذي، ابوداود، دارمی، ابن ماجه، نسایی، بیهقی، …..

(کلب گوید و البته اینگونه اعمال بزرگان یعنی ترك سخن او و عمل به سنت رسول خدا نزد خداوند مقرون به رضایت و ثواب و اجر است تا ترك فرامین او بواسطه افکار شخصی و استنباطات فردي اوکه خلاف عقل و سنت و خلاف دستور حضرت خداوند در قرآن است).

اجتهاد خلیفه درباره شراب و آیات آن:

زمخشري در ربیع الابرار در باب سهو و لذات ….. و شهاب الدین ابشهی در المتطرف گویند: خداوند تعالی درباره شراب سه آیه نازل کرد اولی (یسئلونک عن الخمر و المیسر، قل فیهما اثم کبیر و منافع للناس) پس گروهی از مسلمین میگساري میکردند و کسانی بودند که ترك کردند تا آنکه مردي شراب خورد و به نماز ایستاد و در نماز هذیان فراوان گفت و خداوند نازل فرمود آیه (یا ایها الذین آمنوا لاتقربوا الصلوه و انتم سکاري حتی تعلموا ما تقولون) پس برخی از مسلمین همچنان به شراب خواري ادامه می دادند و بعضی ترك کردند تا آنکه عمر بن الخطاب شراب خورد و استخوان فک شتري را گرفت و سر عبدالرحمن ابن عوف را شکست، آنگاه نشست و بر کشته هاي بدر به اشعار اسود شاعر نوحه خوانی می کرد

(کلب گوید و می فرمایند مستی است و راستی یعنی در هنگام مستی سخنانی از ضمیر ناخودآگاه انسان صادر می شود که آنها را در هوشیاري بر زبان نمی آورد)

که (….. آیا مرا وعده می دهد پسر بزرگ عرب یعنی محمد که ما بزودي زنده می شویم و چگونه امکان دارد در حالی که آن تن پوسیده و کرم ها آنها را نابود کرده اند …..، و آیا خدا مرا زنده می کند در حالی که استخوانهاي من پوسیده است، آیا کسی نیست از من به خدا پیام برساند که من ایمان ندارم و به یقین تارك ماه روزه رمضان هستم …..) پس خبر به رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله رسید و آن حضرت خشمگین بیرون آمد در حالی که عبایش از ناراحتی به زمین کشیده می شد و بلند کرد چیزي را که در دستش بود و بر عمر زد و عمر گفت به خدا پناه می برم از غضب او و غضب پیامبرش و خداوند نازل فرمود (انما یرید الشیطان ان یوقع بینکم العداوه و البعضاء فی الخمر و المیسر و یصدکم عن ذکر اﷲ و عن الصلوه فهل انتم منتهون) پس عمر گفت انتهینا، انتهینا، یعنی پذیرفتیم، پذیرفتیم، دست برداشتیم، دست برداشتیم، و طبري از اودر تفسیر خود با تغییري در شعرها آن را مذکور و بجاي عمر بن الخطاب از لفظ رجل یاد کرده است و بهمین مضمون با روایتی دیگر از او و از سعید بن جبیر و حارثه بن مقرب و ابن منذر نقل گردیده است، و البته آنچه مذکور گردید، در راستاي اثبات شراب خواري و میگساري خلیفه در ایام دوره جاهلیت او نبوده است، زیرا آن امري قطعی بوده و نیز اسلام قطع می کند آنچه قبل از آن بوده است (لیس علی الذین آمنوا و عملوا الصالحات جناح …..)، بلکه مقصود ما آگاه نمودن خواننده است بر مقدار علم خلیفه به کتاب خدا و نیز بیان حدود معرفت او به مفاهیم و مقاصد آیات خدا و اینکه او نمی دانست و یا توجه نداشت که منع خدا، در قول اول (یسئلونک …..) و آنچه نازل نموده است، در واقع بیانی براي نهی از شراب و قمار بوده، و اصحاب هم متوجه آن شده اند و (این عایشه است که می گوید چون این آیات در سوره بقره در تحریم شراب نازل شد پس رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله از آن نهی کرد ….. و عمر دست برنداشت مگر بعد از مدتی که از عمرش سپري شد و پس از نزول قول دیگر خدا (….. فهل انتم منتهون …..) ….. قرطبی در تفسیر خود گوید، چون عمر فهمید که این تهدید سختی برمعناي (انتهوا) است که آیا پایان نمی دهید، پس گفت (انتهینا) یعنی پایان دادیم و دیگر انجام نمی دهیم …..، و ابن جزي کلبی در تفسیر خود گوید در آن توقیف و هشداري است که متضمن زجر و وعید است و براي همین وقتی آیه نازل شد، عمرگفت (انتهینا، انتهینا، یعنی توبه کردم توبه کردم)، زمخشري همین مضمون را آورده و بیضاوي در تفسیر خود جلد اول ص357 گوید، در قول خدا تعالی (فهل انتم منتهون)، اعلام و آگاهی است به اینکه امر در منع و ترسانیدن به نهایت رسیده و راه عذرها و بهانه ها قطع شده و دیگر پذیرفته نمی شود و نبود این تأویل از خلیفه و خواستن و خوردن شراب پیش از منع شدید و تهدید مگر براي عشق و علاقه مفرط او به شراب و اینکه او شرابخوارترین مردم درزمان جاهلیت بوده است، چنانچه افشاء میکند و فاش می نماید این حقیقت را، گفتار خود او در روایتی که ابن هشام کتاب سیره خود ج اول ص 368 نقل نموده است که من دور از اسلام بودم و در جاهلیت میخانه و میکده داشتم و به شراب علاقه داشتم و می نوشیدم و براي ما محفلی بود که در آن بزرگان قریش در بازار (جنب مسجد الحرام)، جمع می شدند، در نزد عمر بن عبد بن عمران مخزومی و من شبی بیرون آمدم و به سراغ دوستانم که همیشه در این مجلس بودند آمدم و هیچکدام از آنها را ندیدم و با خود گفتم من نزد فلان شراب فروش که در مکه شراب می فروخت بروم شاید نزد او شرابی بیابم که از آن بنوشم و …..

و نیز در خبري که بیهقی در سنن کبري خود ج 10 صفحه 214 از عبداﷲ عمر و از قول پدر بزرگوارش در دوران خلافت او نقل نموده که گفت(….. به واقع اینکه من در دوران جاهلیت شرابخوارترین مردم بودم و شراب مثل زنا نیست …..) و از اینجا خلیفه اختصاص به دعوت پیدا کرد که پیامبر بزرگوار بر او آیات نازل در خصوص شراب را قرائت فرمود و او از کسانی بود که آن را تأویل مینمود و دست از آن بر نمی داشت، تا آنکه آیه منع شدید و تهدید در سوره مائده نازل شد ….. و آیا با همه این مطالب آیا بازخلیفه نمی دانست که شرابخواري از بزرگترین گناهان کبیره است چنانچه خبر می دهد حاکم در صحیح خود از سالم بن عبداﷲ که گفت: (….. که ابوبکر و عمر و عده اي از مردم نشسته و پس از رحلت پیامبر صلی اﷲ علیه و آله و بازگو نمودند که بزرگترین گناهان کبیره را معلوم نمایند در نزد آنان علم و دانشی نبود و مرا فرستاد نزد عبداﷲ بن عمر و از او سوال کردم و او به من خبر داد که بزرگترین گناهان کبیره میگساري و شراب خواري است، پس آمدم و به ایشان خبر دادم و همگی منکرشده و از روي تعجب و ناباوري همه از جاي خود پریده و به خانه او آمدند و او ایشان را خبر داد که رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله فرمود که بدرستی، پادشاهی از پادشاهان بنی اسرائیل مردي را مخیر نمود به این که یا شراب بخورد و یا بیگناهی رابکشد و یا زنا کند و یا گوشت خوك بخورد یا کشته شود، پس او شراب را اختیار کرد و وقتی آن را نوشید، مست شد و هر چه از او خواستند انجام داد …..)

آري خلیفه به دلیل اعتیاد شدید به مشروبات الکلی از ابتداء تا مرحله نزول آیه مائده مشغول به شرابخواري سخت شد و بعد از نزول این آیه و تهدید گفت (انتهینا، انتهینا)، و او بود که بعد از آن می گفت بدرستی که ما می نوشیم، این شراب تند و تیز را براي آنکه قطع کند (و ببرد) سنگینی گوشت شتر را در شکم و معده ما که ما را اذیت می کند، پس کسی که مشروب او به مقداري باشد که او را خمار و مست و بیخود نماید، باید آن را ممزوج به آب نماید و نیز می گفت که من مردي هستم که مبتلا به تورم معده یا آتش و حرارت معده هستم و می نوشم این شراب تند را پس شکم مرا ملایم می کند،

و ابن ابی شیبه نقل کرده آن را در کنزالعمال ج 3 ص 109 و می گفت گوشت این شترها در شکمهاي ما هضم نمی شود مگر با تیزي شراب تند و او بود که شراب تند را یک نفس می نوشید و عمر بن میمون گوید که من حاضر شدم نزد عمر در زمانی که مجروح شد و شراب تیزي براي او آوردند نوشید (طب ج 6 ص 156) آري و تیزي وتندي شراب او به حدي بود که اگر دیگري از آن می نوشید هر آینه مست و بیخود می شد و بر آن اقامه حد می شد ولی آن شراب بر خلیفه اثري نداشت به دلیل اعتیاد شدید او و یا اینکه اثر آن را کم می کرد و آنوقت می نوشید، شعبی گوید (یک نفر اعرابی از پیاله و جام عمر آشامید پس از فرط مستی بیهوش شد، و عمر او را حد زد و آنوقت می گوید: و البته او را حد زد براي مستی نه براي نوشیدن) (العقد الفرید ج 3 ص 416) و در لفظ جصاص در احکام القرآن ج 2 ص 565 نقل شده استکه یک نفر اعرابی از شراب عمر نوشید و عمر او را هشتاد ضربه شلاق زد و اعرابی به اعتراض گفت، جز این نیست که من از شراب تو نوشیدم و آنگاه عمر شراب خود را طلبید و آن را به وسیله آب ملایم کرد و سپس از آن آشامید، و گفت کسی که شرابش او را خمار و گیج و مانند مستها کند، پس باید (تندي) آن را به سبب آب بشکند و فرونشاند و این را ابراهیم نخعی از عمر با همین مضمون روایت نموده و گفته است که عمر بعد از آنکه اعرابی را حد زد از آن شراب نوشید و نیز در جامع مسانید ابی حنیفه ج 2 ص 162 آمده است (….. این چنین آن را فرونشانید و بشکنید با آب، هرگاه شیطان او بر شما غلبه کرد و البته او دوست داشت شراب تند و تیز را …..)

و نیز از ابن صریح نقل شده است که مردي در مدینه سرکشید شرابی را که براي عمر بن خطاب آماده کرده بودند و مست شد و عمر او را رها کرد تا از مستی خارج شد و او را شلاق و حد شراب زد و سپس همان شراب را با آب ممزوج کرد و از آن آشامید و از ابی رافع روایت شده است که ….. عمر بن خطاب گفت هرگاه از تندي شراب ترسیدید تندي آنرا به سبب آب فرونشانید و تیزي آن را بشکنید و نسایی در سنن خود جلد 8 ص 326 آن رانقل کرده و این احادیث را از ادله و دلایل کسانی شمرده است که نوشیدن مسکر را مباح می دانند،

و نیز قاضی ابویوسف در کتاب آثار ص 224 از طریق ابی حنیفه از ابراهیم ابی عمران کوفی تابعی نقل نموده است که گفت: (….. که عمر بن خطاب مرد مستی را گرفت و خواست که براي او راه فراري قرار دهد و ممکن نشد زیرا مستی بر او غالب شده بود و آنگاه گفت او را حبس کنید و هر وقت بهبودي یافت و مستی او برطرف شد او را (حد) بزنید و سپس بقیه مشروب او را گرفت و چشید ومزمزه کرد و گفت اوه این شراب مردافکن است و سپس آبی در آن ریخت و آن را ملایم کرد و خود نوشید و به اصحاب خود نیز داد و گفت اینچنین شرابتان را رقیق کنید، هرگاه دیدید که شیطان آن بر شما غالب شد)

و عجیب و شگفت انگیزشلاق زدن کسی است که از ظرف عمر نوشیده و مست شده است در حالی که بر وفق احکام آنان، اگر او نمی دانست که درظرف و کوزه مسکر است و آن را نوشید پس بر او حدي نیست، همانطور که ابوعمر در (العلم) خود در جلد 2 ص 86 نقل نموده و در صفحه 348 از خود خلیفه آورده که (حدي نیست مگر بر کسی که آن را دانسته و عالماً بخورد) و لذا اگر میدانسته که در ظرف و قدح خلیفه شراب است پس بدرستی که در سرکشیدن و نوشیدن آن تاسی و به تقلید خلیفه عمل کرده و فرق بین آن دو اینست که آن مرد را مست کرده زیرا معتاد نبوده و خلیفه را مست نکرد چون به آن معتاد بود و به نظر میرسد که ملاك در نزد خلیفه، در حلال بودن مشروبات الکلی و حد زدن بر آن، مست شدن و یا نشدن شرابخوار یعنی خورنده آن است …..

و این البته مخالف حکم شریعت است که هر نوع مشروب هرچند اگر مقدار کم آن مستی نیاورد ولی مقدار زیادش مست کننده باشد حرام است، مانند قول آن حضرت صلی اﷲ علیه و آله که من نهی می کنم شما را از خوردن کم آنچیزي که زیاد آن مست می کند و قول دیگر آن حضرت از طریق جابر و پسر عمر و پسر عمرو که: (….. هرچه که زیادش مستی می آورد پس قلیل و کم آن نیز حرام است)، ابوداوود در سنن خود ج 8 ص 829 و احمد در مسند خود ج 2ص 167 و ج 3 و ترمذي در صحیح و ابن ماجه در سنن و نسایی در سنن و بیهقی در سنن و یعقوبی در مصابیح و خطیب درتاریخ ….. آن را نقل نموده اند و …..،

و نیز عمر بن الخطاب بود که حلال کرد شراب را وقتی پخته شود و دو سوم آن برود وآورده اند چون وارد شام شد به او شکایت کردند از بیماري وبا ….. تا آنکه گفتند آیا براي تو رواست که قرار دهی براي خودت از این شراب چیزي که مستی نیاورد گفت بلی، شما هم آنرا بپزید و طبخ کنید تا آنکه دوسوم آن برود و یک سوم آن بماند پس امر کرد عمر ایشان را که از آن بنوشند و نوشت به فرمانداران خود به اینکه براي مردم شرابی را به همین طریق که دوسوم آن برود و یک سوم آن باقی بماند و به همین مضمون از محمود بن لبید انصاري نقل گردیده و ….. و امام مالکی هاآن را در موطاء ج 2 ص 180 آورده است

و نیز آورده اند که حج نمود ابومسلم خولانی و به حضور عایشه همسر پیامبررسیده و عایشه از او سوال کرد در مورد شام و سردي آن سرزمین پس او پاسخ می داد و عایشه گفت مردم سردي آن جا را چگونه تحمل می کنند، اوگفت اي ام المؤمنین آنها شرابی را که مخصوص آنهاست می نوشند که به آن (طلاء) می گویند، پس عایشه گفت راست گفت خدا و حبیب من که فرمود و من شنیدم که می فرمود بدرستی که مردمی از امت من شراب می نوشند و اسم دیگري برآن می گذارند، و بهمین مضمون از آن حضرت در نهج البلاغه آمده است که فرمود (….. بزودي مردم آزمایش می شوند به اموال خود و بر خدا منت می گذارند و به جهت ایمان خود و رحمت خدا را آرزو می کنند و خود را ایمن از غضب او میدانند و حلال می کنند حرام او را با شبهات دروغ و هواي نفس و نادانی و حلال می کنند شراب را به نام نبیذ (آب انگور و کشمش) و رشوه را هدیه و ربا را معامله می نامند و …..) و نیز از ابن عباس درباره (طلاء) و شراب پرسیدند و او گفت چیست این طلاء که شما از من می پرسید، ….. گفتند آب انگور است، می پزند و در ظرفهاي قیراندود قرار می دهند ….. و گفتند هرگاه زیاد از آن بنوشند مست می کند، پس گفت بلی و هر مسکري حرام است …..

و قول رسول خداست که فرمود (…..دوري کن هر مسکري را که مستی می آورد از کم و یا زیاد آن …..) که نسایی در سنن و ابی ربیع در تفسیر این روایت را ازآن حضرت نقل نموده اند …..، آري و این آراء و اجتهاداتی است ….. که جمع آوري شده و اختصاص به خلیفه دارد و موافق نیست با آن نظر، حکم و دلایل شرعی از کتاب و سنت ….. بلکه آن فتنه و آزمایشی است ولی اکثر آنان نمی دانند.

(کلب گوید و فکر خلیفه و عقل او را ببین در خصوص آنچیزي که عقل را زایل و اجتماع را از هم گسیخته می نماید و هر جنایتی را امکان پذیر می نماید که می گوید شراب مانند زنا نیست و حال آنکه شراب بدتر از زنا است و چقدر فرق است بین اینگونه افکار با افکار مولاي مظلوم ما امیرالمؤمنین در احتراز از این مایع جهنمی می فرماید به این مضمون که اگر قطره اي شراب در چاهی افکنده شود و از آن چاه مزرعه اي را سیراب کنند و در آن مزرعه علف سبز شود و گوسفندي بخورد وسپس آن گوسفند در گله اي وارد و مشتبه شود من از گوشت هیچکدام از آن گوسفندان نخواهم خورد و این کلام مولاي ما الزام در دوري از این نجاست را می رساند و …..، پس کجاست تقوي مولاي ما و روش او با اینگونه اعمال و رفتار که آورده شده است).

جهل خلیفه به غسل از جنابت:

از رفاعه بن رافع نقل شده که ….. (….. من نزد عمر بن خطاب بودم که مردي بر او وارد شده گفت زید بن ثابت در مسجد فتوي می دهد که هر کس که آمیزش می نماید ولی از او منی خارج نمی شود غسلی بر او نیست پس عمر گفت او را بیاورید….. و چون عمر او را دید گفت اي دشمن خدا بمن رسیده است که براي خودت فتوي می دهی او گفت من از ….. و رفاعه بن رافع شنیده ام و عمر به رفاعه گفت آیا شما چنین می کنید و او گفت ما در زمان رسول خدا چنین می کردیم و رسول خدا منع نکرد و عمر گفت آیا رسول خدا این موضوع را می دانست رفاعه گفت نمی دانم و عمر مهاجرین و انصار را جمع کرد و همگی گفتند در این کار غسلی نیست مگر آنچه از معاذ و علی که رضوان خدا بر آنان باد نقل شده که وقتی ختنه گاه ازختنه گاه زن تجاوز کرد و داخل شد غسل واجب می شود و عمر گفت ….. بعد از شما این اختلاف شدیدتر می شود ….. ازعایشه سوال کردند گفت (اذا جاوز الختان الختان فقد وجب الغسل) پس عمر گفت بمن خبر نرسد که کسی اینکار را کرده وغسل نمی کند مگر آنکه به عنوان عقوبت او را شکنجه (مجازات) می کنم ….. این روایت را احمد در مسند، ابن ابی شیبه درتصنیف ….. نیز آورده اند، و مفاد این روایت بیان می نماید عدم علم و آگاهی این گروه از اصحاب که خلیفه با آنها مشورت نموده به این حکم شرعی که در رأس آنها خلیفه است به استثناء امیرالمؤمنین علی علیه السلام و معاذ و عایشه و چه اندازه فرق است بین عدم علم و آگاهی خلیفه به مانند این حکم که لازم است هر مکلف آن را بداند قبل از بسیاري از واجبات دیگر و….. خصوصاً براي شخصی که مردم در احکام به غیر او اقتدا نمی کنند.

(کلب گوید و توجه کن به این حکم مهم که خلیفه و یاران او علیرغم گذشت سالها از آن بی اطلاع بودند و چگونه بوده است غسلها و نمازها و روزه هاي آنان اگر فرض نمائیم که جهل به قانون رافع مسئولیت نبوده و آنان موظف به دانستن آن علم بودند و عذر آنها پذیرفته نخواهد بود.)

خلیفه و وسعت دادن به دو مسجد:

(مضمون) عبدالرزاق از زیدبن اسلم نقل نموده که براي عباس بن عبدالمطلب خانه اي بود در کنار مسجد مدینه، پس عمر به او گفت بمن بفروش و خواست تا آن را داخل مسجد کند و عباس قبول نکرد، گفت: هبه کن قبول نکرد، گفت خودت داخل مسجد کن، قبول نکرد گفت باید انجام دهی گفت نمی دهم، گفت پس کسی بین ماحکم کند، داوري به ابی بن کعب قرار داده شد و او گفت باید او را راضی کنی گفت این حکم از کتاب است یا از سنت گفت سنت و شنیدم که رسول خدا فرمود که سلیمان نبی وقتی بیت المقدس را بنا نمود، هر دیوار که می ساخت چون صبح می شد آنها را خراب می دید، پس پسرش به او گفت بنا نکن مگر صاحب آن را راضی کنی و عمر او را رها کرد و عباس بعد از این، خانه خود را داخل مسجد کرد و به آن توسعه داد …..، این روایت با همین مضمون از ابن سعد و سالم بن ابی النصر و ….. نقل گردیده است و بلادرزي می گوید ولی چون عثمان بن عفان خلیفه شد، منازلی خرید و به مسجد توسعه دادو ….. با اعتراض آنها که واگذار نکرده بودند همه را زندانی کرد تا آنکه عبداﷲ بن خالد شفاعت کرد …..، پس مفاد این روایات به ما درس می دهد که خلیفه عالم به حکم نحوه توسعه مسجدالحرام و مسجدالنبی نبوده است، تا آنکه ابی بن کعب به او خبر داد و آنوقت با نظر ابی براساس سنت موافقت، ولی باز هم در زمان وسعت مسجد الحرام به خلاف روایت رسیده و سنت عمل نمود و عجیب تر از این عمل روش عثمان است که بعد از معلوم شدن این سنت نبوي و علم به آن، خانه هاي مردم را به زور گرفت …..،

سکوت خلیفه از حکم طلاق:

از قتاده روایت شده است که گفت از عمر بن خطاب سوال کردند از موضوع طلاق مردي که در جاهلیت زنش را دو طلاق داده و در اسلام یک طلاق، عمر گفت من تو را نه امر می کنم و نه نهی، ولی عبدالرحمن گفت لکن من تو را امر می کنم که طلاق تو در ایام مشرك بودن تو ارزشی ندارد و …..، عمر شایسته بود که امر و نهی کند در زمان حاجت، ولی دوري کرد به دلیل جهل به مسأله و احکام مربوط به آن و جهل او کمتر از جهل پسرش عبداﷲ بن عمر به حکم طلاق نبود که نمیدانست که طلاق در حال حیض واقع نمی شود و انتقام این جهل و نادانی را پدرش از او گرفت و صلاحیت او براي امرخلافت نفی نمود که مشروحاً در گفتگویی که میان او و ابن عباس جریان یافت، قبلاً مذکور گردید …..،

رأي خلیفه در خوردن گوشت:

از عبدالرحمن عمر نقل شد که عمر از کشتارگاه زبیر بن عوام ….. در بقیع می آمد و در مدینه غیر آن کشتارگاه دیگري نبود، و همراه او (دره) یعنی شلاق مخصوص او بود پس وقتی می دید هر شخصی گوشتی در دو روز پی در پی خریده است، او رابه شلاق می زد و می گفت آیا شکمت دو روز گرسنه می شود …..، …..،

و با همین مضمون از میمون بن مهران حکایت شده است …..، این فقه عجیب خلیفه است که مفاد و معناي آن را نمی دانم، در حرام نمودن حلال خدا …..، آیا دو روز و یا سه روز پی در پی خوردن گوشت و ادامه دادن آن موجب تعزیز و شکنجه است و ….. اگر به این نظر عمل شود ….. واجب خواهد بود که شلاق هیچ زمان بی کار نباشد و مرتب بر سر و کله مسلمین به این جرم آشنا و بر آنها وارد شود.

(کلب گوید و بدیهی است اگر این رویه خشن و بی منطق و بدون پایه و مبناي فقهی او به سایر احکام فقهی مسلمانان نیز تسري می یافت جامعه مسلمین تبدیل به محیطی رعب آور و ترسناك و غیرقابل اعتماد می گردید)

خلیفه و یهودي مدنی:

از ابی الطفیل روایت شده است که گفت من حاضر شدم بر نماز بر ابی بکر صدیق و سپس با گروهی جمع شدیم نزد عمر بن خطاب و با او بیعت کردیم و چند روزي ماندیم و به مسجد رفت و آمد می کردیم و پیش عمر می رفتیم تا آنکه او را امیرالمؤمنین نامیدیم، و زمانی که نزد او نشسته بودیم ناگهان یک یهودي از یهودیان مدینه نزد عمر آمد و یهودي ها اعتقاد داشتند که او از فرزندان هارون برادر موسی است، تا آنکه آمد و در برابر عمر ایستاد و گفت اي امیرالمؤمنین کدام یک از شما داناتر به علوم پیامبر و کتاب پیامبر شما است تا از او سوال کنم پس عمر اشاره به علی علیه السلام کرد و گفت این اعلم و داناتر به پیامبر ما و قرآن پیامبر است ….. حضرت به آن یهودي گفت سوال کن ….. و اضافه نموده فرمود از کجا خواهی دانست که جواب من درست است یا نادرست و آنگاه یهودي کتاب کهنه اي را بیرون آورد و گفت این کتاب میراث نیاکان من است، به املا موسی و خط هارون ….. حضرت فرمود اگر جواب صحیح به تو دادم مسلمان می شوي و یهودي پاسخ داد آري، اگر جواب صحیح دادي بلافاصله مسلمان می شوم، آنوقت یهودي از اولین سنگ و درخت و ….. سوال کرد و حضرت فرمود اي یهودي بدرستی که اولین سنگ که بر روي زمین نهاده شد و یهود به دروغ گمان می کند که صخره و قله بیت المقدس است، آن سنگ حجرالاسود است که حضرت آدم آن را باخود از بهشت آورد و آن را در رکن بیت اﷲ الحرام قرار داد ….. و یهودي گفت گواهی می دهم به خدا که راست گفتی و حضرت فرمود و اما اولین درختی که بر زمین روئیده شد، یهود گمان می کند که درخت زیتون است ولی آن دروغ است و اولین درخت خرماي عجوه (نوعی خرما) است که آدم آن را از بهشت با خود به زمین آورد …..، و اما اولین چشمه اي که بر روي زمین جاري شد و یهود به دروغ گمان می نماید آن چشمه اي است که زیر صخره بیت المقدس است، آن چشمه حیات و آب زندگانی است که همراه و مصاحب موسی، ایوشع ماهی نمک سود را فراموش کرد و چون آب به ماهی رسید زنده شد و در آب پرید و موسی و دوست او ماهی را تعقیب کردند تا به حضرت خضر رسیدند، و یهودي گفت به خدا راست گفتی….. پس سؤال کرد مرا خبر ده از منزل محمد که در کجاي بهشت است، حضرت علی علیه السلام فرمود منزل محمد (ص) در بهشت، بهشت عدن است در میان بهشت ها و آن نزدیک ترین بهشت است به عرش خداي رحمان عزوجل و یهودي گفت شهادت می دهم که راست گفتی، آنوقت علی علیه السلام فرمود بپرس گفت مرا خبر بده از وصی محمد که در اهلش تا چه مدت می ماند و بعد از رحلت او می میرد و یا کشته می شود علی علیه السلام فرمود اي یهودي وصی محمد (ص)، سی سال بعد از او زنده می ماند و رنگین می شود این از این و اشاره فرمود به سر و محاسن مبارك خود، آنگاه یهودي از جا پرید وگفت شهادت می دهم که لا آله الا اﷲ و محمد رسول اﷲ، حافظ عاصمی در زین الفتی در شرح سوره هل اتی، آن را نقل کرده و چنانچه می بینی، این روایت تصریح شخص عمر بن خطاب است بر اینکه علی علیه السلام اعلم امت است و آگاهترین امت است به علوم پیامبر و کتاب نازل شده بر او و این کلام یاوه موسی (جاراله) صاحب کتاب (بی محتوي) الوشیعه است که می گوید عمر علی الاطلاق بعد از ابی بکر اعلم امت است و ….

بدعت خلیفه در فرایض میراث قاتل:

از ابن عباس روایت شده است که گفت: اول کسی که برخلاف سنت و حکم کتاب خدا، فرایض ارث را زیاد کرد، عمر بن خطاب بود، در آن زمان که احکام و فرایض بر او مشکل و پیچیده شد و دفع نمود بعضی را به بعضی ….. از عبیداله بن عبداﷲ نقل شد که گفت من و زفر بن اوس وارد شدیم بر ابن عباس، بعد از آنکه نابینا شده بود و بازگو کردیم فرایض میراث را و گفت شما خیال می کنید آنکه حساب ریگ روان را به جهت عدد دارد، احصاء نمی کند در مال نصف و نصف و ثلث را ….. پس زفر سؤال کرد اول کسی که زیاد کرد فرایض را که بود و او پاسخ داد عمر بن خطاب و سوال کرد چرا پاسخ داد این در زمانی بود که موضوع مشکل و پیچیده شد بر او و بعضی بر بعضی بار واضافه می شد و می گفت به خدا قسم نمی دانم چکار کنم با شما و بخدا قسم نمی دانم که خدا کدامیک را بر کدام مقدم ومؤخر داشته است و ….. زفر گفت که اي ابن عباس چه چیز تو را وادار کرد که به عمر متذکر نشوي گفت به خدا قسم هیبت و ترس از خشونت او …..، …..

آري، و من نمی دانم که چه بگویم پس از نقل این اقوال که چگونه شخصی مانند او، دوري از قضاوت نمی کرد آنهم در واجبات و حال آنکه خود او در ظاهر می گفت واي بر شما در (رأي دادن) و او کسی است که در خطبه اش می گفت اصحاب راي دشمنان سنن هستند که احادیث آنها را خسته کرده که نمی توانند آن را حفظ کنند، پس فتوي بر آنها دادند و گمراه شدند و مردم را هم گمراه کردند و بدانید ما اقتدا کننده هستیم نه مشروع کننده و ما پیروي میکنیم و بدعت گذاري نمی کنیم که گمراه شویم تا آن زمان که متمسک به اثر باشیم و ….. آیا این اعمال مصادیق پیروي است یا بدعت در دین و چگونه جایز است براي مثل خلیفه که نداند احکام اینگونه واجبات را و حال آنکه اوست گوینده این کلام که هیچ جهل و نادانی مبغوض تر به سوي خدا نیست و نه مضرتر براي جامعه مسلمین از جهل امام و نادانی او، پس چطور اینگونه بر مسند و میدان قضاوت حضور می یافت، قبل از تفقه در دین خدا و حال آنکه اوست گوینده این کلام که احکام دین خدا را بیاموزید قبل از آنکه ریاست و بزرگی کنید …..،

اجتهاد عمر در تقسیم کردن و مصادره کردن اموال عمال و کارگزاران:

عمر بن الخطاب اول کسی بود که شرکت کرد با کارگزاران و اموال آنان را به فکر و رأي خود نصف کرد،

1.از ابی هریره نقل شده که گفت: عمر بن خطاب مرا فرماندار بحرین کرد و براي من دوازده هزار جمع شد و وقتی مرا عزل کرد و من بر او وارد شدم بمن گفت اي دشمن خدا و مسلمین ….. و از من آن را گرفت و بعد از آن گفت آیا عامل نمیشوي گفتم نه گفت براي چه یوسف پیامبر که بهتر از تو بود عامل شد، من گفتم یوسف پیامبر و فرزند پیامبر بود و من ابوهریره پسر امیه هستم و از تو می ترسم براي سه چیز و دو چیز گفت چرا نگفتی پنج چیز گفتم می ترسم که با شلاق بر پشتم بزنی و آبروي مرا ببري و مالم را بگیري و کراهت دارم که بدون حکم بگویم و بدون علم حکم کنم و …..،

و نیز آورده اند که عمر، ابوهریره را احضار کرد و به او گفت می دانی که من تو را عامل بحرین کردم و حال آنکه تو در آن زمان نعلین و کفش نداشتی و به من خبر رسیده که تو اسب هایی را خریده اي به هزار و ششصد دینار ….. و این زیادي است آنرا بده پس ابوهریره گفت نمی دهم، پس برخاست و با شلاق خود آنقدر با شدت بر پشت ابوهریره زد تا خون جاري شد و آنگاه گفت آنها را بیاور …..، و گفت امیه نزائیده تو را مگر براي خر چرانی(و امیه مادر ابوهریره بود)،

2.سعد بن ابی وقاص که براي این قول پیامبر که گفت از دعاي سعد بپرهیزید به او مستجاب می گفتند، وقتی عمر مال او رانصف کرد، سعد به او گفت البته من مصمم شدم، عمر گفت به اینکه مرا نفرین کنی گفت بلی گفت در این موقع نیابی مرا به دعا کردن پروردگارم بدبخت …..،.

3.و او به هنگام عزل ابوموسی اشعري از حکومت بصره اموال او را نصف کرد و ….

4…..، عمر بن خطاب پس از انجام مکاتبه اي با عمر و بن عاص که فرماندار او در مصر بود، محمد بن سلمه را براي نصف کردن اموال او فرستاد و چون بر او وارد شد غذاي فراوانی تهیه کرده بود ….. و محمد بن سلمه گفت آب هم پیش تو نمیخورم ….. پس تقسیم کرد تمام اموالش را تا آنکه باقی ماند یک جفت کفش پس او یک لنگه آن را برداشت و یک لنگه رابراي عمروبن عاص قرار داد و عمر بن عاص در این زمان به شدت خشمگین شد و گفت اي محمد بن سلمه خدا زشت و بدنام کند آن ایامی را که من براي عمر بن خطاب فرمانداري کردم به خدا قسم من می دیدم پدرش خطاب را که پشته اي از هیزم روي سرش حمل می کند و بر سر پسرش یعنی او هم مثل آن هیزم بار شده است و آن پدر و پسر یعنی عمر بن الخطاب و پدرش خطاب نداشتند مگر لباسی که از کوتاهی و فقر مالی به مچ دستهاي آنها نمی رسید و در همان زمان به خدا قسم پدرم عاص بن وائل از کثرت ثروت راضی نمی شد به پوشیدن لباس دیبا که به طلا مزین شده است. در این زمان محمد به اوگفت ساکت شو، به خدا قسم عمر از تو بهتر است و اما پدر او و پدر تو هر دو در آتش هستند و قسم به خدا اگر احترام سن وسال تو نبود براي تو آغل گوسفند باقی نمی گذاشتم تا زاد و ولد آنان تو را خوشحال کند و در این زمان عمرو بن عاص به شدت ترسیده و گفت اي محمد این سخنان من نزد تو امانت خداست پس هرگز آن را براي عمر تعریف نکن.

5.ابوسفیان به دیدار معاویه و سپس به دیدار عمر رفت و عمر به او گفت به ما اجازه بده، ابوسفیان گفت چیزي به ما نرسیدکه تو را به آن اجازه دهیم و عمر انگشتري او را گرفت و براي هند (زن ابوسفیان) فرستاد و به فرستاده گفت که به هند بگو ابوسفیان می گوید به نشانی این انگشتر، آن دو خورجین را که آوردم و آنها را به تو سپردم براي من بفرست، و مأمورین براي عمر آن دو خورجین که در آن ده هزار درهم بود را آوردند و عمر آنها را در بیت المال قرار داد و چون عثمان خلیفه شدآنها را به ابوسفیان برگشت داد و ابوسفیان می گفت من نمی گیرم مالی را که عمر به واسطه آن مرا سرزنش کرد.

6.چون عمر بن خطاب، عتبه بن ابی سفیان را والی طائف و صدقات آن نمود، او را معزول کرد و روزي با او سی هزار درهم پول دید ….. او به عمر گفت این مال خودم است براي خرید مزرعه می روم و عمر تمام آن را گرفت و وارد بیت المال کرد و وقتی عثمان خلیفه شد به ابی سفیان گفت آیا تو را در این مال نیازي هست، چون من براي پسر خطاب در صحت گرفتن آن دلیلی نمی بینم و او پاسخ داد که براي ما نیاز هست ولی تو کار او را رد نکن چون بعد از تو کارهاي تو را برمی گردانند

(کلب گوید خباثت را ببین و توجه کن که او راست می گفت زیرا احسان عثمان به بنی امیه خیلی زیادتر از آن مبلغ بود که عمر گرفته بود و اگر این روش قبول می گردید او احتمال می داد مردم بعداً آنچه عثمان به آنها داده بود همه را از آنها پس بگیرند).

7.روزي عمر عبور کرد به ساختمانی که از سنگ و گچ می ساختند گفت مال کیست گفتند مال یکی از کارگزاران تو پس عمر اموال او را مصادره کرد …

8.عمر فرستاد به سوي ابوعبیده که به نزد خالد برو اگر خودش را تکذیب کرد پس فرماندار است و اگر خودش را تکذیب نکرد همه اموال او تا عمامه اش را بردار و آن را دو قسمت کن و ابوعبیده به نزد او رفت ولی او خودش را تکذیب نکردآنوقت ابوعبیده همه اموال او را تقسیم کرد تا جایی که یک لنگه نعلین او را هم گرفت …..، و نیز به عمر خبر دادند که خالد ده هزار درهم به اشعث بن قیس به عنوان جایزه داد ….. پس او ابوعبیده را به سوي او فرستاد و از اموال او بیست هزار گرفت و….. به شهرها نوشت که من خالد را از روي

خشم یا ترس و یا بخل و خیانت معزول نکردم …..،

حلبی در سیره خود گوید که اصل و ریشه دشمنی و عداوت میان خالد وآقاي ما عمر براساس آنچه که شعبی روایت کرده است این بود که خالد پسردایی عمر بود و آنها در جوانی کشتی گرفتند وخالد عمر را زمین زد و ساق پاي او را شکست و عمر معالجه کرد و بست تا خوب شد و چون به خلافت رسید، اول کاري که کرد عزل خالد بود و گفت هرگز نباید او متولی پست و منصبی براي من باشد و از این جهت ابوعبیده را به سوي او فرستاد وگفت اگر خالد خودش را تکذیب کرد بماند …..،

و طبري در تاریخ خود از سلیمان بن عیار آورده است که گفت هر زمان عمر به خالد گذر می کرد گفت اي خالد مال خدا را از زیر نشیمنگاه خود بیرون بیاور ….. پس چهل هزار از او گرفت و بعضی به او گفتند اي امیرالمؤمنین اگر مال را به خالد برگردانی بهتر است ولی او گفت من تاجر مسلمین هستم و قسم به خدا هرگز آن را به خالد برنمی گردانم و عمر خیال می کرد که با این عمل خود تلافی زمین خوردن خود از خالد و جبران شکسته شدن پایش را نموده و دلش خنک شده است

و ابن کثیر در تاریخ خود آورده که عمر بعد از مرگ خالد گفت پشیمان شدم از کاري که با خالد کردم …..، و نیز ابن کثیر در تاریخ خود آورده است که گفت خالد بر عمر وارد شد درحالی که پیراهن حریري پوشیده بود و عمر به او گفت اي خالد این چیست گفت چه عیب دارد اي امیرالمؤمنین، آیاعبدالرحمن بن عوف حریر نپوشید گفت و تو مثل ابن عوف هستی، پس براي تو باشد مثل آنچه بر ابن عوف باشد، من حکم می کنم بر هر کسی که در این خانه است که هر یک از ایشان هرچه به دست او می رسد براي خود بگیرد، پس حاضرین ریخته و حتی پیراهن ابریشمی خالد را پاره پاره کردند تا چیزي از آن باقی نماند و بلادرزي تعداد کارگزاران که عمر بن خطاب اموالشان را مصادره و نصف کرد حتی لنگه کفش آنها را، به شرح ذیل اعلام نمود (ابوهریره، سعد ابی وقاص، ابوموسی اشعري، عمرو بن عاص، ابوسفیان، عتبه بن ابوسفیان، خالد بن ولید و …..)

و این گروه را یزید بن قیس در شعري که تقدیم عمر کرد یاد نمود …..، آري و من نمی دانم در تمامی این موارد اگر دلیل و بینه اي نزد خلیفه اقامه شد، بر اینکه این اموال اختلاس و یا سرقت از بیت المال مسلمین است چرا آنها را نصف کرد حتی کفش آنها را به گونه اي که این موضوع یکی از روشهاي او محسوب شود و ….. و این سعید بن عبدالعزیز است که گوید این عمر بود که قسمت می کرد باکارگزاران خود نصف آنچه بدست آورده بودند را ….. به صرف سوء ظن و احتمال و حال آنکه تصرف یعنی ید المسلم، نشانه امارت و علامت مالکیت است ….. اگر غیر این باشد پس هیچگاه براي مسلمین بازاري برپا نخواهد ماند و ….. …..،

بنابراین ظاهر حال این گروه از صحابه اي که جریمه شدند و اموالشان مصادره شد به مقتضاي فقه خلیفه آن است که آنها دزدهایی هستند که زشت ترین دزدي ها را نموده اند…..، زیرا از مسلمین سرقت کرده اند و پیش از این قضیه و بعد از آن امین بوده اند بر نفوس مسلمین …..،

و نیز البته در میان این گروه کسانی بودند که پس از پرداخت جریمه، خود را کاملاً کنار کشیده و دیگر زیر بار عمر نرفتند، پس آیا صحیح است بگوئیم که آنان دزد و اختلاس گر بودند نمی دانم و آیا درست است که بگوئیم همه آنها عادل و پرهیزگار بوده اند بازهم نمی دانم.

(کلب گوید ولی من می دانم این سیاست خلیفه بود هرگاه اقتضا می کرد از سوراخ سوزن رد می شد و اگر اقتضا نمی کرد از در دروازه هم عبور نمی کرد مانند داستان مغیره و ….. که شاهد عادل و گواه صادق بر اعمال او است).

داستان خلیفه در خرید شتر:

از انس بن مالک روایت شد که یکنفر اعرابی با شترهایی که مال او بود به بازار آمد که آنها را بفروشد و عمر نزد او آمد و براي تخفیف اصرار می کرد و شروع کرد به اینکه تک تک شتران را با پاي خود به شدت ضربه می زد تا از جاي خود حرکت کنند و او ببیند که پاهاي شتر چگونه است و اعرابی مرتب می گفت اي بی پدر شترهاي مرا رها کن ولی گفته هاي اعرابی مانع از آن نبود که عمر به تک تک این شترها ضربات شدید خود را وارد ننماید، پس اعرابی به عمر گفت تصور من آنست که تو مرد بدي هستی و چون عمر از کار خود فارغ شد، شترها را خرید و گفت آنها را حرکت بده و پول آنها را بگیر پس اعرابی گفت آنها را حرکت نمی دهم مگر آنکه جهاز و پلاسهاي آنها را بردارم و عمر گفت من آنها را با جهاز و پلاس خریده ام و آنها هم مال من است و اعرابی گفت من شهادت می دهم که تو مرد بدي هستی و نزاع آنان بالا گرفت و علی علیه السلام حاضر شد، عمر گفت راضی هستی به قضاوت این مرد در بین ما، اعرابی گفت آري ….. پس حضرت حکم فرمود به اینکه جهاز و پلاس (چون در شرط معامله نبود)، به اعرابی تعلق دارد و اعرابی آنها را برداشت و عمر پول شترها راداده و شترها را تحویل گرفت ….. آري، خداوند به امیرالمؤمنین علی علیه السلام از طرف آن اعرابی بهترین پاداش را عطا فرماید که در آن روز پلاس و جهاز شتران را گرفت اما حل کردن و بررسی این معضل براي خلیفه و تعیین میزان فقه او در احکام را موکول می نمایم به نظر محقق …..،

(کلب گوید و اینکه اینگونه رفتارها در فقه وآداب معاملات اسلامی با اخلاق اسلامی فرسنگها فاصله دارد شکی نیست و امید است اینگونه روشها مبناء و معیاري براي رفتارهاي اجتماعی مسلمانان قرار نگیرد که البته در چنین حالتی بی نزاکتی و بی ادبی و توهین و اهانت و تصرف در اموال دیگران و …..، در میان جامعه مسلمین امري عادي و روا تلقی خواهد شد و …..).

رأي خلیفه درباره بیت المقدس:

از سعید بن مسیب روایت شده است که گوید مردي از عمر براي رفتن به بیت المقدس اجازه خواست و عمر به او گفت …..به عوض آن به حج عمره برو و گوید روزي در حالی که شتران صدقه را بازدید می کرد، دو مرد آمدند و عمر به آنها گفت از کجا می آیید، گفتند از بیت المقدس، و عمر بن الخطاب آنها را با شلاق زد و گفت آیا بیت المقدس حج است مانند حج بیت اﷲ الحرام که شما به آنجا می روید و آنها گفتند ما از آنجا عبور می کردیم …..، …..

آري این بدعت خلیفه در این خصوص است در حالی که مسلم است، بیت المقدس یکی از سه مسجدي است که باید براي زیارت آنها حرکت نموده و قصد زیارت و نماز در آنها را نمود، ولی خلیفه فراموش کرده احادیث و روایاتی که از پیامبر در خصوص آن رسیده و یا عمداً آنها را از آن حضرت نشنیده گرفته و یا شنیده ولی حفظ نکرده و …..، که منع نموده آن مرد را که آماده زیارت بود واجازه خواسته بود و نیز شلاقش را بر سر آن دو مرد کوبیده بود که گفتند از آنجا آمده بودند که آن دو مرد از ترس گفتند ما از آنجا عبور می کردیم …..، و حال آنکه صراحت احادیث وارده تا حدي است که محقق بر این روش خلیفه تعجب مینماید، ابی هریره از رسول خدا روایت نموده است (….. شایسته نیست رنج سفر را مسافر تحمل نماید مگر براي سه مسجد،(مسجدالحرام، مسجد من و مسجد القصی (بیت المقدس)))، این روایت را احمد، بخاري، مسلم، دارمی، ابوداوود و …..، نقل نموده اند و نیز از علی علیه السلام با همین مضمون و از عبداﷲ بن عمر با و عبداﷲ بن عمر بن عاص و از ابی سعید خدري و ازابن جعد ضمیري و از بصره بن ابی بصره غفاري با همین مضمون و از میمونه کنیز پیامبر صلی اﷲ علیه و آله که سوال کرد ازرسول خدا در خصوص بیت المقدس و حضرت فرمود که زمینی است که زنده می شود در روز رستاخیز، پس به آنجا رفته و در آن نماز بخوانید. که نماز در آن مانند هزار نماز در غیر آن است و من گفتم چه می فرمایید در آن زمان که توان سفر به سوي آن رانداشته باشم حضرت فرمود، روغن زیتون بفرست که در چراغ آنجا ریخته و روشن شود، پس کسی که چنین نماید مانند کسی است که به آنجا رفته باشد ….. که این احادیث اخباري است از بیت المقدس و عبادت در آن که خداوند سبحان درشب معراج، بنده خود محمد مصطفی را از مسجدالحرام به مسجد الاقصی حرکت داد و صحابه به قصد نماز خواندن در آنجا مسافرت می کردند و ….. و حافظ ابن عساکر، کتاب مستقلی در باب فضایل مسجد الاقصی تألیف نموده است و هرگاه ماچشم پوشی کنیم از این احادیث پس براستی که در باب سفر به سوي هر یک از این مساجد ثواب و فضیلتی است که نه تنها منع و نهی در خصوص آن وارد نشده بلکه ترغیب و تشویق هم صورت گرفته است، پس معنی این ترسانیدن و زدن به شلاق در آن چیست، خصوصاً این مسجد که حساب می شود اجر و ثواب فراوان براي قدمهایی که به سوي آن برداشته می شود، به شرح آنچه در صحاح موجود آمده و ترمذي آن را در صحیح خود جلد اول و …..، آورده است.

رأي خلیفه در مجوس:

یحیی بن سعید نقل نموده با سلسله اسناد از عمر بن خطاب که گفت من نمی دانم چه معامله اي با مجوس کنم و آنها اهل کتاب نیستند و در عبارتی دیگر چکنم در کار ایشان، پس عبدالرحمن بن عوف گفت: شنیدم از رسول خدا که فرمود با آنان به روش اهل کتاب رفتار کنید، و …..، عمر از مجوس جزیه نمی گرفت تا آنکه عبدالرحمن عوف شهادت داد و …..، پس تعجب نمی کنی از کسی که متصدي امر خلافت کشور پهناور اسلامی است و نمی داند مهمترین و حساس ترین لوازم خلافت را، زیرا که حکم مجوس از مهمترین مطالبی است که لازم است متولی سلطنت و حکومت اسلامی آن را بداند ….. وآیا تعجب نمی کنی از تعطیلی این حکم مهم تا چندین سال و تا زمان شهادت و گواهی عبدالرحمن و اگر اشخاصی مانند او در دسترس نبودند که به او خبر دهند پس آنوقت چه اتفاق می افتاد ….. و حال آنکه در همان زمان در میان آنها کسی بودکه سزاوارتر و داناتر بود به این احکام و از آنها عالمتر بوده است. و این قول رسول خدا است که فرمود کسی که متولی امر مسلمین گردد در حالی که می داند از او سزاوارتر به علوم قرآن و سنت پیامبر حضور دارد پس خیانت کرده به خدا و رسول او و تمام مسلمین پس چرا براي این گروه دانستن این حقیقت ممکن نیست ….

رأي خلیفه در نهی روزه ماه رجب:

خرشه بن حر گوید: (عمر بن خطاب را دیدم که دستهاي مردم روزه دار را در روزه ماه رجب می زد تا آنکه آنها را در طعام قرار می دادند و گفت رجب بی رجب، ماه رجب ماهی بود که اهل جاهلیت آن را بزرگ می شمردند و چون اسلام آمد متروك شد) ….. پس هر آینه از نظر خلیفه نابود شده است آنچه از رسول خدا در خصوص روزه ماه رجب و تشویق آن واردشده است و نیز حدیثی که از آن حضرت رسیده درباره روزه هر ماه که شامل رجب و غیر آن می شود …..، پس بیا و توجه کن این پنج گروه احادیث را در میان دریاي احادیث:

1.گروه اول از (از عثمان بن حکم روایت شده است که گفت پرسیدم از سعید بن جبیر از روزه ماه رجب و او گفت شنیدم از ابن عباس رضی اﷲ عنه که می گفت، رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله روزه می گرفت تا آنکه ما می گفتیم افطار نمی کند و افطار می کرد تا آنکه می گفتم روزه نمی گیرد ….. و از امیرالمؤمنین علی علیه السلام که فرمود ماه رجب، ماه بزرگی است که خداوند حسنات را در آن مضاعف می فرماید و کسی که یک روز از آن را روزه بگیرد معادل یکسال روزه و آنکه هفت روز از آن را روزه بدارد، هفت در دوزخ بر او بسته می شود و کسی که هشت روز آن را روزه بگیرد هشت در بهشت بر ا وباز شود و کسی که ده روز آن را روزه بگیرد، حاجتی از خدا نخواهد مگر آنکه به او مرحمت شود و کسی که پانزده روزروزه بگیرد، نداکننده اي در آسمان ندا کند که خداوند گناهان تو را آمرزید و …..، و با همین مضامین از ابی هریره و انس بن مالک روایت شده است که (براي روزه داران ماه رجب در بهشت قصري است و براي آنان نهري است …..) و نیز از ابن عساکر و ….. تا جایی که شیخ عزالدین عبدالسلام گوید که هر کسی که نهی از روزه ماه رجب کند البته شخصی جاهل است ،….

2.گروه دوم از احادیث، معاذه عدویه گوید از عایشه پرسیدم آیا پیامبر از هر ماهی سه روز را روزه می گرفت گفت بلی گفتم از چه روزي از روزهاي ماه گفت فرق نمی کرد براي ایشان که از چه ماهی روزه بگیرد …..، از ابی ذر غفاري و بطوري که به او نسبت داده شده که هر آن کسی که از هر ماه، سه روز آن را روزه بگیرد، پس به منزله روزه تمام عمر است …

3.گروه سوم، از باهلی مرفوعاً ذکر شد که ….. روزه بگیر در ماه صبر (ماه رمضان) و سه روز بعد از آن و روزه ماههاي حرام .،…..

4.گروه چهارم، از عبداﷲ بن عمر روایت شده است بطور مرفوع که محبوب ترین روزه ها نزد خدا روزه حضرت داوود است ….. که یک روز روزه گرفت و یک روز می خورد ….. و مسلم و نسایی از عمر نقل نمودند که او از رسول خدا سوال کرد، در خصوص این نحو روزه و رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله فرمودند این روزه داوود علیه السلام است و ….

5.گروه پنجم، از ابی امامه روایت شده است ….. رسول خدا فرمود بر تو باد روزه گرفتن زیرا براي آن هم وزنی در پیشگاه خدا از نظر اعطاء اجر و ثواب وجود ندارد ….

و بر این مجموعه احادیث اضافه کن احادیثی را که عمل به آن شامل روزه ماه رجب نیز می شود مانند فضیلت روزه درچهارشنبه و پنج شنبه و جمعه و …..، …

… و لذا علماء چهار مذهب به نیکویی و تشویق روزه ماه رجب تأکید و به انجام آن فتوي داده اند و بعد از همه اینها نمی دانم

به چه جهت او دستهاي روزه داران مسلمان را در ماه رجب مضروب می نمود تا آنکه در طعام گذارند و غذا بخورند و …..

(کلب گوید رسول خدا فرمود الانصاف نصف الایمان، یعنی انصاف نصف ایمان است ما باید بپذیریم بدون هیچ تعصب که خلیفه اشتباه می کرده است و خشونت ها و پیش داوري ها و شدت عمل به خرج دادن هاي او و …..، کاملاً بی مورد بوده است، و البته انسان مومن دوست دارد به لحاظ عشق و علاقه اي که به دین و شریعت اسلام دارد به هر طریق که در توان اوست اسلام و مسلمین را یاري نماید و در راه رضاي خداوند بکوشد ولی اگر ما اینگونه اعمال را الگوي خود قرار دهیم بیشتر از آنکه به اسلام خدمت کنیم به آن ضربه می زنیم، زیرا در جوامع مترقی جهان امروز، تنها منطق و فکر و اندیشه صحیح و عشق به عدالت خواهی است که موجبات توجه و علاقه و مطالعه جوامع اندیشمند را فراهم می نماید

و لذا بطور مثال، درموضوع خرید شتر و لگدزدن ها خلیفه و …..، بدیهی است که عمل خلیفه تجاوز آشکار به حقوق الهی و انسانی آن اعرابی بوده است، زیرا او شترها را نخریده بود و لذا حق تعرض و آزار آن حیوانات را نداشت خصوصاً بدون هماهنگی و علیرغم اعتراض صاحب اموال، و روشی را براي تشخیص سلامت شترها انتخاب کرده بود که هم آزار به حیوان و هم آزار به صاحب حیوان و هم تجاوز به اموال دیگران ….. تلقی می گردد، در حالی که او می توانست اگرصاحبش وفق تمایل او رفتار نکرد، منصرف شده به راه خود برود زیرا بهر دلیل ممکن بود آن مال را نخرد …..،

و این تعدي وتجاوز در واقع به حقوق مردم است نه به حقوق اﷲ و یا مجازات نمودن بدون بررسی و ارائه ادله اثباتی و یا انصراف علیرغم علم به حدوث آن و …..، که شواهد آن به عنوان نمونه ذکر شد و لذا اینگونه روشهاي بدوي و نامعقول از مواردي است که اندیشمندان جهان خصوصاً دستگاه هاي قضایی جهان این اعمال و امثال آن را نمی پذیرند و آنوقت در جهان مشهور خواهد شد که خداي نکرده اسلام دین خشونت، بی عدالتی، بی توجهی و ستمگري ….. است و حال آنکه شرع مقدس اسلام درواقع، دین توجه، تحقیق، و بررسی و حق طلبی و مهربانی عطوفت و انصاف است و در واقع دین مبین اسلام در جهان با اوصاف حمیده و مکارم اخلاق رسول خدا و احکام عادلانه شریعت پاك او و …..، نشر و انتشار یافته نه با خشونت و تعدي وتجاوز و ….،

و البته هر نادان که فکر می کند اسلام با خشونت و بی عدالتی در جهان انتشار یافته بطور یقین اشتباه می کند و لذا لازم است این موضوع از طرف بزرگان ما و دیگر اندیشمندان جهان اسلام رسیدگی و محکوم شود قبل از آنکه اینگونه موارد توسط اندیشمندان سایر ملل مورد بررسی و محکومیت قرار گیرد و مردم جهان و اقوام دیگر در خصوص ما حکم نامطلوب صادر و آن را در بین عوام خود نشر داده و بر صحت و درستی اقوال خود اقامه دلیل نمایند …..، و البته اینگونه روش ها و اجتهادهاي خلیفه و اعمال ضد دینی سایر حاکمان بعد از رسول خدا، به هیچ وجه مورد تائید محققین و دانش پژوهان جهان اسلام نبوده و قطعاً به دلیل مخالفت با کتاب خدا و سنت پیامبر مورد تائید امت اسلام هم نخواهد بود.)

اجتهاد خلیفه در سوالات از مشکلات قرآن:

از سلیمان بن یسار نقل شده است، مردي را که به او صبیغ می گفتند وارد مدینه شد و از متشابهات قرآن سوال می کرد و عمربه دنبال او فرستاد و قبلاً براي او دو چوب درخت خرما آماده کرد و به او گفت تو کیستی گفت من بنده خدا صبیغ هستم و عمر یکی از آن شاخه هاي درخت خرما را برداشت و او را به شدت زد و گفت منهم بنده خدا عمر هستم و آنقدر بر سر و صورت او زد تا خون از سر و صورت او جاري شد و صبیغ گفت اي امیرالمؤمنین کافی است زیرا آنچه در سرم می یافتم رفت (سوالات یا عقل)

و نیز به مضمون دیگر از نافع مولاي عبداﷲ نقل شد که صبیغ عراقی در مجامع مسلمین از مشکلات قرآن سوال می کرد تا آنکه وارد مصر شد پس عمرو بن عاص او را نزد عمر فرستاد وچون قاصد با نامه به عمر رسید آن را مطالعه کرد و به قاصد گفت آن مرد کجاست گفت در کنار بار و بنه خود است گفت برو و او را بیاور و اگر او رفته (فرار کرده) باشد من تو را به سختی مجازات می کنم، قاصد او را آورد و عمر به او گفت سوال می کنی براي ایجاد فتنه و آشوب، پس فرستاد چوبهاي قوي آوردند و شروع به مضروب نمودن پشت و کفلهاي او نمود وسپس او را رها کرد تا حالش بجا آمد و مجدداً شروع کرد به زدن او، تا آنکه کاملاً مجروح شده و بیهوش افتاد و آنگاه او را رها کرد تا بهبودي حاصل نمود و دوباره او را احضار کرد که شکنجه دهد صبیغ گفت اگر می خواهی مرا بکشی پس بکش بدون زجر و شکنجه، اگر می خواهی مرا مداوا (ارشاد) کنی بخدا خوب شدم (ارشاد شدم) و آنوقت عمر او را مرخص کردکه به عراق برگردد و به ابوموسی اشعري نوشت که هیچکس از مسلمین حق ندارد با او رفت و آمد و یا مجالست نماید …..

و این عزلت و تنهایی بر آن مرد سخت و ناگوار شد، پس ابوموسی به عمر نوشت که این مرد توبه کرد و توبه اش خوبست وعمر نوشت که حالا مردم با او مجالست و رفت و آمد نمایند و با همین مضمون از سائب بن یزید نقل شد که گفت (من نزد عمر آمدم و خبر آوردند که امیرالمؤمنین ما مردي را دیدیم که از تأویل مشکلات قرآن سوال می کرد، عمر گفت بار خدایا مرا بر او مسلط فرما، پس در روزي که عمر نشسته بود و با اصحاب خود صبحانه می خورد مردي وارد شد و گفت ….. پس عمر گفت تو همان گمشده من هستی، و برخاست و مچ دست او را گرفت و مرتب شلاق زد تا عمامه از سرش افتاد و گفت قسم به آنکسی که جان عمر در دست اوست اگر تو را با سر تراشیده یافته بودم البته سر از تن تو جدا می کردم ….. و دستورداد خطیبی برخیزد و بگوید که صبیغ دانش و علمی طلب کرد و خطا کرد و در میان قومش سرافکنده، سرشکسته و بدنام و درمانده شد تا هلاك گردید، در حالی که او بزرگ قوم خود بود، به همین مضمون از زهره و انس نیز روایت شده

و غزالی در احیاء العلوم خود می گوید، عمر آن کسی است که باب بحث و سخن گفتن جدل را بست و صبیغ را شلاق زد وقتی که از او سوالاتی در تعارض دوآیه در کتاب خدا نمود و ….. او ترك کرد و مردم را وادار به ترك نمود …..،

و نیز از ابی العدیس نقل شده که ما نزد عمربن الخطاب بودیم که مردي آمد گفت (الجوار الکنس) چیست، پس عمر با شلاقی که در دست او بود به آن مرد حمله کرد و او را زد تا حدي که عمامه از سر او افتاد و گفت آیا حروري هستی، قسم به آن کسی که جان عمر به دست اوست، اگر سرتراشیده تو را دیده بودم هر آینه شپش را از سر تو دور می کردم

و نیز از عبدالرحمن بن یزید نقل شد که مردي از عمر از(فاکهه و ابا) پرسید و عمر چون ایشان را دید که سخن می گویند با شلاق به طرف آنها حمله کرد و …..، …..

آري و تصورمن آن است که در سخنان شاخه هاي خرما و زبان تازیانه و منطق شلاق مخصوص خلیفه یعنی (دره)، اثر مخصوصی است که می تواند به تمام سوالاتی که به ذهن هر انسانی می رسید پاسخ مناسب و جواب قاطعی بدهد، هرچند ساده ترین سوالی باشدکه هر عرب بدوي و ساده اي می داند، که آن معناي (اب) است که در خود قرآن هم تفسیر شده به قول خداي تعالی (متاعا لکم و لا نعامکم) …..، و من نمی دانم که سوال کنندگان و دانش پژوهان و دانشجویان به چه دلیل مستحق خونین شدن سر وصورت و به درد آمدن وجود خود و تحمل بی آبرویی و مجازات در نهایت مذلت و خواري، در میان مردم آنهم به مجرد طرح سوال براي آگاه شدن از آنچه که از مشکلات قرآنی و یا آنچه از لغت براي آنها نامفهوم است و نمی دانند، شدند و مضافاً به اینکه در طرح این سوالات هیچ وجه موضوعی وجود ندارد که موجب الحاد و کفر شود، ولی شما ملاحظه میفرمایید که داستان چگونه جاري شده است و …..

معلوم نیست به چه دلیل خلیفه با شلاق و دره اش به جان آنها افتاده و با این اوصاف، آیا دیگر رکنی براي اصول آموزش و مبانی یادگیري، باقی می ماند و …..

آري و امت اسلامی محروم شده اند به برکت این شلاق از پیشرفت و ترقی در علوم و …..، کار در نهایت بایستی به جایی منتهی شود که مانند ابن عباس بترسد که ازخلیفه سوال و پرسش نماید. و گوید دو سال صبر کردم که می خواستم سوال کنم از عمر بن خطاب از حدیثی و مانع من نمیشد مگر ترس من از هیبت او …..،

(کلب گوید ممکن است اینگونه روشها براي عوام که مانند او قادر به پاسخگویی نیستند خوش آیند و ممدوح باشد ولی براي طالبان علم و دانش چنین نیست اگر محققین مسلمان اینگونه سوالات را با احترام از تو می پرسند و تو براي آن جوابی نداري جز شلاق خشونت پس قطعاً بدان که در آینده دشمنان دین از جمله یهودیان ومسیحیان معاند و سایر دشمنان خدا و رسول ….. که اعتقادي به اسلام ندارند، این گونه سوالات را با خشونت، استهزا و بی ادبی و ….. مطرح خواهند نمود و آنگاه براي اسلام باقی نمی ماند مگر سرشکستگی و خجالت و ….. پس بهتر آن است راه صحیح و منطبق بر اصول دین و مذهب براي همه دانشمندان و دانش پژوهان و دانشگاهیان جهان از اینگونه راه ها و روشهاي غیر دینی تبین شود تا همه امت اسلام آگاه شده و اعمال خطا و خلاف عمر بن الخطاب علیه دانش و علم و انسانیت را به حساب اسلام نگذارند).

رأي خلیفه در سوال از آنچه واقع نشده است:

پس اضافه کن به اینگونه اجتهادهاي خلیفه در مشکلات قرآن، و نظر و رأي مخصوص او را، در سوال از آنچه واقع نشده است ملاحظه نما، زیرا که او نهی می کرد از آن، و طاوس گوید (عمر بالاي منبر گفت من سخت گیري می کنم بر شخصی که سوال کند از آنچه واقع نشده زیرا که خدا بیان نمود از آنچه واقع شده است) و گفت (حلال و جایز نیست براي هیچکس که سوال نماید از آنچه واقع نشده به درستی که خداوند حکم فرمود در آنچه واقع شده است) و …..

و (روزي شخصی نزدفرزند عمر آمد و از او مطلبی را سوال کرد و گفت که نمی دانم آن چیست و فرزند عمر به او گفت سوال نکن از آنچه واقع نشده زیرا که من شنیدم، عمر بن خطاب لعن می کرد کسی را که سوال کند از آنچه واقع نشده است)، سپس کشیده شد این لعن به بزرگان صحابه و ….. ابتلاء به این گرفتاري همگانی شد و همه اتفاق کردند که پاسخ ندهند به سوال، از آنچه واقع نشده است ….. و مردي از ابی ابن کعب سوال کرد گفت اي ابوالمنذر چه می گویی در چنان و چنان گفت اي پسرك من آیاآنچه گفتی قبلاً بود گفت نه، پس پاسخ داد، مرا مهلت بده تا بوده باشد و ما خودمان را معالجه کنیم و تو را خبر دهیم، مسروق گوید (من با ابی بن کعب راه می رفتم، جوانی گفت چه می گویی اي عمو چنان و چنان را، و ابی گفت اي پسر برادرم آیا مقصود تو این بوده گفت نه گفت ما را ببخش تا واقع شود !!

(کلب گوید پس ملاحظه می فرمایند که خلیفه راه پیش بینی و رفع مشکلات احتمالی آینده را که در واقع انجام تحقیق و پژوهش در علوم از مصادیق بارز آن است را کاملاً بست و بر امت اسلام انا ﷲ و انا الیه راجعون ….. و تو اي مسلمان این مصیبت را قرار بده در کنار سوزاندن و نابود نمودن تمدن بشر در سوزاندن کتب علمی و دانشگاهی آن زمان در ایران و مصر و ترکیه و …..، و آنها را در کنار جلوگیري از انجام تحقیقات و پژوهشهاي دینی و قرآنی و …..، و ببین که جامعه واپس گرا و متحجر حاصل، چه جایگاهی می تواند در جامعه کنونی و آینده جهان داشته باشد).

نهی خلیفه از حدیث:

پس در کنار این دو بدعت قبل، یعنی مشکلات قرآن و سوال از آنچه واقع نشده، حالا اضافه کن بدعت سومی را که ننگین تراز آن دو بدعت است و آن نهی و منع خلیفه است از بیان حدیث رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله یا زیاد گفتن آن و ضرب و جرح و زندانی کردن بزرگان اصحاب رسول خدا به این دلیل از ناحیه ایشان …..،

قرظه بن کعب گوید (….. وقتی عمر ما را به عراق فرستاد با ما چند قدمی براي بدرقه آمد و گفت آیا می دانید چرا شما را بدرقه کردم گفتم بلی براي بزرگداشت ما،گفت شما نزد مردمی می روید که قرآن زمزمه می کنند مانند زمزمه زنبورعسل، پس آنها را به نقل احادیث مشغول نکنید و قرآن را تنها بگذارید و کم کنید نقل روایت از رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله و من شریک شما هستم (یعنی شما را مواظب هستم) …..، چون به عراق وارد شدند مردم گفتند براي ما حدیث بگو گفتم عمر ما را نهی کرد) و در عبارت ابی عمر، قرظه گفت (پس از آن من حدیثی از رسول خدا نقل نکردم)

و در لفظ طبري (عمر بود که می گفت قرآن را انحصار کنید و آن را تفسیر نکنید و کم روایت از رسول خدا بگوید و من شریک شما هستم) و ….. چون ابوموسی را به عراق فرستاد به او گفت(تو می روي به سوي مردمی که در مساجدشان زمزمه قرآن مانند زمزمه اي زنبورعسل است پس آنان را به همان حال رهاکن و آنها را به احادیث مشغول نکن و من در این موضوع شریک توام (یعنی مراقب تو هستم در کنار تو))،

ابن کثیر مذکور نموده است که این منع از حدیث از امور مشهور مربوط به عمر است و طبرانی نقل نموده است از ابراهیم بن عبدالرحمن (که عمر حبس کرد سه نفر را (ابن مسعود، ابودرداء، ابو مسعود انصاري) و به ایشان گفت شما از رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله زیاد حدیث نقل نموده اید و ایشان را زندانی نمود و آنها در زندان بودند تا وقتی که عمر هلاك شد)

و به لفظ حاکم در مستدرك که (عمر بن خطاب به (ابن مسعود، ابودرداء و ابوذر) گفت چیست این کثرت نقل شما در حدیث از رسول خداصلی اﷲ علیه و آله و گمان می کنم که او آنها را در مدینه حبس کرد و آنها در حبس بودند تا آن زمان که کشته شد) و همین مضمون از جمال الدین حنفی آمده است (که عمر آنها حبس کرد …..، و همین معامله را با ابوموسی اشعري نیز نمود، یعنی او را هم زندانی کرد به دلیل نقل حدیث، با اینکه او را عادل می دانست و ….. به ابی هریره گفت باید نقل حدیث را ترك کنی یا تو را به سرزمین دوس تبعید می کنم

و نیز به کعب الاحبار گفت باید ترك حدیث کنی ….. یا تو را ملحق می کنم به سرزمین بوزینگان و ….. ذهبی از ابی سلمه نقل نموده که از ابی هریره سوال کردآیا در زمان عمر هم اینطور حدیث می گفتی گفت اگر در زمان عمر اینگونه نقل حدیث می کردم قطعاً مرا با شلاق کشنده اش می زد، به همین مضمون از ابوعمر در نقل زهري و ابن وهب و ….. شعبی گفت من دو سال یا یک سال و نیم با پسر عمرنشستم و از او نشنیدم که حدیثی از رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله بگوید مگر یک حدیث، و در سنن ابن ماجه از سائب بن یزید آورده که گفت من همسفر سعد بن مالک شدم از مدینه تا مکه، و از او حتی یک حدیث هم نشنیدم و ابن کثیر از ابوهریره نقل کرد که گفت (….. ما در زمان عمر، جرئت آن را نداشتیم که بگوئیم قال رسول اﷲ صلی اﷲ علیه و آله تا آنکه عمر هلاك شد، …..)، …..،

آیا بر خلیفه مخفی بود این حقیقت که ظاهر کتاب قرآن مردم را بی نیاز از سنت (روایت) نمینماید و آن از قرآن جدا نیست تا هر دو نزد پیامبر در حوض کوثر وارد شوند، آیا بر او پوشیده مانده است که نیاز به سنت و روایت مانند نیاز به قرآن است و لازم و ملزوم یکدیگرند ….. تا حدي که اوزاعی و مکحول گفته اند، نیاز قرآن به سنت بیشتر از نیاز سنت به قرآن است

(کلب گوید و این واضح است زیرا در کلام خداوند آمده است نماز بخوانید ولی اینکه نماز صبح و ظهر و عصر و …..، هر کدام چند رکعت و به چه نحو انجام شود و …..، در کتاب خدا نیامده است و قطعاً کتاب خدا بایستی در کنار سنت رسول خدا امت را به حیات جاودانی رهبري نماید و لذا به هر دلیل این کلام او (حسبنا کتاب اﷲ) حرف خلاف و کاملاً نامعقول و بی ربط بوده است و قطع اشاعه و بیان و نشر روایات پیامبر مانند سایر سیاست هاي او در مسیر تحکیم حکومت و خانه نشینی علی علیه السلام بوده است و البته موفق هم شد ….. انا ﷲ و انا الیه راجعون)

….. پس گناه ابوذر که پیامبر در حق او فرمود آسمان سایه نیفکنده و زمین در بر نگرفته مردي را که راستگوتر از ابی ذر باشد یا مثل عبداﷲ بن مسعود که صاحب اسرار و رازدار رسول خدا بود و بالاترین کسی بود که قرآن را خوانده و حلال آن را حلال و حرام آن راحرام می دانسته و فقیه در دین و عالم به سنت رسول خدا بود و یا ابودرداء …..، پس به چه گناهی آنها را زندانی کرد و آنها همگی در زندان بودند تا او کشته شد و به چه دلیل بی حرمتی و اهانت کرد به این بزرگان در میان اجتماع و در بین مسلمین …..،

آیا آنان از جاعلان و دروغگویان و حدیث سازان و ….. بودند من نمی دانم ….. بلی تمام این نظرات براي سیاست آن زمان بود که درهاي علم و دانش را بر امت محمد (ص) مسدود نماید و آنها را در پرتگاه جهل و نادانی و ….. رها نماید، هر چند که او قصد این کار را نداشته باشد ولی از طرف دیگر، او با این عمل ….. از خود دفاع کرد و خود را از مسائل و مشکلات پیچیده وبسیار زیادي ….. نجات داد ….. پس این روش خلیفه در واقع بالاترین ضربه را به اسلام و امت اسلامی و تعالیم آن وارد نموده و سدي بزرگ در راه ترقی و تقدم و برتري آن به ادیان جهان ….. قرار داد، حال این موضوع را خلیفه بداند یا نداند …..، از عروه نقل شد که عمر بن خطاب خواست که سنت ها را مکتوب نماید و سپس از اصحاب رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله در این رابطه سؤال کرد و آنان نظر دادند که او آن را بنویسید و عمر آغاز به کار کرد و او در آن یکماه استخاره می کرد با خدا و روزي را صبح کرد که عازم به این کار شده بود و گفت بدرستی که من می خواهم که سنتها را بنویسیم و متذکر شدم به جمعیتی که قبل از شما بودند و آنها کتابی نوشتند و سخت به آن مشغول شدند و کتاب خدا را رها کردند و من به خدا قسم کتاب خدا را هرگز آمیخته با چیزي نمی کنم …..)،

و ….. جمعی پیروي از روش خلیفه نموده و معتقد به منع از نوشتن سنت ها شدند و حال آنکه این امر مخالفت با سنت ثابت شده از شارع بزرگوار است …..، و …..

(کلب گوید اینگونه سخنان را اصطلاحاً توجیهات بلاوجه می گویند جناب خلیفه آیا تو نمی دانستی که بدون روایات و سنت رسول خدا که تو از نقل آنها جلوگیري کردي قرآن کامل نیست و مسلمانان سرگردان می شوند، آري می دانستی ولی چون با اهداف تو سازگار نبود همه را لنگ در هوا نگه داشتی تا همه مجذوب سیاست هاي خشن و غیرمنطقی تو باشند).

رأي خلیفه درباره کتابها:

پس اضافه کن به این حوادث عظیم چهارگانه: (مشکلات قرآن، سوال از آنچه واقع نشده، حدیث رسول خدا، نوشتن سنتهاي پیامبر)، رأي و اجتهاد خلیفه را در خصوص کتب و تألیفات و ….. (مردي از مسلمانان نزد عمر آمد و گفت ما وقتی که شهر مداین (پایتخت ایران) را فتح کردیم، در آن کتابهایی بدست آوردیم که در آن علمی از علوم عجم و کلام شگفت انگیزي بود، پس عمر شلاق خود را خواست و با آن شروع کرد به زدن آن مرد مسلمان و گفت ما حکایت می کنیم بر تو بهترین حکایتها را و می گفت واي بر تو آیا حکایتی بهتر از کتاب خداست و جز این نیست که هلاك شدند مردمی که قبل از شما بودند به دلیل آنکه توجه نمودند به کتب علما و کشیشهاي خود، و تورات و انجیل را رها کردند تا آنکه پوسیده شد و علوم آن از بین رفت)

و عبدالرزاق و ابن ضریس در فضایل قرآن و عسگري در المواعظ و…..، آورده اند که (در کوفه مردي بود که کتب دانیال نبی را جستجو می کرد و این برنامه او بود که نامه اي از عمر رسید که او را به سوي او بفرستند و چون وارد بر عمر شد، عمر شلاق خود را بلند کرد و بر سر او کوبید و شروع کرد به خواندن قرآن(الر، تلک ….. بغافلین)، و به آن مرد گفت حالا دانستی قرآن چه می خواهد و آن مرد گفت اي امیرالمؤمنین مرا آزاد کن به خدا قسم چیزي از این کتاب را پیش خود باقی نمی گذارم و همه آنها را می سوزانم و آنگاه عمر او را رها کرد)

(کلب گویداگر خلیفه در این زمان بود البته کتب تمام دانشگاه ها و موسسات تحقیقاتی را سوزانده و آن مراکز را تعطیل می کرد و اساتید دانشگاه ها و دانشجویان علوم پزشکی و فیزیک و شیمی و ….. با شلاق مخصوص خود مضروب و تا حد مرگ می زد و آنها را به زندان می فرستاد و …..، تا مردم به مساجد هجوم برده و فقط زمزمه قرآن کنند مانند زنبورعسل …..)

در تاریخ مختصر الدول ابی الفرج ملطی متوفی 648 آمده است (….. زنده ماند یکی از بزرگان شهر اسکندریه بنام یحیی غراماطیقی تا آنکه عمرو بن عاص شهر اسکندریه را فتح کرد و او بر عمرو وارد شد و عمرو او را احترام کرد و از او سخنان فلسفی شنید که عرب با آن مأنوس و آشنا نبود و مجذوب و فریفته آن شد و عمرو با او بود و از او جدا نمی شد و روزي یحیی به او گفت به درستی که تو بر اسکندریه مسلط شدي ….. پس در آنچه براي تو سودمند است معارضه نداریم و آنچه که براي تو سود و فایده اي ندارد ما به آن سزاوارتریم و عمرو گفت آنچه تو به آنها نیاز داري چیست گفت کتب فلسفی که در خزینه شاهی مانده، عمرو گفت باید از خلیفه عمر بن خطاب اجازه بگیرم و به عمر نوشت و جریان را توضیح داد، عمر پاسخ داد اگر در آن کتب چیزي است که موافق با کتاب خداست پس کتاب خدا از آن بی نیاز است و اگر چیزي است که مخالف کتاب خداست پس نیازي به آن نیست پس تمام آن کتابها را نابود کن و عمرو بن عاص شروع کرد در تقسیم این کتاب برحمام هاي اسکندریه و سوزاندن آنها براي گرم کردن آب حمام ها و تا شش ماه حمام ها را از این کتب گرم کردند …..) پس این قصه و داستان را بشنو وتعجب کن

(کلب گوید اي خلیفه تو با این عمل ضد اسلام که با نام اسلام انجام دادي چه جواب و پاسخی به دانشمندان واندیشمندان جهان و محققین جهان اسلام می دهی آیا باز هم تازیانه خود را بلند می کنی و …..، در حالی که جهان بشریت نیازمند گفتگو و منطق است نه …..)

و عبدالطیف بغدادي متوفی 629 در کتاب خود این ماجرا را با همین مضمون نقل نموده و گوید ….. در آن کتابخانه ها و مخازن کتبی بود که عمرو بن عاص به امر عمر بن الخطاب آنها را سوزانید و، قاضی علی بن یوسف قفطی متوفی 646 در شرح زندگانی یحیی نحوي (با همین مضمون و مفصل تر گوید) ….. (….. عمرو گفت این کتابها چیست گفت یکی از پادشاهان اسکندریه، دوستدار علم و علما بود و دستور جمع آوري این کتب را صادر و مردي به نام زمیره را مأمور آن نمود ….. و او پنجاه هزار و یکصد و بیست کتاب جمع آوري نمود و پادشاه گفت آیا در جهان کتابی پیدامی شود که نزد ما نباشد، او گفت آري در سند، هندوستان، فارس جرجان، ارمنیه …..، پس پادشاه با تعجب گفت ادامه بده و زمیره به جمع آوري کتب دیگر مشغول و او پیوسته جمع آوري می نمود ….. و عمر دستور به نابودي تمامی این کتب داد وعمرو آنها را بر حمام هاي اسکندریه تقسیم کرد و تا شش ماه از آتش این کتب آب حمام ها را گرم می نمودند …..

(کلب گوید ما از بشریت عذرخواهی می کنیم و ما از همه دانشمندان و بزرگان علم و ادب جهان تا انتهاي روزگار معذرت میخواهیم و امیدواریم که متفکران ارجمند این عمل اشتباه و جنایتکارانه خلیفه و اعوان و انصار او را علیه رشد و پیشرفت بشریت و دانش و علوم جهان، به حساب اسلام و تعالیم اسلام نگذارند و ….. انا ﷲ و انا الیه راجعون)،

ابن ندیم در کتاب فهرست خود متوفی 385 با همین مضمون آورده است (….. که این کتب شامل کتبی در تمامی علوم آن زمان از فلسفه، ریاضیات، طب، حکمت و آداب و سنت و …..) و البته این رأي خلیفه نسبت به تمامی کتب همه اقطار و بلاد و کشورهایی که به دست مسلمین فتح شده بود تعمیم داشت از جمله صاحب کشف الظنون گوید (….. وقتی مسلمین بلاد فارس را فتح نمودند به کتابخانه هاي آنها دست یافتند و سعد ابی وقاص به عمر نوشت که با این کتب چکار کنیم ….. عمر پاسخ داد ….. در آب بریز ….. و آنها را در آب یا در آتش ریختند و علوم و تمدن چند هزار ساله فارسی از بین رفت …..)،

ابن خلدون در تاریخ خود آورده ….. آنچه از علوم به ما نرسیده بیشتر از آن است که رسیده و به عنوان نمونه، علوم چند هزار ساله و ….. کشور پهناور فارس که عمر دستور نابودي آنها را در موقع فتح ایران داد کجا رفت …..، آري قطعاً تمامی آنچه در کتب پیشینیان بوده است ممنوع نبوده است خصوصاً هرگاه کتب در باب علوم مختلف صنعت و فلسفه و اخلاق و طب و ریاضیات و ….. امثال آن باشد ….. پس منافاتی نیست بین اینکه قرآن احسن القصص باشد و بین آنکه در کنار کتب علمی مفید یا حکمت کامل یا صنعت و علوم تجربی و یا طب و …..، باشد

(کلب گوید کسی نبود که از خلیفه و طرفداران او سؤال کند آنچه موریس مترلینگ درباره زنبورعسل نوشته است آیا ما را به قرآن و خدا نزدیک می کند یا دور می کند قطعاً پاسخ مثبت است چون این محقق و پژوهشگر آثار عظمت و رحمت و عجایب خداوند را که در واقع از آیات و نشانه هاي عظمت خداوند است را براي ما بازگو می نماید و موجب می گردد تا انسان به عظمت خالق یکتا پی برده و به راز و رمز خلقت این موجودات و از آن طریق و امثال آن به عظمت خالق پی ببرد و اگر خلیفه در این زمان نیست آثار اعمال او در عقب ماندگی مسلمانان با ماست انا ﷲ و انا الیه راجعون)

….. پس منع کردن از مطالعه و توجه به این کتب و امثال آن جنایت بزرگ و غیر قابل گذشت بر اجتماع بشریت و دور نمودن انسانها از تمدن وتعالی بشري است و این عمل به هیچ وجه با قرآن و سنت رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله مطابقت ندارد و تنها خدا می داندکه مسلمانان چه خسارتی بردند و چه ضررها به دلیل از بین بردن این ثروت هاي عظیم علمی نمودند

(کلب گوید و قطعاً یکی از دلایل عقب ماندگی مسلمانان و حقارت آنان و شکست هاي مختلف نظامی و علمی و ….. در اثر همین گونه اعمال و اندیشه هاي ارتجاعی مانند آن است که قرنها بر جوامع اسلامی سایه افکنده و حتی در این زمان نیز شاید شاهد هستیم که عده اي قلیل متحجر و متعصب، بدون اعتنا به اندیشه هاي متعالی مسلمانان جهان، اینگونه روشها ابلهانه و جنایتکارانه را دنبال نمایند، و ….. موجب شوند که همیشه مسلمانان در تمامی عرصه هاي علم، اعم از پزشکی و تجارت و صنعت و ….. به جاي هدایت جوامع بشري و …..، دست نیاز و گدایی به سوي کشورهاي پیشرفته دراز نمایند و ….. انا ﷲ و انا الیه راجعون …..)

آري، این عمل نفرت انگیز، عقب ماندگی در علوم، تحقیر و تنگدستی و بینوایی و فقر را در دنیا، براي مسلمانان در پی داشت و در میان روشنفکران و اندیشمندان و جهانیان آن بدنامی غیر قابل توجیه را بر جامعه عربی و مسلمانان وارد نمود که عار وننگ آن پاك شدنی نیست و در میان محققان و دانشمندان و پژوهشگران، این عمل را توحش و بربریت می دانند و از جمله کارهاي ننگین و غیر قابل توجیه ایام جاهلیت و فعل نادانان حساب می نمایند و ما حکم آن را موکول می نماییم به عقل سالم و منطق صحیح و …..، مضافاً به اینکه خلیفه قطعاً می توانست استخراج نماید از این کتب، آن مطالب مفید را که ما به آن اشاره نمودیم که براي اجتماع بشریت سودمند باشد و نابود نماید بواسطه آنها الحاد و کفر و گمراهی را، ولی خلیفه این کار را نکرد و تاریخ گذشت و قصه واقع شد.

(کلب گوید و این اعمال مورد قضاوت قرار گرفت، آنها این عمل نابجا را نمودند و خجالت و شرمندگی آن را امت اسلام بایستی تا قیام قیامت تحمل نماید ….. انا ﷲ و انا الیه راجعون).

خلیفه و قرائت ها:

از محمد بن کعب آمده است …..، که (عمر بن خطاب عبور نمود بر مردي که آیه (والسابقون و الاولون من المهاجرین والانصار …..) را قرائت میکرد پس عمر دست او را گرفت گفت چه کسی بر تو اینطور قرائت کرد گفت ابی بن کعب ….. عمربه ابی بن کعب گفت تو این آیه را چنین قرائت کردي گفت بلی گفت از رسول خدا شنیدي گفت آري گفت من فکر میکردم که ما به یک مقامی رسیدیم که کسی بعد از ما به آن نخواهد رسید

و به همین مضمون در آیه (والذین اتبعواهم باحسان) با حرف (و) و گفت کی تعلیم داد گفت ابی …..، عمر از ابی بن کعب سؤال کرد آیا تو اینگونه یاد دادي گفت آري و من هم آن را این چنین یاد گرفتم از دهان رسول خدا، پس عمر تکرار کرد در حال خشم و ابی به او پاسخ داد با تندي که بلی به خدا قسم، نازل فرمود خدا آن را بر جبرئیل علیه السلام و نازل کرد جبرئیل بر قلب محمد صلی اﷲ علیه و آله و دراین خصوص از پدرت خطاب و تو، اجازه نخواست و عمر بیرون رفت و دستها را بلند کرد و می گفت اﷲ اکبر، اﷲ اکبر و درلفظ عمر بن عامر …..

و ابی گفت: به خدا قسم که رسول خدا آن را بر ما قرائت کرد، در حالی که تو مشغول طناب فروختن و دستفروشی آنها در بازار بودي ….. و در تعبیر دیگر عمر قرائت کرد (والانصار) را به رفع (الذین) و انداختن حرف (و) که صفت انصار بود تا آنکه زید بن ثابت به او گفت آن کلمه با حرف (و) است، و عمر از ابی بن کعب سوال کرد و او تصدیق نمود …..، و در لفظی دیگر بر عمر این آیه را با ذکر حرف (و) قرائت کرد و سوال کرد چه کسی اینگونه بر تو قرائت کرد گفت (ابی) و عمر (ابی) را احضار کرد و او گفت رسول خدا بر من اینگونه قرائت کرد، در حالی که تو در بقیع دستفروشی و خرده فروشی اسباب و اثاثیه می کردي و عمر گفت راست گفتی و اگر خواستی ادامه بده و خجالت نکش و بگو که ما انصار حاضر بودیم و شما نبودید و ما یاري کردیم رسول خدا را و شما او را رها کردید و ما منزل دادیم و شما بیرون کردید …..، و با همین مضمون احمد از ابن عباس نقل نموده و نیز …..، …..،

ابن ضریس از ابن عباس نقل کرد که گفت به عمر که (….. اي امیرالمؤمنین بدرستی که ابی بن کعب گمان می نماید که تو ترك کرده اي از آیات خدا، آیه اي را و آن را ننوشته اي …..، پس عمر از ابی سوال کرد، این خیال می کند که تو فکر می کنی من آیه اي از کتاب خدا را ترك کرده و ننوشته ام آن را، ابی گفت: …..) و نیز از ابی ادریس خولانی نقل گردیده که گفت ابی بن کعب قرائت می کرد (اذ جعل الذین کفروا فی قلوبهم الحمیه حمیه الجاهلیه…..) پس این خبر به گوش عمر رسید و سخت خشمگین شد و او را با عده اي از اصحاب که در میان آنان زید بن ثابت هم حضور داشت احضار کرد ….. و زید بن ثابت خواند، و عمر به او خشمگین شد و ابی به او گفت آیا اجازه هست حرف بزنم گفت بگو گفت: تو می دانی که من نزد پیامبر می رفتم و قرائت می کردم و تو بیرون در می ایستادي و تو را به داخل راه نمی دادند …..، پس اگر دوست داري که به مردم بیاموزي آنچه را که رسول خدا به من آموخت بگو وگرنه تا عمر دارم دیگریک حرف هم به مردم قرائت نکرده و به آنان آموزش نخواهم داد، و عمر گفت بلکه (لازم است) مردم را آموزش بده درلفظی دیگر ….. قسم به خدا که تو می دانی که من حاضر می شدم و شما غایب بودي و من احضار می شدم و شما ممنوع ومحجوب بودي و حال با من چنین می کنی، به خدا قسم اگر میل داري بگو من در خانه خود بمانم و دیگر با هیچکس درهیچ موردي سخن نگویم …..، …..، …..

و از بجاله روایت شده است که عمر بن خطاب عبور کرد به جوانی که قرآن میخواند (النبی اولی بالمومنین من انفسهم و …..) پس عمر گفت اي جوان این آیه قرآن را پاك کن و او گفت این قرآن ابی بن کعب است پس رفت نزد او و سوال کرد و ابی به او گفت اي عمر، پیامبر خدا مرا سرگرم به آموزش و قرائت قرآن می کرد در حالی که تو در بازارها مشغول کف زدن و دست زدن و دلالی براي جلب مشتري و کاسبی بودي، پس عمر خشمگین و عصبانی شد ….. و نیز ابی بن کعب قرائت می کرد (ولاتقربوا الزنا انه کان فاحشه و …..) ….. پس عمر از او سوال کرد ابی پاسخ داد من این آیات را از میان دو لب پیامبر خدا آموزش گرفتم و تو در آن زمان کاري نداشتی جز کف زدن و دست بر هم کوبیدن و فریاد زدن براي فروش کالا و دلالی ها و نیز …..، …..،

مالک و شافعی ….. از عمر نقل نمودند که در خطبه اي گفت اجتناب کنید از اینکه هلاك شوید از آیه رجم ….. در لفظ ابی داوود (و قسم به خدا اگر نبود که مردم بگویند عمر زیاد کرد در کتاب خدا البته آن را در قرآن ذکر می کردم …..)، …..

آري، تمامی این مطالب من حیث المجموع بطور واضح و آشکار و صریح دلالت می نماید به کم بودن علم خلیفه به ترتیل قرآن کریم و اینکه افراد یاد شده از او اعلم و داناتر به قرآن بودند و جز این نیست که او را شغل دلالی معاملات در بازار و یا ریسمان فروشی و یا قرعه کشی مشغول نموده بود و مانع شده بود از آموختن قرآن، و براي او کاري نبود مگر دست بر همزدن براي جلب مشتري در فروش اجناس …..، و چگونه خلیفه در کتاب و سنت رسول خدا پیشواي مردم است، در حالی که از عقاید و آراء مردم در این موارد پیروي می کند و یا ثبت و حذف قرآن می نماید براساس گفتار آنان ….. و یا ترس ازگفتار مردم مانع از اضافه کردن عبارت از خودسرانه او بر قرآن می شود و …..، و حالا توجه کن به افترا معاندین، در نسبت دروغ تحریف قرآن به شیعه است که به استناد آن بر شیعه حمله می کنند و چه اندازه تفاوت است بین کسی که این روش اوست با کسی که تابعی بزرگوار ابوعبدالرحمن سلمی که همگی متفق القول بر وثوق و جلالت مقام او هستند در اینکه گفت، من ندیدم که مادري فرزندي بزاید که قاري تر و اعلم تر به کتاب خدا باشد از علی علیه السلام و نیز گوید ندیدم قاري تر از علی علیه السلام و او قرآن خود را عرضه کرد بر رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله، و او از کسانی است نزد ما که بدون شک تمام قرآن را بدون نقص و عیب حفظ نموده و ….. و نیز به شرح آنچه که قبلاً در احادیث وارده در علم آن حضرت به قرآن مذکور گردیده و ….

اجتهاد خلیفه در نامها و کنیه ها:

از زید بن اسلم از پدرش روایت شده است که عمر بن خطاب پسري را مضروب کرد و کتک زد که کنیه ابوعیسی داشت و نیز در مورد مغیره بن شعبه که کنیه او ابوعیسی بود و به او گفت که بهتر نیست که کنیه تو ابوعبداﷲ باشد و او پاسخ داد رسول خدا کنیه مرا ابوعیسی قرار داد، عمر گفت که رسول خدا گناه گذشته و آینده او آمرزیده شده بود ولی ما در مجلس خودمان هستیم و لذا همیشه او را ابوعبداﷲ صدا می زد تا زمانی که هلاك شد.

و در عبارتی دیگر روزي مغیره از او اجازه ورود خواست و عمر سوال کرد که کیستی گفت ابوعیسی گفت ابوعیسی کیست گفت مغیره بن شعبه گفت مگر عیسی پیامبر، پدر داشت که تو خود را ابوعیسی می دانی، پس عده اي از صحابه گواهی دادند که پیامبر کنیه او را ابوعیسی قرار داد، عمر گفت بدرستی که پیامبر گناه گذشته و آینده او آمرزیده شده بود و ما نمی دانیم این گناه تو را یعنی به این کنیه تو را خطاب کردن که با ما چه می شود پس کنیه او را عوض کرد واو را ابوعبداﷲ نامید

و نیز آورده اند که کنیز پسرش عبداﷲ نزد عمر آمد و از پسر او شکایت کرد و گفت آیا مرا از دست ابوعیسی نجات نمی دهی، عمر گفت ابوعیسی کیست گفت پسرت عبیداﷲ گفت لعنت بر تو که او را به کنیه ابوعیسی می خوانی و پسرش را احضار کرد و گفت واي بر تو که کنیه خود را ابوعیسی می دانی و به او حمله کرد و پسرش ترسید پس عمر دست او را کشید و گاز گرفت تا آنکه فریاد او بلند شد و آنوقت او را با شلاق زد و گفت واي بر تو آیا براي عیسی پدراست آیا نمی دانی کنیه عرب ابوسلمه، ابوحنظله، ابوعرفطه، ابومره و ….. است

و نیز آورده اند که عمر نوشت به اهل کوفه که هیچکس را به اسم پیامبران موسوم نکنید و نیز دستور داد به جماعتی که تغییر دهند اسامی پسران خود را که آنان را محمد نامیده بودند تا آنکه جماعتی از صحابه گفتند رسول خدا به آنان اجازه داده است که فرزندان خود را به نام آن حضرت نامگذاري کنند پس او آنان را رها کرد و حمزه بن صهیب گوید که کنیه او ابویحیی بود و عمر به او گفت کنیه تو چرا ابویحیی است و حال آنکه فرزندي به این نام نداري ….. پاسخ داد رسول خدا این کنیه را بر من نهاده است …..،

و نیز آورده اند عمر بن خطاب به شخصی که او را (یاذالقرنین) خطاب می کردند گفت، آیا از نام هاي پیامبران خلاص شده که اسامی فرشتگان را بلند می کنید، ….. این روایات روشن می نماید مواردي را از ناآگاهی خلیفه به اینکه اولا نهی نموده از نام گذاري فرزندان به نام پیامبر اعظم اسلام یعنی محمد و حال آنکه آن حضرت فرمود کسی که سه پسر براي او متولد شود و نام یکی را محمد قرار ندهد پس جهالت نموده است و یا هرگاه فرزند خود را محمد نامیدید پس او را کتک نزده و محروم ننمایید و یا هرگاه فرزندان خود را محمد نامیدید آنها را احترام کنید و …..، یا در روز قیامت ….. خداوند خطاب به بنده گناهکار که نام او محمد است کرده و می گوید حیا نکردي که نام تو، به نام حبیب من نامگذاري شد و تو گناه کردي …..

بنده می گوید خطا کردم ….. پس خداوند به جبرئیل فرماید، بگیر دست بنده مرا و به بهشت ببر که من حیا می کنم از اینکه به آتش عذاب کنم کسی را که نام او نام حبیب من محمد است و یا فرمود کسی که صاحب فرزند پسر شود و به جهت محبت من، نام او را محمد قرار دهد پس او و نوزاد او در بهشت خواهند بود ….. و آن حضرت محمد بن طلحه بن عبیداﷲ را محمد نامید ….. او از کسانی است که عمر نام او را تغییر داد و نیز رسول خدا عده اي از فرزندان عصر خود را محمد نامید که از آن جمله اند محمد بن ثابت، محمدبن عمر و …..

و نیز فرمود که اسم مرا بر فرزندان خود قرار دهید ولی کنیه مرا به آنان ندهید ….. نیز از آن حضرت روایت شده که بر فرزندان خود نامهاي زشت قرار ندهید و یا مورد دیگر، نهی بی جا خلیفه از موسوم کردن فرزندان به نام پیامبران وحال آنکه این اسامی بهترین نام هاست …..

و خداوند فرشته اي را مأمور می نماید که اهل خانه اي را که در آن نام پیامبران است را در هر صبح و شام تقدس نماید و ….. نیز بدترین اسامی حرب و مره است و یا این گفتار دیگر او که مگر براي عیسی پدري است که کنیه خود را ابوعیسی قرار می دهید و ….. عجیب تر آنکه او، علیرغم آگاه شدن از این موضوع که پیامبر مغیره را ابوعیسی نامید، از عقیده خود برنگشت و با وجود آنکه گفته مغیره را تصدیق کرد ولی این کنیه گذاري را گناه و خطا و معصیت دانست ولی جزء گناهان بخشوده شده پیامبر و اراده کرده بود که دوست صمیمی او دیگر این گناه را نکند، چون معلوم نیست با آنها چه رفتاري در مورد بخشایش این گناه می شود ….. و یا تشویق نموده بود به قراردادن کنیه ابومره که از القاب اعراب جاهلیت است حال آنکه رسول خدا از آن نهی فرموده و اعلام فرمود که ابومره کنیه و لقب شیطان است  …..

ودیگر اینکه تصور نمود که نام (ذوالقرنین) از نام هاي فرشتگان است و ندانست که ذي القرنین جوان خداپرست رومی بود که خدا به او پادشاهی و سلطنت داد ….. و او نه پیامبر بود و نه فرشته …..، و نام او نیز در قرآن آمده و در ضمن از القاب امیرالمؤمنین نیز بوده است که رسول خدا درباره ایشان فرمود (….. یا ایها الناس اوصیکم بحب ذي قرنیها اخی و ابن عمی …..) اي مردم سفارش می کنم به دوستی ذي القرنین برادرم و پسرعمویم علی بن ابی طالب پس دوست نمی دارد او را مگر مومن و دشمن ندارد مگر منافق و هر که او را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر که او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است …..،

و یا خطاب به علی علیه السلام فرموده است که براي توست در بهشت جایگاه (و منزلت و خانه اي) و تو صاحب دو قرن (دو طرف) آن هستی و در بهشت سیر می کنی چنانکه ذوالقرنین تمام زمین را سیر کرد (به قدرت و شوکت) و …..

و یا ذکري که علی علیه السلام از ذالقرنین نموده و فرمود که (….. او خویشان و قوم خود را به عبادت خدا تعالی دعوت کرد پس دو ضربت بر جلوي سر او وارد آوردند و در میان شما شخصی مانند او هست) پس گویند حضرت اشاره به خود داشت یعنی من کسی هستم که دعوت به حق تعالی می نمایم که دو ضربت به جلوي سر من می زنند که شهادت من در آن است….. (که اولی از عمر بن عبدود ملعون خبیث در روز خندق و دومی از ابن ملجم شقی لعین خبیث که لعنت خداوند قهار برآنها و طرفداران پلید آنان باد …..)،

و یا این خود انس است که پیامبر به او کنیه ابوحمزه داد و حال آنکه براي او فرزندي بهنام حمزه نبود و …..،

حد زدن خلیفه پسر خود را بعد از حدي که بر او جاري شده بود:

از عبداﷲ بن عمر روایت شده است که گفت برادرم عبدالرحمن و ابو سروعه در مصر شراب خوردند ….. و عمروعاص آنان را حد شراب زد و این خبر به گوش عمر رسید و نوشت به عمروعاص که عبدالرحمن را بر یک شتر بدون پلاس و جهاز نزد من بفرست، چون عبدالرحمن بر عمر وارد شد، عمر او را شلاق زد و شکنجه نمود (یعنی بعد از اجراي حد دوباره او را حد زد)، از جهتی که او پسر عمر و خلیفه زاده بود و آنگاه او را رها کرد و چند ماه به سلامتی زندگی کرد تا مرد و مردم تصور می کنند او از شلاق عمر مرد و نیز از عمروعاص روایت شده است (که به عمر اعلام کردم که من او را حد زدم و عمر براي من نوشت که عبدالرحمن را در عبایی پیچیده و بر شتر بی جهازي بفرست تا بداند چه کار بدي کرده ….. و عبدالرحمن بر پدرش عمر وارد شد و بر او عبایی بود و نمی توانست از شدت صدمه اي که از سواري بر مرکبش که بدون جهاز و پلاس بود خورده بود، راه برود پس عمر گفت اي عبدالرحمن چنان و چنان کردي پس شلاق پشت شلاق بر او زد و عبدالرحمن بن عوف به او گفت اي امیرالمؤمنان بر او یکبار اقامه حد شده است ولی عمر ابداً توجهی به حرف او نکرده و او را شکنجه نموده و عبدالرحمن فریاد می زد و می گفت من بیمارم و تو قاتل و کشنده من هستی، ولی عمر او را دوباره حد زد و حبس نمود وعبدالرحمن پس از این قضیه مریض شد و مرد، و با همین مضمون از ابوعمر در استیعاب آمده که ….. پس از آن مریض شد وپس از یکماه مرد …..،

پس ملاحظه می فرمائید که بر این واقعه اساساً چند اشکال مهم وارد است: اول اینکه اجراء حد به منزله کفاره و پاك شدن مجرم است و لذا بر او بعد از اینکه یکبار حد جاري شد دیگر گناهی نبود که دوباره بر او حد واقع شود و این قانون خدا در سنت شریفه است که از حزیمه بن ثابت آمده است که رسول خدا فرمود کسی که حد بر او جاري شد این گناه او بخشیده و آمرزیده می شود و به همین مضمون از عباده بن ثابت و از شافعی و از حضرت علی علیه السلام نیز روایت شده است و همچنین در سنن بیهقی که آن کسی که عملی از حدود را انجام دهد و بر او اقامه حد شود پس آن حد کفاره اوست ….. و نیز از عبدالرحمن معقل روایت شده است که علی رضی اﷲ عنه دستور اجراي حد مردي را داد و اجراکننده حد دو تازیانه اضافه بر مجرم زد و علی علیه السلام آن دو تازیانه را بر آن فرد عامل اجرا به عنوان قصاص زد (سنن بیهقی) و نیز اگر تصور او آن بود که عمروعاص دروغ گفته و او را حد نزده، می بایستی بعد از اقامه دلیل براي رفیق عبدالرحمن نیز حد اجرا می نمود و همچنین فرستادن او بر شتر بی جهاز و در عباي پیچیده شده که در واقع مجازات بدتر از آن اجراي حد است تا جایی که می گویند عبدالرحمن از شدت صدمات وارده که نمی توانست راه برود البته شکنجه غیرشرعی و غیرقابل قبولی است که بر خلاف احکام شریعت است و دیگر اینکه می بایست اجرا حد را به دلیل بیماري و مرض و کسالت او به تأخیر بیاندازد و این نیز حکم خدا در سنت شریف پیامبر است، …..، و لذا توجه به کلام ابن جوزي در این محل قابل تأمل است که گفت، عبدالرحمن و ابوسروعه که از اصحاب بدر است به گمان آنکه آنچه می خورند شراب نیست و انگور جوشیده است و خوردن آن مستی نمی آورد، گرفتار مستی شدند و لذا داوطلبانه مراجعه به عمروعاص کرده و درخواست اجراي حد براي پاك شدن خود نمودند و حال آنکه به حکم شرع مقدس این ندامت و پشیمانی در این کار براي آنها کافی بود ولی آنها براي رضاي خداي سبحان، داوطلبانه بر نفس و وجود خود سخت گیري نمودند …..،

(کلب گوید و این کاملاً نهایت قساوت و بی رحمی است که یک پدر اینگونه فرزند بی گناه و بیمار خود را که استغاثه می نماید و با زاري می گوید که بیمار است ترحم ننماید و دل سخت و بی رحم پدر به شفقت و رأفت وادار نگردد و به دست خود فرزند را به کام مرگ بفرستد، آن هم به حدس و گمان و ….. و برخلاف سنت رسول خدا و فراموش کرد که پیامبر اقربا را براي جنگ و قتال با اقربا اعزام نمیفرمود، ولی او بدست خود پسر را به کام مرگ بفرستد ….. انا ﷲ و انا الیه راجعون و اگر گوید او را احتیاطاً براي رعایت دین کشته است پس دیانت وسخت گیري او در دین در زمان زناي آشکار مغیره کجا رفته بود که با وجود شهادت چهار شاهد او را آزاد نماید و پست ومقام بالاتر به او عطا فرماید و صحابه رسول خدا را به عنوان شهود کذب حد بزند و …..)

جهل خلیفه به آنچه روز عید خوانده می شود:

از عبیداﷲ نقل شده است که روز عید، عمر بیرون رفت و فرستاد به دنبال ابی واقد لیثی و سوال کرد که پیامبر در مثل چنین روزي در نماز چه سوره هایی را قرائت می کرد، او گفت (سوره ق و اقترب) ….. پس باید از خلیفه سوال کنم به چه دلیل نمی دانست که رسول خدا در چنین روزهایی (عید فطر و اضحی)، چه سوره هایی را قرائت می فرمود، آیا فراموش کرده بود….. و او علیرغم اینکه این امر (واجب) نبود به دنبال ابی واقد بفرستد تا از او سوال کنند …

خلیفه و معانی الفاظ:

از عمر روایت شده که او بالاي منبر سوال کرد از قول خداوند در آیه (….. او یاخذهم علی تخوف …..) پس همه ساکت شده و پیرمردي از هزیل برخاست گفت این لغت ماست و تخوف یعنی تنقص گفت آیا عرب این را در اشعارش می شناسد گفت بلی شاعر ما زهیر ….. گوید ….. پس عمر گفت اي مردم بر شما باد به حفظ و استفاده از دیوان (لغت) شما، که گم نشود گفتند دیوان چیست گفت اشعار جاهلیت، زیرا در آن تفسیر کتاب شما و معناي کلام شماست و به همین مضمون از ابی الصلت ثقفی و عبدالرحمن عمر نیز روایت شده است، و بدرستی که من عذر می خواهم از خلیفه که اگر به دلیل خدمت کردن در میدان مال فروشان و کرایه دادن آنها و دلالی کردن در بازار و فروختن ریسمان و خرده اسباب و …..، از کسب علم و دانش کتاب و سنت دور شده و یا موجبات نقص در قضاوت ها و داوري براي او فراهم شده و او را به وادي بحث و خصومت و خشونت و بدزبانی سوق داده و به آن مشغول نموده است، تا حدي که شناخت ندارد به کلماتی که زبان و لغت مادري اوست که یک عمر در تمام اوقت شبانه روز زبانش به آن حرکت می کند

(کلب گوید و تشویق نماید قوم عرب را درحال و آینده به فراگیري اشعار مزخرف اعراب جاهلیت براي تفسیر قرآن و سنت پیامبر و ترجیح ندهد که امت این علوم را از بزرگان علما امت و در رأس آنان از وصی رسول خدا فرا بگیرند بلکه اوقات شریف ومقدس خود را صرف یادگیري یاوه هاي اعراب مشرك و جاهل و بت پرست ایام جاهلیت صرف نمایند …..)

رأي خلیفه در روزه سال:

از ابی عمر شیبانی نقل شد که گفت به عمر خبر دادند که مردي هر روز روزه می گیرد و عمر شروع کرد به زدن او با شلاق مخصوص خود و میگفت بخور اي دهري، بخور اي دهري، …..، و مرا سرگردان نموده است و نمی دانم که به کدامیک ازاین دو، نقل اعتماد کنم آیا بر این روایت ابن جوزي و حدیث تازیانه او و نهی از روزه گرفتن و یا به نقل دیگر او از اینکه عمر همه روز روزه می گرفت …..، و شخص محقق در میان انبوه تألیفات امامان فقه و شارعان حدیث افرادي را می یابد که اینگونه عمل می نمودند مانند (عثمان بن عفان، اسوء بن یزید، ابوبکر بن عبدالرحمن و …..) و قطعاً این اتفاق نظر علتی ندارد مگر به دلیل مجاز بودن انجام آن در شرع مقدس و حالا تو براي تازیانه مخصوص و اجتهاد خلیفه ….. دلیلی بیاور.

ثمرات و نتایج این بحث:

این نمونه اي از بسیاري از آنچه که ما بر آنها وقوف یافتیم، از نوادر اثر در علم عمر و براي ما این امکان وجود دارد که چندین برابر آنچه را که آوردیم را، ذکر نماییم، ولی اکتفا کردیم به همین مقدار و خلاصه اینکه اول خلیفه علم خود را در رابطه با آنچه از فقه نمی دانست از گروهی اخذ می نمود که در میان آنها افرادي بودند که معروف به علم نبودند مانند (…..) و نیز بسیاري از پرسش هاي خود را از مولا و آقا و امام ما امیرالمؤمنین علی علیه السلام، اخذ نموده و خود بر آن گواهی داد همانند اقوال او در (لولا علی لهلک عمر)، (لولا علی لضل عمر) (لا ابقانی اﷲ بارض لست فیها باالحسن)، (اعوذ باﷲ من معظله لاعلی بها) (لولاك یا علی لافتضحنا)، و ….. و …..، که این اقوال از حد احصاء خارج است و حضرت علامه تعداد 17 عبارت ازاینگونه گفتار را از گواهی و اقرار و تمجید و تحسین خلیفه از علم و عظمت حضرت علی علیه السلام نقل نموده …..، وهمچنین شهادت داده است که آن حضرت یعنی علی علیه السلام، به اینکه این علی داناتر است به علوم پیامبر ما و به دانش کتاب پیامبر ما ….. و …..، و نیز اقرار داشت به اینکه خود در خصوص علم به قرآن و سنت ضعیف است، همانطور که شواهدي از آن ذکر شد به اینکه (کل احد افقه من عمر)، (یا در خطاب به اصحابش که من سخنی را می گویم و شما انتقاد نمی کنید تا اینکه زنی سخنان مرا رد کند که از داناترین آنها نیست)، و یا (کل احد اعلم من عمر)، و یا (کل احد افقه منک حتی العجائز یا عمر)، ….. و یا …..، که همگی و من حیث المجموع دلالت بر آن دارد که خلیفه آراسته به آنچیزي که بزرگان امت، درباره آنچه از اجتهاد و علم براي امامت و رهبري لازم و واجب دانسته اند، نبوده است …..، و لذا چگونه توجیه می نماید هر انسان صاحب عقل گفتار و یاوه سرایی ابن حزم اندلسی را که می گوید علم عمر چند برابر علم علی علیه السلام بوده و …..

(کلب گوید و البته بدون هیچ شک و تردید، همین یاوه سرایی ابن حزم متعصب گمراه و امثال او هیچگاه مورد تائید خلیفه اول و دوم و سوم نبوده است زیرا همه آنها احترام خاصی را براي آن حضرت قائل بوده و همچنین بر این حقیقت و عظمت آن حضرت گواهی می دهد کتاب خدا و سنت رسول پروردگار و تاریخ مورد قبول نزد همه بزرگان احادیث و صاحبان تفسیر امت اسلامی ولی این کاسه هاي از آش داغ تر از روي تعصب و کینه توزي و از فرط عشق و علاقه به خلفاء مطالبی را عنوان می نمایند که روح آنان نیز از آنها خبر ندارد ولی آنها به دست خود می تراشند تماثیلی و بت هایی را و می پرستند آنچه را به دست خود و در تصورات خود ساخته اند و محاربه می نمایند با خدا و رسول و وصی او و این یکی از معانی شرك در آیات کتاب خداست که ما آن را در کتاب تفسیر خود اثبات نمودیم)،

و نیز معلوم و ثابت می شود، دروغ بودن بعضی از احادیث جعلی که به دروغ نقل آن به حضرت رسول خدا (ص) نسبت داده شده که (اگرمن به پیامبري مبعوث نمی شدم عمر به پیامبري مبعوث میشد) و یا (اگر قرار بود پیامبري بعد از من بیاید البته آن پیامبر عمر بن خطاب بود)، ….. و یا روایاتی که آنها را به بزرگان صحابه نسبت می دهند که …..، و امثال این دروغ ها، آنهم براي کسی که روش و فکر و دانش او آن باشد که احکام واضح (چون کلاله و میراث …..) را نمی داند و درآن رجوع می نماید به دیگران و یا یادگیري او براي سوره اي از سوره هاي قرآن، دوازده سال طول بکشد و حال آنکه خود او اقرار می نماید که همه مردم از او داناتر و فقیه ترند حتی زنان پرده نشین و ….. یا کلام رسول خدا خطاب به او و حفصه (که گمان می کنم که بمیري قبل از آنکه بیاموزي …..) و یا چگونه امیرالمؤمنین او را جاهل به تأویل قرآن کریم دید و …. و چگونه و چگونه و تا صدها چگونه دیگر ….، بلی ولی بعضی ازبرادران اهل سنت ما دوست دارند که براي او فضایلی بتراشند که در او نیست و درباره او غلو نمایند

دنباله شعر شمس الدین مالکی:

او اشاره نموده است در اشعار خود به: 3- حدیث ولایت که همان حدیث غدیر است که قبلاً مذکور گردید 4- حدیث منزله: (انت منی به منزله هارون من موسی …..) و گفتار ما در اطراف این حدیث نیز مذکور شد ….. ابن عبداﷲ در استیعاب گویدکه این حدیث را جماعتی از صحابه روایت نموده اند و این حدیث از ثابت ترین و صحیح ترین و درست ترین آثار رسیده از پیامبر است و نیز آن را سعد بن ابی وقاص، ابن ابی خثیمه، …..، ابن عباس، ابوسعید خدري، ام سلمه، اسماء بنت عمیس، جابربن عبداﷲ و ….. نقل نموده اند. 5- حدیث سبقت در قبول اسلام امیرالمؤمنین علی علیه السلام که قبلاً مشروحاً ذکر گردید.

6- حدیث اعطاء کنیه و شرافت بخشیده شدن آن حضرت به کنیه ابوتراب از طرف رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله که این اعطا و تشریف در غزوه (عشیره) در سال دوم هجرت، از سوي رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله به حضرت علی علیه السلام داده شد و این در آن زمان بود که رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله، علی علیه السلام و عمار را در روي خاك نرمی خفته دید پس آنها را بیدار کرده و خاك از علی علیه السلام تکان داده و تمیز کرده و فرمود برخیز اي ابوتراب، آیا من تو را آگاه ننمایم از دو بدبخت و دو شقی، یکی احمیر (قدار بن سالف)، یعنی همان پی کننده و کشنده ناقه صالح پیامبر و دیگري آنکه شقی که بر سر تو ضربه می زند و محاسن تو را از خون سرت رنگین می نماید که این حدیث را حاکم ابوعبداﷲ نیشابوري، هیثمی، امام حنبلی ها، طبري، ابن هشام، ابن کثیر، سیوطی، ابن عساکر و ….. نقل نموده و آن را صحیح و ….. دانسته اند، و این حدیث از موارد مسلم و مورد قبول همه بزرگان احادیث و رجال و مفسران امت اسلامی است و به همین مضمون ابن سعد، ابن سید الناس، مقریزي، حلبی، طبرانی، ….. از ابی طفیل این حدیث نقل نموده و باز با همین مضمون این حدیث را بزاز واحمد و دیگران از عمار یاسر نقل نموده اند و نیز طبرانی با سلسله اسناد خود از ابن عباس نقل نموده ….. که وقتی رسول خدا بین اصحاب خود برادري ایجاد نمود، علی علیه السلام تنها ماند و غمگین کنار نهر آبی رفت و دستش را بالش قرار داده و خوابید ….. پس رسول خدا ….. او را بیدار کرده و فرمود سزاوار نیست مگر آنکه ابوتراب باشی ….. آگاه باش که تو نسبت به من به منزله هارون به موسی هستی ….. و بدان هر کسی تو را دوست بدارد پیچیده درایمان و با من است و کسی که تو را دشمن داشته باشد خدا او را به مرگ جاهلیت بمیراند و محاسبه شود به عملش در اسلام و نیز ابوعلی با همین مضمون از علی علیه السلام روایت نموده است و سیوطی آن را در جامع کبیر خود آورده و …..،

و نیز ابن عساکر با سلسله اسناد خود از سماك بن حرب نقل نموده است که گفت: به جابر بن عبداﷲ گفتم که این گروه (نادان)، مردم را به بدگویی به علی بن ابی طالب می خوانند …..، آیا من او را با کنیه و لقب ابوتراب صدا بزنم گفت قسم به خدا براي علی علیه اسلام کنیه و لقبی محبوب تر از ابوتراب نبوده است ….. پیامبر بین اصحاب برادري قرار داد ….. و فرمود برخیز اي ابوتراب ….. تو برادر من و من برادر تو هستم و نیز از مسلم و بخاري در دو محل در صحیح خود در باب مناقب امیرالمؤمنین علی و کتاب نماز در باب خوابیدن مردم در مسجد این روایات صحیح را آورده و طبري نیز آن را در تاریخ خود نقل نموده است که عبدالعزیز ابن ابی حازم از پدرش نقل نمود که گفت به سهل بن سعد گفتم بعضی از فرمانداران مدینه می خواهندترا احضار کنند که بر روي منبر به علی اهانت و از او بدگویی کنی، و گفت بگویی (لعن اﷲ ابوتراب)، گفت قسم به خدا که این لقب را رسول خدا به او عطا فرمود ….. در وقتی که او در سایه مسجد خوابیده بود …..،

و بیهقی با همین مضمون آن را نقل نموده است ….. حاکم ابوعبداﷲ نیشابوري گوید (مضمون) بنی امیه کارشان عیب جویی و جسارت به علی علیه السلام بود با نام ابوتراب که رسول خدا به ایشان عطا نموده بود و او را بر منبرها بعد از خطبه در مدت حکومتشان لعن کرده و دشنام می دادند و استهزا می نمودند و در واقع آنان پیامبر را با این اعمال استهزا می نمودند و حال آنکه خداوند می فرماید (قل ابااﷲ و آیاته و رسوله کنتم تستهزون لا تعتذروا قد کفرتم بعد ایمانکم) یعنی ….. به تحقیق کافر شدید بعد از ایمان خود و …..

7- و حدیث سوره برائت و ابلاغ: ….. و آن قضیه فرستادن ابوبکر به مکه و متوقف نمودن او به امر الهی و دستور خداوند درارسال این پیام به اهل مکه از سوي جبرئیل به رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله که (این پیام را یا خودت و یا مثل تو) باید ابلاغ نماید، پس آن حضرت علی علیه السلام را اعزام و ایشان آن را از ابوبکر گرفته و ….. خود که به منزله رسول خدا بود ابلاغ کرد. واین خبر و روایات را امامان و حافظان حدیث به طریق هاي مختلف و متعدد و ….. نقل نموده اند از جمله (1- ابومحمد اسماعیل سدي کوفی متوفی 128، 2- عبدالملک بن هشام متوفی 218، 3- محمد بن سعد زهري متوفی 230، 4- ابوبکر بنابی شیبه …..، 46- احمد بن حنبل متوفی 236، ….. دارمی، ابن ماجه، ترمذي، ابن ابی عاصم، نسایی، طبري، …..، بغوي،طبرانی، ….. حاکم نیشابوري، ابونعیم، ابن مغازلی، ….. زمخشري، ابن عساکر، ….. ابن اثیر، مقدسی …..، حموي، ….. 52- ابن حجر، ابن صباغ …..، و هیثمی ….. 70- سید محمد آلوسی ….. و از ابی جعفر محمد بن علی (امام باقر علیه السلام) روایت گردید …..، که پیامبر به علی علیه السلام فرمود که یا علی اعلام کن و ابلاغ کن و بگو (1- کافر داخل بهشت نمی شود، 2-بعد از امسال هیچ مشرکی حج نخواهد کرد، 3- کسی برهنه دور خانه خدا طواف نخواهد کرد، 4- کسی که براي او نزد پیامبر صلی اﷲ علیه و آله پیمانی وجود دارد تا پایان زمان آن برقرار است و …..) ….

شاعر کیست:

(مضمون) او ابوعبداﷲ شمس الدین محمد بن احمد ….. مالکی اندلسی، معروف به ابن جابر اعمی در یکی از شهرهاي بزرگ اسپانیا (اندلس) بدنیا آمد، او یکی از قهرمانان بزرگ شعر و ادب و استاد در علم نحو و تاریخ و تراجم و حدیث بود، او پس از آموزش قرآن و فقه ….. به شرق سفر نمود و با احمد بن یوسف مشهور به بصیر مصاحبت نمود …..، آورده اند که او تألیف و منظم و دیکته می نمود و رفیق او بر قرائت او می نوشت ….. و عمرشان به این منوال گذشت …..، آنوقت او به سوي اندلس مراجعت و ….. درسال 780 وفات نموده است، از جمله تألیفات او (1- شرح الفینه ابن مالک، …..، شرح افیه ابن معطی، …..،6- مقصوره در مدح پیامبر اعظم، 7- قصیده مشهور او به نام عمیان …..) ….

علاءالدین حلی:

(….. و آنچه که محمد (ص) حکایت کرد در فضیلت او در روز غدیر، در آن زمان که برخاست و براي خطبه و بطور آشکارفرمود، در حالی که دست علی در دست او و بر فراز جهازهاي شتران قرار گرفته بود، …..، فرشتگان اطراف او را احاطه کرده بودند و خداوند آگاه بود و شهادت می داد، که هر کس را که من مولاي اویم، پس این حیدر مولا و آقاي اوست از میان تمام خلایق، پس خدایا دوست بدار دوست او را و هلاك کن دشمنان او را و دشمن باش با هر کسی که با حیدر دشمنی کند، و قسم به خداوند که دوست نمی دارد او را مگر مومن نیکوکار و او را رها نمی نماید مگر زندیق مرتد، پس براي او یار باشید و از یاري او کناره گیري نکنید و از او اصلاح بخواهید تا ارشاد شوید،گفتند شنیدیم آنچه را فرمودي و آنچه را که روح الامین آورد براي تو و تأکید می کند آن را، این علی (ع) امام ما و ولی مااست و بوسیله او براه هدایت ارشاد می شویم، …..،

و وقتی پیامبر از دنیا رفت و هنوز در میان لحد خود مدفون نشده بود که خیانت کردند به پیمانهایی که با پیامبر بسته بودند و مخالفت کردند با آنچه که بهترین خلایق احمد (ص) گفته بود، و تبدیل کردند گمراهی را به جاي رشد و صلاح، بعد از آنکه شناختند راه درست را و در گمراهی و ضلالت رفت و آمد نمودند و برایشان ابی قحافه رئیس و آقا شد، در حالی که قبل از آن سید و آقا نبود، پس اي واي بر آن مردانی از این امت فریب خورده که بر سادات و بزرگان آنها، بنده گان و بردگان آقایی نمایند و بیگانه به آن مقرب شد و آشنا و مقرب از آن رانده و دورشد، پس براي چه مقصود رسول خدا او را مقدم نداشت

و نیز در بامداد ابلاغ سوره برائت، او را برگردانید در حالی که اوشدیداً غمگین و خشمناك بود و نیز او بود که می گفت در حال عذرخواهی (اقیلونی)، مرا واگذارید ولی در رسیدن به خلافت از مدتها قبل با اشتیاق کوشش می کرد، آیا می شود از خلافت کناره گیري نمود و در عین حال به دیگري وصیت وتأکید نمود …..، و پیروي کرد دومی و …..، و از دنیا رفت در حال خشونت و تندي که درشتی کلام او، دوست و ولی را خوار می نمود و ذلیل و مفسد را عزیز می کرد و آنوقت اشاره به شورا کرد و عثمان را مقدم نمود، پس چه اندازه بد است عمل خیانتکار حسود، پس عثمان مال خدا را تمام و کمال در میان خویشان و اقربان خود عمداً قسمت و پخش نمود و بزرگان ازصحابه مانند ابوذر را تبعید و فاسقی چون حکم بن عاص را که عموي او بود را به خود نزدیک کرد، در حالی که پیامبر او را تبعید نموده بود، پس آنها مدتی با خلافت بازي کردند و هر کدام از آنان در حکم خود سرگردان و مردد بودند، در حالیکه قطعاً اگر به امام و ولی امر خود اقتدا و از او پیروي می کردند، خوشبخت شده بودند، زیرا او ولی سفارش شده از سوي خدا و پیامبر او بود ولی براي همیشه، به جهت مخالفت با او که وصی سعادتمند بود، بدبخت و بد عاقبت شدند، همان علی که همتاي پیامبر، و جان و امین و ولی مهربان و دوست او بود، نام این دو بزرگوار بر عرش عظیم خدا نوشته بود، در ابتداي خلقت که آدمی وجود نداشت، و آن دو نفر دو نور پاك و منزه بودند …..،

آري علی آن کسی بود که هرگز روي خود را به سوي آن بتهاي لات وعزي که از قدیم سجده می شدند بلند نکرده بود و اگر شمشیر او نبود دین اسلام از جهت شرافت و رفعت، عظمت و سربلندي پیدا نمی کرد و هرگز ریشه هاي شرك و بت پرستی از بین نمی رفت، ….. پس سوال کن واقعه بدر را، وقتی که با قهرمان آنان یعنی شیبه روبرو شد که بر او به جهت ضربت شمشیر او صداي زنان نوحه گر بسیاري بلند شد و نیز این ولید بن عتبه قهرمان دیگر آنان بود که به شمشیر برهنه او به خاك هلاکت نقل مکان کرد، در حالی که بر او لباسهاي آغشته به خون او بود، و نیز در روز احد، در آن کارزار که در هنگامه آن، نیزه هاي کشیده شده و سرنیزه ها در گلوها فرو رفته و بیرون می آمد و سؤال کن که قاتل طلحه ابن طلحه کیست، همان قهرمان مشرکان و کسی که در جنگ احد چون شیر غران از بین قهرمانان کفر و شرك بیرون آمده و براي جنگ با پیامبر و قتل او فریاد نموده و کف به دهان آورده بود، و یا چه کسی پرچمدار آنان را هلاك کرده و آنان به خاك و خون کشید که صبح کردند در حالی که خواري و مذلت آنها ضرب المثل شده و قصه آنها بازگو شد، که چگونه این یک را کشته و آن دیگري را بر نیزه بلند کرده و دیگري را به بند اسارت کشیده بود، و یا در روز خیبر و هنگامی که ابوبکر به پرچم اسلام پشت کرد و مردم همه حاضر و گواه بودند و همینطور دومی یعنی عمر بن الخطاب که پرچم را گرفت و رفت، ولی برگشت در حالی که پرچم را از خواري با خود بر زمین می کشید و خود راملامت و توبیخ می کرد، تا آنکه هر دو مراجعت کردند و آثار غضب و خشم پیامبر ظاهر شد و شایسته بود که بر ایشان به این جهت غضب نمایند، پس فرمود در حالی که اطرافیان صداي او را شنیدند و از سخن او کامیاب شدند که من فردا پرچم را به مردي شجاع و وفادار که به گرفتن جانها عادت دارد می دهم مردي که دوست دارد خدا و رسول او را و خدا و رسول او نیز او را دوست دارند، تا آنکه تاریکی شب همه جا را فرا گرفت و به شتاب گذشت و صبح نمایان شد، پس فرمود اي سلمان، بیاور علی برادر مرا و سلمان پاك گفت علی به چشم درد مبتلا شده است پس رفت و با او برگشت، و در حالی که رسولخدا دست علی را می کشید که آگاه باش که رفیع است شرافت کشیده شده یعنی علی و در اوج قرار عزت دارد وجودآنکس که او را میکشید، یعنی رسول خدا (ص)، پس به برکت آب دهان آن حضرت، چشم علی بهبود یافت (به گونه اي که تا آخر عمر چشم درد نداشت)و پوشانید به آن حضرت زره گشادي را که رشته هاي فولادي آن به هم پیوسته بود، پس با دستی آن پرچم را گرفت و با دستی دیگر زره آهنین پوشید و حرکت کرد و رفت با آن پرچم و پیروزمندانه بازگشت در حالی که بشارت دهنده به یاري و تائید بود و فرود آورد شمشیر خود را بر سر مرحب کافر و سرکش و او را بقتل رسانید و آنگاه نزدیک به قلعه محکم شد درحالی که درب آن بسته و خطر در کمین او بود، پس آن در را از جاي کند و پرتاب کرد و این حسان بن ثابت بود که در مجالس آن را انشاء و با شعر خود آن عظمت بازگو می کرد.

بلی به درستی که آن وجود باعظمت یعنی علی بود که درب بزرگ قلعه خیبر را در روز (جنگ) با یهود از ارکان آن بیرون آورد و البته و هر آینه و قطعاً شرافت و رفعت مقام او جاودانی است، اوست که برداشت آن درب بزرگ را و تکان داد درب قلعه قموص را در حالی که مسلمین و جماعت خیبر همگی حاضر و ناظر بودند و یا از غزوه حنین سوال کن، در آن زمان که جرول قاتل جرار سرکش و پرچم دار قبیله هوازن در روزحنین، با شمشیر کشیده خود به میدان شتافت و در انتظار فرصت بود و در آن زمان که با لشکري عظیم و انبوه و مانند دریایی مواج مسلمین را محاصره نمودند و ایمن (بن ام ایمن) کشته بر زمین افتاد و آنگاه گمراهان لشکر کفر و شرك به قصد قتل پیامبر یورش آوردند و در این زمان تمام اصحاب پیامبر و یاران او از ترس از اطراف او پراکنده شدند، مانند شترمرغان فراري که یکی به دره و دیگري به بالاي بلندي می گریختند و آیا نمی پرسی و سؤال نمی کنی از آن بامداد و در آن صبحگاهان که همگی آنها اینگونه از ترس مرگ فرار کردند

(کلب گوید پس ببین که چگونه آنها در این موقعیت مرگ آور، اسلام و پیامبر را فراموش کردند و حفظ جان ناقابل خود را بر حفظ جان شریف پیامبر مقدم داشتند. یعنی در همان یوم تبلی السرائر، ولی در زمان تقسیم پست و مقام، دوباره خود را به زیور صحابه بودن و در رکاب پیامبر بودن و ….. آراسته نمودند …..، درحالی که عملاً در هنگامه بلا و آزمایش اینگونه پیامبر خدا را در معرض کشته شدن و دین خدا در معرض نابودي قرار دادند که البته این تنها گذاشتن و فرار این گروه ترسو و بزدل موجب شد تا بسیاري از مجاهدان اسلام و یاران نزدیک رسول خدا به شهادت برسند …..، هرچند خدا، بیاري علی رسول خود و شریعت اسلام را حفظ و مجاهدان اسلام را یاوري نمود ولی هیچگاه از بار جرم و جنایت آنان کاسته نشده و این داغ ننگ از پیشانی آنها زدوده نمی شود کم بودن میزان ایمان آنان و کم بودن میزان علاقه آنان به رسول خدا و شریعت او در این محک و سایر شاخصه ها برملا و آشکار گردید …..، انا ﷲ و انا الیه راجعون)،

…..  چه کسی آنان را ارشاد کرد و به صحنه کارزار و جنگ برگردانید و آیا نمی پرسی چه کسی قهرمان و پرچم دار آنان جرول (ابن ابی جرول) را کشت و به جهنم واصل کرد، و آیا نمی دانی که خوار و ذلیل کننده لشکر هوازن جز ولی راهنما علی بن ابی طالب هیچ کس دیگر نبود، آري همه سپاه مسلمین (خصوصاً مدعیان)، پیامبر را تنهاگذاردند و فرار کردند، مگر ابوالحسن علی که حاضر بود و رسول خدا را تنها نگذاشت، آیا مقایسه نمی کنی حالت ایثار اورا در خوابیدن در بستر پیامبر براي حفظ جان او، که بستر بهترین پیامبران عالم است و حال غیر او را که در میان غار غمگین می شود و از ترس مرگ، جان او بالا می آید در حالی که دیگران صرف حضور او را در غار براي او فضیلتی حساب می کنند، ولی این وضعیت و حالت او در واقع یکی از گناهان کبیره است براي کسی که اهل تحقیق باشد

و نیز (در حدیث بساط) و حرکت آن حضرت بر بالاي ابر، براي سخن گفتن با اصحاب کهف و رقیم، همان فضیلتی است که انکار نمی شود وبراي اوست فضیلت رجعت و برگشتن خورشید در آن زمان که پیامبر سر مبارك خود را بر زانوهاي او قرار داده و به خواب وحی فرو رفته بود و باز براي اوست این فضیلت که خورشید براي بار دوم هم در سرزمین بابل (حله کنونی) براي او رجعت نمود و در این خصوص احادیث مسند صحیحی وارد شده است، و اوست ولی عهد و جانشین و وصی محمد، پس آیا تو دیدي که پیامبر کسی دیگر را جانشین خود نموده باشد …..، و در آن زمان که فرمود تو (از میان مردم) وارث و خلیفه من هستی و تو غسل دهنده من و قراردهنده من در میان قبر من هستی (حال از تو سوال می کنم) آیا دیده اي در میان تمام جهانیان، هیچ بشري را جز او که در خانه خدا بدنیا آمده باشد، در آن شبی که جبرئیل او را با گروه قدسیان احاطه و در اطراف او خدا را عبادت می کردند، و او بود که از جهت بزرگی منزلت به علی موسوم شد، چنانچه مسجدالحرام از جهت شرافت برتري یافت، آیا جز او جوانمردي را میشناسی که در حال رکوع انگشتري خود صدقه داده باشد، در وقتی که بینواي مستمندي نزد او آمده باشد و خداوند این فضیلت او را در قرآن مذکور نماید، اوست ایثار کننده، اوست صدقه دهنده، اوست احسان کننده، اوست تمسک جوینده، اوست عبادت کننده پارسا، اوست شاکر، اوست پیشقدم، اوست گریه کننده دل شکسته درگاه الهی، اوست خشوع کننده شب زنده دار، اوست شکیبا متوکل درگاه خدا، اوست توسل جوینده به ذات اقدس حق، اوست ناله کننده و پیچیننده در خود از خوف خدا، اوست پرستش کننده عارف خدا، اوست آن بزرگواري که بزرگان از جهت عظمت فضایل او، درشناخت او سرگردان می شوند، او سرور و آقاست در آن زمان که بزرگی به او نسبت داده می شود، پس، اگر بر رفعت مقام او حسد ورزیدند قابل توجیه است زیرا اشرف خلق خدا یعنی رسول اﷲ (ص) نیز، مورد حسد قرار گرفت، آري به او حسد ورزیدند زیرا مقام و منزلت و فضیلتی نبود مگر آنکه او در تمام آنها یکتا و بی همتا بود، پس سوگند یاد می نمایم به خدا ورسول و خاندان او، به همان سوگندي که دوست به آن رستگار و خوشبخت شود، که اگر اولی ها، آن عهد و پیمانی را که با پیامبر بسته بود نمی شکستند و بر جانشین و وصی او سرکشی نمی کردند، قطعاً خاندان (کثیف و طاغی) بنی امیه نمیتوانستند درروز عاشورا دستی بر حسین، فرزند مظلوم فاطمه علیها السلام دراز کنند، پدرم به فداي آن کشته مظلوم، پدرم به فداي آن کسی که براي مصائب او در قلبم آتشی برافروخته شد که هرگز خاموش نمی گردد

(کلب گوید این فراز از شعرحضرت علاءالدین حلی، اشاره به این حدیث و روایت و با این مضمون است که در قلب هر مومن در مصائب حسین علیه السلام آتش و حرارتی است که هیچگاه سردي نمی گراید)،

پدرم به فداي آن غریب آواره که هتک حرمت حرم او شد و از وطن و خانه اش دور مانده بود، پدرم به فداي آنکه براي سنگینی مصائب او، نزدیک شد که کوه هاي بزرگ از حسرت و غم پاره پاره شوند، نوشتند به او فریب خوردگان نادان بنی امیه، در حالی که در میان ایشان انسان شریف و آزاده و بزرگواري وجود نداشت که ستوده شود، با نامه ها و مکاتباتی که مانند چهره هاي آنان سیاه بود، و با قاصدانی از طرف آنان که با آن نامه ها رفت و آمد می کردند، تا آنکه آن حضرت به اعتماد عهد و پیمانهاي آنها به کوفه حرکت نمود، در حالی که جاسوسان در کمین بودند و آنوقت تمام کسانی که دوست حساب می شدند ناگهان همگی به صورت لشگري بزرگ براي خدمت به دشمنان آنان بر علیه او بسیج شدند و شتاب و عجله می کردند براي جنگ با او، با لشکري که جلوتر فرستاده و سپس گروه هاي دیگري که در پی آنان جمع شدند، آنها به هم رسیدند، در حالی که هر لحظه سربازان بسیار دیگر به لشگرآن دشمنان اضافه می شدند، پس یافتند او را، در حالی که به غیر خدا تکیه نداشت و نه کسی بود که زیر بار مذلت و خواري برود و نه اینکه در امر خود مردد باشد ….. و هراس جنگ جز سرور و شادي جهاد در راه خدا و لقاء پروردگارش چیزي در او اضافه نمی کرد، زیرا می دانست که در آنزمان که کشته شود جاي او در فردوس برین و بهشت جاویدان است و در میان اصحاب و یاران حسین یعنی آن امام علوي از اولاد هاشم که اصیل بود نژاد و پاك بود اصل و نسب آنها، بزرگان انصار رسول خدا نیز حضور داشتند که هراس و بیم روزهاي جنگ را دیده و مانند شیر شرزه به سوي کارزار شتاب می کردند و در میدان نبرد بر جوانان و نونهالان آل محمد پیشی می گرفتند، مثل اینکه، دلها آنان تبدیل به یک تکه آهن ضخیم شده که بر آنها شمشیر می خورد و به نظر می آمد که در هنگام پیشروي، قدمهاي آنها به منزله ستونهایی است که بر سنگ سخت خورده و جرقه می زنند.

پس همگی آنها فدانمودند جانهاي خود را در راه امامشان، و بذل و بخشش نمودند جان عزیز خود را که بهترین بخشش هاست، (نصحوا، غنوا، غرسوا، جنوا، شادوا، بنوا، قربوا، دانوا، سکنوا النعیم، فخلدوا،) یعنی اندرز دادند، در حال رجزخوانی و توانگري نمودند وکاشتند نهال هاي تازه اي و بنا کردند خانه اي و نزدیک شدند به جوارها، ساکن شدند در بهشت پر از نعمتهاي الهی و در آن جاودان گردیدند،

(کلب گوید سلام، رحمت و رضوان الهی بر حضرت علاء الدین حلی تا آن زمان که خداوند خدایی میفرماید و ما نیز می گوئیم یا لیتنا کنا معهم فافوز معهم فوزا عظیما، و همه مومنین امت محمد (ص) در این دعا شریک و همه با هم می فرمایند آمین، آمین، آمین یا رب العالمین).،

و آه و ناله و ….. افسوس من براي او که تشنه لب مقتول می شد، در حالیکه در نزدیک او آب فرات موج می زد ولی بر او حرام شد و او را از آن منع می کردند ….. پس همه او را احاطه کردند، بعضی بر پیکر او با شمشیر می زدند برخی با تیر و برخی با نیزه به او هجوم آورده بودند، تا آنکه افتاد …..، و اشک و افسوس من بر او که آغشته به خون خود بر روي خاك گرم کربلا افتاده و سر بروي خاك تفتیده قرار داده بود و اسبها آنان با سم هاي خود، سینه اي را پایمال نمودند که مدتها براي آموزش علوم قرآن و دین، دانشمندان در محضر او رفت و آمد می نمودند و افکند بر او بادها، خاك نرم صحرا را و پوشانید بدن او را، در حالی که برهنه و بدون لباس بود، و چهره اش را خون او رنگین نمود و دیگران تصور نمودند از روي محبتی که به او داشته اند، چهره او گلگون است، اي هزاران افسوس و غم من براي آن زنان و بانوان حرم او که سربرهنه بیرون دویدند، در حالیکه رخسارشان از اشک آنها مجروح شده بود …..

اي روز عاشورا بس است و کافی است براي تو، اینکه تو اینگونه روزي پر از غم و رنج و محنت هستی، آري در روز تو حسین کشته شد و بر روي ریگهاي سوزان بیابان قرار گرفت و …..، آري بیاد آور بعد از آن واقعه هولناك یعنی پس از قتل حسین و اولاد و خاندان و یارانش آن زمان را که سرهاي مقدس آنان در پیش رو و برابر چشمان زنانشان در حالی که بر نیزه ها سنگینی کرده و آنها را خم نموده بود، نمایان شد و سید سجاد علی بن الحسین را با خواري در غل ها و زنجیرها حرکت داده و پاهاي او را نیز به زنجیر بسته بودند، نه مسلمان دلسوزي حضور داشت که مصیبت خود را براي او شکایت کند و نه دوستی یافت می شد که در غربت او را دیدار نماید، او را بهمراه سر بریده شریف پدرش براي مرد پست و گناهکار و کافر و سرکش یعنی یزید بی دین به عنوان هدیه و پیشکش می بردند و خیري نبود در مردان نادان آن قومی که غلام آنها پادشاه و فرمانروا وآزاد آنان در اسارت بود، پس اي دیده اگر اشک تو تمام شود، خون ببار و حال آنکه تصور نمی کنم که اشک تو تمام شود، پس افسوس و اندوه من بر خاندان رسالت باد که پایه ریز و بنیادگر ارکان هدایت و شرف اسلام بودند، که بعضی را کشته و پناه ندادند و برخی را هم مسموم و بعضی را از شهر و وطن خود آواره و سرگردان نمودند و ایشان را بهر محل بی آب وآبادي تبعید و در آنجا شهید می نمودند و به این دلیل در هر جاي زمین مشهد و زیارتگاهی براي آنان بوجود آمده است …..اي آل اﷲ سوگند خوردم که اندوهم براي شما تمام نشود آتش درونی ام خاموش نگردد ….. اي برگزیدگان خداي توانا، واي کسانی که اسرار و رازهاي آفرینش به شما سپرده شده و اي کسانی که هدف نهایی من قرار گرفتن در سایه لطف شماست، من با شما در عالم (ذر) از جهت شناخت و معرفت پیمان بستم، و وفا کردم به آنچه که با آن به شما پیمان بسته و سوگند خورده بودم و شما هم وعده فرمودید که مرا در معاد و فرداي قیامت بر صراط شفاعت فرمائید که وعده شما صحیح وحتمی است، پس مرا در وقت حساب شفاعت فرمایید و نجات دهید که من اعتمادم به شماست و به آبروي شما از خداخواهش می کنم …..

(کلب گوید خدایا روح و روان حضرت علاءالدین حلی مقدس را بواسطه این اعتقادات پاك او به شریعت محمد رسول خدا از سرچشمه هاي رحمت بی انتهاي خود سیراب فرما و در بهشت جاویدان خود ساکن فرما و ما را نیز از دعاي خیر و شفاعت او در دنیا وآخرت بهره مند فرما آمین، آمین، آمین یا رب العالمین)

شاعر کیست:

او ابوالحسن ….. علی بن الحسین حلی ….. معروف به ابن شهیفه، دانشمندي فاضل و ادیبی کامل که جمع نموده بود بین دوفضیلت علم و ادب …..، که کثرت بینش و دیانت، او موجب گردید تا در صف مقدم شعراء خاندان رسالت قرار داده شود …..الفاظ روشن و مستدل، همراه با متانت در مدایح امیرالمؤمنین و نوحه سرایی و سوگواري فرزند عزیزش امام شهید، نوه پیامبر، گواه و شاهدي صادق براي اثبات نبوغ او ….. و تبعیت او از امامان است و استاد ما شهید اول (محمد بن محمد مکی صاحب لمعه)، که در سال 786 مقتول شده و معاصر این دانشمند فاضل است، شرحی در یکی از قصاید او نوشته و او را تحسین نموده است و قصاید هفتگانه طولانی او مشهور بوده ….. که ترجمه قسمتی از غدیریه اول آن مذکور گردید

و ترجمه بخشهایی از شش غدیریه دیگر به شرح ذیل است:

قصیده اول:

(….. چرا مصیبت خود را بر حسین قرار ندادي که در مصیبت پسر فاطمه، براي تو اجر و ثواب باشد، اهل نفاق به او حیله کردند و آیا حیله کردن از سوي منافق امري بعید است، با نامه هایی که مانند رخساره هاي آنان سیاه و تباه بود، با این مضمون در کلام آنها، که حضرت به سوي آنها مهاجرت نماید، و آن حضرت در سرزمین آنان و از روي اعتماد و اطمینان فرود آمد، پس حیله و نقشه آنان محقق شد، و شتاب کردند براي قتل او جمعیتی که عدد آنان بی حساب و بی شمار بود، و آن اشقیاکسی را محاصره نمودند که در زیبایی و شجاعت داراي اوصاف شگفت انگیز و از سجایاي اخلاقی او حمایت از میهمانان و ایمن نگاه داشتن حدود و مرزهاي مسلمین بود، …..، دشمنان کینه توز و آن دشمنان خدا و رسول دور او را گرفتند و او را به صورت بر زمین انداختند و در حالی که (روحی له الفدا) خون از دهان او بیرون می ریخت، با اسبها سینه و پشت او را پامال نمودند تا جایی که بر گونه پاك و مطهر خاك آلود او، نشانه لگدمالی آنان بود، همان حسین تشنه کامی که رفع عطش میکرد شدت تشنگی او را، خونی که از گلوي او جاري بود، پس امتناع و خودداري می کردند گروهی از قتل او به جهت بزرگداشت مقام او، ولی زجر و شکنجه می نمودند گروهی دیگر که شمر کافر بی دین فرمانده آنان بود، و او براي قتل سبط رسول خدا بر سینه او نشست، همان سینه که مملو از علم به ارث رسیده از پیامبر بود، پس پدرم به فداي این کشته یعنی آن کسی که با قتل او هدایت ضعیف و کفر قوي شد، پدرم به فداي آن کسیکه کفنش ازگرد و غبار بافته شد و حنوط او خاك کربلا بود، پدرم به فداي کسی که بخون دلش غسل داده شد و نه آبی و نه سدري، آري آن ماه که از بخت و اقبال خود سقوط کرد و ماه آسمان بر غروب جمال او گریست، و آن زمانی که لاشخورها (بنی امیه) بر او به یکباره هجوم آوردند، ستاره نسر در آسمان، در زمان طلوعش بر او گریست، دست آزادشدگان رسول خدا در فتح مکه، کلاه خود و عمامه او را غارت کردند و آنگاه، زمین براي غارت رفتن عمامه او گریست، در آن زمان که فرشتگان آسمان از اندوه و حزن بر او گریستند، زمین نیز بر مصائب او گریست، …..، در نزد من، براي آسمان که امساك کرد از باریدن، عذري نیست زیرا براي بخیل عذري وجود ندارد، ولی دیده خون می گرید، براي او که اینگونه تشنه لب از دنیا رفت، و البته دیدگان من براي چه از روي محبت بر او چون (سیل) اشک نبارد در حالی که دختر بزرگوار حسین علیه السلام اینگونه در رنج و محنت پیکر پدر را در آغوش کشید، که بر لباسهایش نشانه هاي خون پدر دیده می شد ….. پدرم به فداي دختران حسین که براي آنها حجاب و مانعی براي پوشش صورت آنان از نامحرمان نبود، …..، آنها سوگواري و آه و ناله می کردند براي بهترین آقا و سروري که پست ترین بردگان و غلامان بر او غالب شده بودند، و به صداي بلند به اسب آن امام خطاب کرده و می گفتند: اي اسب چرا مجروح و بی صاحب شده اي و چرا زین تو از صاحب بزرگوار ما خالی است، و افسوس منبر آن بی بی و بانوي حرم حسین، زینب است که در سینه و قلب من آتشی از غم ستمهاي رسیده به او افروخته که حرارت آن هرگز و تا ابد خاموش نمی شود، آیا حسین تشنه بمیرد و حال آنکه در هر دو سمت او دو دریا از آب گوارا است و فرزندان او در تنگناي زنجیرها بسر ببرند و از سنگینی آهن بر بدن هاي آنان آثار فرورفتگی باشد، …..، و این یزید لعین بود که در بالاترین قسمت کاخ ها نشسته و رقاصه ها براي او آوازه خوانی می کردند و شراب می ریختند و او از روي نادانی و خباثت شعر می گفت، و اسرار درونی خود را بیرون می ریخت و در حالی که از ضربت چوب خیزران او، لب و دندان حسین علیه السلام خونین شده بود، می گفت که (اي کاش پدران من که در بدر کشته شده بودند، حاضر بودند و می دیدند که چگونه بزرگان بنی هاشم اسیر شده و در میان آنها حسین را که چون ماه است نظاره می کردند و می دیدند حالت حسین و خاندان او را که چگونه بخشی اسیر و بخشی دیگر هلاك گردیده اند، و آنوقت آغاز خوشحالی می کردند، مانند آن زمان که پدرم معاویه بوسیله بسر (بن ارطاه که از افسران خبیث و سفاك معاویه بود) با آنها (آل محمد) جنگ و آنها را قتل عام کرد ….. و آنها تصور می کنند به اینکه در ایام رجعت بار دیگر برخواهیم گشت و من یعنی یزید قسم می خورم که نه قیامتی است و نه رجعتی برگشتی و زنده شدنی در کار است،

آري اي حسین، اي فرزند راهنمایان بزرگوار …..، البته که من دوست داشتم که تو را دیدار کنم در آن زمانیکه یاوران تو کم و یاران تو شهید شده اند و من جان خود را فداي تو نمایم همانطور که از روي آزادگی و کرامت و بزرگواري، حر بن یزید ریاحی جان خود را فداي تو کرد و اگر زمانه بین ما و یاري تو جدایی انداخت و زمان و دوره شما از ما جلوتر واقع شد، ولی من تا آن زمان که زنده باشم و تا آن زمان که قبر استخوان مرا بپوشاند از روي غم و اندوه بر تو گریه و نوحه می کنم ….. اي فرزند فاطمه روز مصیبت تو، روز میعاد ما (براي اقامه عزا) و روز محشر یعنی روز انتقام خدا ازدشمنان شما روز تسلیت ما خواهد بود و یا آن روزي خوشحالی و سرور و شادي بر ما حاکم می شود که زمان ظهور قائم شما(حضرت مهدي روحی له الفدا) فرا برسد که در ظهور آن حضرت براي ما کمال خوشبختی و بشارت است، همان روزي که آفتاب از مغرب خندان بر می گردد که انکاري براي آن نیست، همان روزي که فرشتگان در آن (اﷲ اکبر) می گویند به نحوي که همه آن را می شنوند مگر آنکسی که در گوش باطن او کري و پنبه غفلت باشد، و فریاد می نمایند که امام و راهنماي یگانه عالم، آن نیکوکار و آن پرهیزکار پاك و پاك کننده ظهور و قیام فرمود، ظاهر شد از مقابل رکن حجر الاسود در خانه خدا و دربان و خادم او عیسی مسیح و حضرت خضر ستوده خصال هستند، و او ظاهر می شود در لشکر بزرگ و انبوه از پیروان خود که از زیادي و کثرت تعداد، زمین بر آنها تنگ می شود، و ایشان ستاره گان تابانی هستند که ظاهر می شوند و در میان تمام این ستارگان، جلوه ماه کامل ولایت یعنی مهدي موعود، روحی فداه نمایان و درخشنده است، پس تعجیل فرما به آمدن خود اي مهدي اي فرزند فاطمه که شیعیان تو را بدي ها و زیانها احاطه نموده است و دانشمندان آنها در گمنامی وافسردگی بسر می برند ….. اي پنهان شده از دیده، در کدام زمان، با ظهور شما، شکستگی ها جبران و ترمیم می شود، آري غنایم به ناحق در میان غیر شما تقسیم شده و دستان شما از حق خودتان خالی و تهی گشته است، اموال حلال شما به گناهکاران ستم پیشه حلال و بر بزرگان سادات بزرگوار حرام گردیده است، …..

آري این اعداء اﷲ، صبح و شام می کنند در حال امنیت و سلامتی و ترسی ندارند از اینکه گروهی شبانه بر آنها یورش آورند و آنها را بقتل برسانند و اموالشان را غارت کنند ….. هرگاه درمجالس آنان از شما یاد شود، چهره هاي آنان عبوس و زرد می شود ….. بر بالاي منبرها و در خانه هاي شما براي گمراهان و نابینایان نام و تعریف است ….. هرگاه ایام ده روز (اول محرم) عاشورا می رسد، از خوشحالی کف می زنند و آن ده روز را ازگواراترین اوقات خود قرار می دهند …..، این انگشتان این ناصبیان خبیث است که از خونهاي شما در روز عاشورا سرخ و رنگین و خضاب شده است و مردم عوام نادان آنان، وارث این خضاب شده و کافري پس از کافر دیگر بوجود آمده است،

آري ما گریه می کنیم ولی مصائب شما، آنها را به وجد و سرور در می آورد و به خدا قسم که پیامبر به شادي آنان مسرورنشد و براي وصی او هم سرور آنان مایه خوشحالی نبود پس تا چه زمانی باید براي وقت ظهور شما این صبر و انتظار باشد …..لکن چاره اي جز صبر براي انتظار فرج و ظهور شما نیست و قطعاً بعد از هر سختی، آسانی خواهد بود (یعنی بعد از هر سختی، البته زمان گشایش و فرج مؤمنان به ظهور حضرت مهدي علیه السلام فرا خواهد رسید) ….. براي شما خاندان محمد (ص)فضایل و مناقبی است که انجیل عیسی بر آن گواهی نموده و ….. و براي شماست علوم پنهان و آینده که از آن جمله آن علوم، علم جامع و جفر است ….. آري اگر درختان عالم قلم شوند و هفت دریاي عالم مرکب شود و تمام سطح زمین، از دریا و صحرا و دشت کاغذ شوند و تمام فرشتگان و آدمیان و جنیان نویسنده شوند و تا پایان عمر جهان بنویسند و بخواهند، آنچه را که خداوند صاحب عرش عظیم آنها را به شما اختصاص داده است را به شماره درآورند، البته نمی توانند یک دهم از فضایل شما را نیز به حساب درآورده و بنویسند، آري آیا مگر سنگ ریز ها را می توان به حساب آورد و یا ذرات عالم را می توان شماره نمود و من قطعاً مقصر و گناه کار در مدح شما هستم و براي این بنده مقصر هیچ عذري و بهانه اي نیست ….. بوي خوش و معطر از بیان فضایل و مناقب شما پراکنده است …..

و من آن مناقب را که سروده و آماده کرده ام، تقدیم می نمایم تابراي فرداي قیامت من اندوخته و ذخیره باشد و این سروده ها در این مناقب، در نزد شما امانت و البته چه خوب ذخیره و اندوخته اي براي رستگاري فرداي قیامت است، پس آن را از دوستان خود بپذیرید و قبول فرماید، و چه خوب وقتی است بامداد فردا (قیامت)…..، درود خداوند همواره بر شما باد مادامی که شب همه جا را تاریک و صبح همه جا را روشن می نماید)

(کلب گوید رحمت و رضوان و غفران و سلام بی انتهاي الهی بر شما اي حضرت علاءالدین حلی و همه دوستداران محمد و آل محمد که مانند شما عمل می کنند نثار باد که اینگونه با سروده هاي زیباي خود قلوب مجروح ما را مرهم گذاري می فرمائید خدایا به عزت و جلال و اقتدار خودت و عزیزان درگاهت در صدر آنها محمد و آل محمد علیه السلام امر فرج مولاي ما امام زمان رااصلاح بفرما و ما را از شفاعت این بزرگواران در دنیا و آخرت بهره مند بفرما آمین، آمین، آمین یا رب العالمین)

قصیده دوم:

(….. اگر نبود مصیبت سبط (نوه پیامبر) در کربلا، چهره من چنین آشفته و دگرگون نشده بود ….. او را به چنگ بنی امیه افکندند و به سوي او انبوه لشکریان یورش آوردند ….. عدالت در حکم و انصاف در داوري نکردند، بلکه خواستند انتقام صفین و لیله الهریر را بگیرند، ….. پس جانم فداي او در آن زمان که روبرو شد با آن عاصیان یعنی آن گروهی که لبه شمشیرآنها از فریب و نیرنگ تیز شده بود …..، و فرمود حسین به یاران خود که خدا نخواسته مگر ریخته شدن خون هاي ما را …..، پس شتاب و عجله می کردند بر یکدیگر به جهت آنکه آگاه شده بودند که در انتهاي کار در بهشت جاوید خداوند ساکن خواهند شد و ….. و آسان شد بر آنها دشواري وقتی که در شب عاشورا به حوران کوتاه چشم در میان قصرهایشان نظر کردند و فراموش نمی کنم حسین علیه السلام را که جهاد می کرد با (آن سگان هار) در حالی که حریم او خالی شده بود از دوست و افراد خاندان او، که او را حمایت کنند ….. پس فرار می کردند از جنگ با آن حضرت، بواسطه هیبت او چنانکه مرغان قطا از چنگ بازهاي شکاري می گریزند ….. پس مهاجم و مدافعی نبود مگر آنکه شمشیر آن حضرت علیه السلام فرق هاي سرآنان را می شکافت و یا آنکه آنان را پراکنده و یا متفرق می نمود ….. پس جانم به فداي آن کسی که اعضاي بدن او مجروح و از یاري و پشتیبانی ناامید شده بود …..، جانم به قربان آن کسی که در حالت عطش شدید و تشنگی رگهاي گردن او بریده و پیکر پاك او بر روي سنگهاي داغ و خاك گرم کربلا قرار گرفت در حالی که آرزوي آب فرات می کرد ….. و در نهایت عطش و تشنگی جان داد در حالی که آب گوارا در برابرش موج می زد ….. و فرشتگان بر او نوحه کردند و جنیان براي او زاري کردند و …..، آیا رواست که کشته شود بهترین خلایق از جهت پدر و مادر و شریف ترین خلق خدا یعنی حسین فرزند رسول خدا و منع شود از آب فرات و با لب تشنه سر بریده شود و حال آنکه استفاده می کردند از آب فراوان و سیراب می شدند از آن وحشیان صحرا ….. و بزرگ می دانم مصیبت مثل او را که پیکر او آنگونه قطعه قطعه شود و ….. و سر مبارك او بر نیزه به دست سنان (بن انس خبیث)گردانیده شود و زین العابدین را در حالی که اسیر و به زنجیرهاي (آهنین) بسته شده بود حرکت دادند، پس جانم فداي آن اسیر باد، او را به خواري در حالی که غرق در زنجیر بود با زجر و شکنجه می کشیدند تا در برابر ناسپاس ترین خلق خدا و پسر کافرترین آنها یعنی یزید بن معاویه قرار گیرد، آري شب یزید فرا رسید در حالی که در لباس سپیدش می خرامید و حسین نیز شام نمود، در حالی که پیکر پاك و مطهر او برهنه بر زمین داغ کربلا افتاده بود …..، …..،

خانه اولاد صخر بن حرب به خوانندگی رقاصه ها و شراب خواري آنان مأنوس و آباد بود و همیشه در مجلس این تبهکاران، زنان بی عفتی بودند که سرگرم بودند به خوانندگی و نوازندگی و رقاصی، و در عوض، خانه علی و زهرا و پیامبر و شبر (امام حسن) و شبیر (امام حسین) مولاي جهانیان، یعنی این منازل وحی، که خالی شده بود از حضور بزرگان آن …..، همان کسانی که همواره اهل آن خانه ها، روزه داشتند و افطارشان تلاوت قرآن و سحر آنان به تسبیح و ذکر خدا سپري می شد و وقتی تاریکی شب فرا میرسید، نمازشان آن خانه ها را زینت می داد، همان نمازهایی که عدد کم آن به شماره نمی آید، ….. آري آگاه باش ماه هایی در کربلا غروب کردند که مرگ به دور آنها گردیده و آنها را از فراز، به قبرهاي آنان فرود آورد، ….. تشنه از دنیا رفتند در حالیکه آب در کنار آنها موج می زد ولی راهی به سوي آنها پیدا نکردند، مگر خون گلوي آنها ….. نوحه و زاري می کردند بر آنها حیوانات وحشی صحرا و ….. و بزودي از بزرگان تیم وعدي مانند ابوبکر و عمر سوال می شود براي آنچه براي پیروان و دنباله روهاي آنها حاصل شد، و سوال می شود از ظلمی که به وصی و آل پیامبر گردید و البته در روز عاشورا، ستم بنی امیه بر سبط رسول خدا جاري نشد مگر براي جرئتی که فرزند مزدور آنها پدید آورد، پس لباس خلافت را یزید پلید از روي ستم پوشید …..

آري تمام مصائب دنیا هر چند که بزرگ باشد باز هم یک دهم آن به مصائب عاشورا شباهت ندارد ….. پس شما بزرگان شفاعت بفرمائید براي لغزشهاي من، در روزي که در آن روز هرگاه که گفته شود براي این لغزش شفاعت کننده اي وجود ندارد روز بدبختی و ناخوشی است ….. و براي من نیز گناهانی است که از ترس فاش شدن آنها با بیم و هراس می خوابم و می ترسم از عذاب آن در روزقیامت ….. پس چه زمان روز گشایش و فرج خواهد آمد همان روز که خداوند جمع نماید پراکندگی هاي امت محمد را و جبران نماید شکست، دلهایی را که جبرانی براي شکسته شدن آنها نیست، چه وقت ظاهر می شود مهدي شما از خاندان هاشم بر روشی که بعد از آن هیچ روشی و آئینی جز روش و آئین او وجود نخواهد داشت، کی زمان آن می رسد که پرچم هاي ظهور او از مکه معظمه به اهتزاز درآید، که مرا از خوشحالی به وجد و سرور وادار نماید ….. و فرشتگان الهی از آسمان به عنوان پیش قراولان سپاه و در پیشاپیش او براي یاري آن بزرگوار و به قدرت لایزالی الهی نازل شوند ….. و اگر سپري شود اجل من قبل از ظهور این ایام و براي من امکان یاري یاوران او نباشد پس خواهند گفت، او از دنیا رفت در حالی که منتظر براي رسیدن به ایام ظهور بود تا به مراد خود برسد و قطعاً خدا اجر صابران را ضایع نخواهد نمود.

(کلب گوید سلام و رحمت و رضوان و جنت الهی بر حضرت علاءالدین حلی نثار و ایثار باد و امید است که خداوند ما را نیز در دعاي شریف او سهیم واز شفاعت او بهره مند نماید زیرا ما و همه امت اسلام می گوئیم آمین، آمین، آمین یا رب العالمین).

قصیده سوم:

(….. یادآوري نما، نعمت هاي خداوند را که به تو عطا فرمود، دوستی محمد بهترین خلایق و دوستی وصی او علی بن ابی طالب را و این مراحم البته چه نعمت هاي خوبی است که به تو ارزانی شده است، ….. و بدان و آگاه باش که این دو بزرگوار براي تو موجبات امنیت و پناه هستند در روز رستاخیز و به فریاد تو خواهند رسید در آن زمان که هیچ پناه و فریادرسی براي تو وجود ندارد، ….. و چون بر پل صراط قرار بگیري این دو تو را به سوي بهشت جاوید رهبري خواهند نمود و لذا پاي تو برصراط نخواهد لرزید، و چون نزدیک بهشت شوي این دو تو را به بهشت، بشارت خواهند داد و البته چه بشارت نیکویی خواهد بود، این شفاعت پیامبر گرامی خدا در روز قیامت و روز حساب براي تو کافی است ….. و این وصی این پیامبر یعنی ابوالحسن است که تو را از حوض کوثر سیراب می فرماید، در حالی که تشنه به سوي او می روي و اوست شفاعت کننده در روز قیامت و بهترین شفاعت کننده بعد از پیامبر، که می توانی دست خود را به سوي او دراز کنی ….. که اگر او نبود راه هدایت بعد از نبی معلوم نمی گردید و تو از تنگناهاي دامهاي گمراهی خلاص نمی شدي و از شدت ضلالت رهایی نمی یافتی، آري او به منزله کشتی نوح است که هرکس به آن چنگ زند نجات یابد و هرکس او را رها کند هلاك گردد، چقدر مارقان بدبخت که از تیزي شمشیر کشنده او پاره پاره شدند، ….. و بیاد آور در غزوه بدر هنگامی که دونیم کننده پادشاهان گمراهی و ضلالت، به راهنمایی گروه ملائکه به میدان جنگ رفت و سؤال کن چه کسی خون ولید پلید آن قهرمان دلاور سپاه مشرکین را به زمین ریخت و چه کسی میدان را از میدان داران و سرداران خونخوار سپاه کفر و شرك خالی کرد، و همچنین از شجاعان آنان بپرس که چه کسی طعم مرگ را به آنان در آن زمان که با آنان روبرو شد چشانده و شربت مرگ را در کام آنان ریخته است و چه کسی طلحه آن پهلوان ترسناك را بر خاك هلاکت و نیستی ابدي انداخت و …..، از گزارش دهندگان بپرس که چه کسی آثار آنان را از بین برد و آنها را از صفحه روزگار محو کرد، سؤال کن چه کسی به مرحب طعم تلخ مرگ را چشانید….. و هنگامی که ترس بر احزاب و گروه ها مستولی شد، چه کسی آنها را دنبال کرد …..، و ….. اما گروهی نابکار همه این فضایل عظیم او را نادیده گرفته و بعد از رحلت رسول خدا بر او پیشی گرفته و حقوق او را نادیده گرفتند، پس اي کسانی که چنین کردید خوشحال نباشید، زیرا به همان اندازه که در دنیاي خود به این امر خوشحال بودید، در آخرت خود در عذاب خواهید بود

(کلب گوید آیا می دانی چه کسانی این فضایل عظیم مولایمان علی را انکار می نمایند در حالی که خدا و ملائکه و رسول خدا به عظمت آن مجاهدت ها و جهادها شهادت ها داده اند، گروه منافقین یعنی منکران و کافران به این آیت خدا که البته همان کسانی هستند که وجودشان در امت محمد ولی قلب آنان در جمعیت کافران است یعنی گروه منافقان و رهبران آنان که خداوند از آنان به الذین فی قلوبهم مرض یاد می نماید و دوستداران آنها تا قیامت)، پس اي امتی که ازوصیت هاي پیامبر خود روي گردان شدید، آیا کسی شما را به این کار دعوت و شما را به انجام آن مجبور و ملزم کرده بود، آیا رسول خدا وصیت نکرده بود که با وصی او به نیکویی رفتار کنید، پس چرا طوري عمل کردید که گویا شما را به عداوت با او سفارش کرده بود، آیا پیامبر درباره او نفرمود که این علی است که در بزرگواري و فضایل از همه برتر است و اوست که امین بر کتاب خدا و وحی الهی بعد از من است، و اوست که در درك و شناخت هر حکم و قضیه اي، داناتر از همه شماست …..،

آري این علی است که به دلیل جود و بخشش فراوان، دیگران را بر خود مقدم می نماید و صدقه دهنده و بخشنده است، در زمانی که شما را دنیابه خود مشغول نموده بود، پس اجتناب کنید از اینکه از او پیشی بگیرید و حال آنکه او در هر حکمی بهترین قضاوت کنندگان است، و شما به زبان و از ترس شجاعت او اطاعت کردید، ولی قلب شما از روي مکر و حیله از کینه او سرشار بود وهنگامی که پیامبر چشم از جهان فروبست، بلافاصله در روز بعد لبه تیغ تیز شمشیر خود را به سوي او گرفتید، و پاي را از حد خود فراتر قرار داده و گمراه شده و از روي جهالت از وي روي برتافته و به دیگري روي آوردید، و آنوقت فرزند احمد فاطمه را از ارث او در فدك محروم و او را از حق خود کنار زدید و شوهر او را بسیار آزردید، پس اي فاطمه، اي فرزند پیامبرهدایت گر، سوگند به حق آنکسی که تو را بر همه زنان عالم از اولین تا آخرین خلقت برتري داد و نامت را مقدس نمود، به قطع و یقین از آتش جهنم رهایی ندارد، آن کسی که با تو ستیزه جویی کرد و تو را از ارث پدرت جدا نمود، آیا خدا گناه کسی که تو را از حقت دور نمود و پدرت را آزرد می بخشد، نه هرگز چنین نخواهد بود و ابداً و البته به سعادت نمی رسدکسی که گمراه شد و از تو روي گردانید و به ریسمان دشمنی تو چنگ زد، اي تیم تو به سعادت نرسی و شقاوت تو البته تورا به سوي آتش خواهد برد و اگر تو نبودي گوساله هاي بنی امیه هرگز بر عترت رسول خدا صلی اﷲ علیه و آله دسترسی نداشتند، و به خدا سوگند که تو به سعادت نرسیدي و این هوي پرستی، تو را در آتش جهنم افکند، آیا تو مدعی هستی که دوستدار خلافت نبوده و لباس خلافت را از خود دور می کنی و حال آنکه آنرا به دیگري می دهی، آیا چنین کسی در ادعاي خود راست گفته است و بدرستی که تو اي عدي دشمنی شما بیشتر است و به خدا سوگند کسی با نفاق هم پیمان نگردید مگر شما، …..، و نیز بر تو باد عار و ننگ اي امیه و این خواري بر تو همیشگی و جاودانه باد چنانکه همیشه در دوزخ و آتش ابدي جهنم خواهی بود، آیا بهتر نبود که از حسین و خاندان او درگذري، همانطور که پدر او و وصی پیامبر از پدران شماگذشت کردند ….. و اي بدترین ستمکاران، بد جزایی به احمد دادي با عملی که نسبت به خاندان او در روز طف (در کربلا)مرتکب شدي …..، به خدا سوگند اي زینب تو را فراموش نمی کنم، در حالی که از دشمنان، صورتت را با آستین دست خود پوشانیدي و آن زمان که خواستند ترا به اسارت ببرند، پدر و سپس برادر خود را صدا کردي، و اي هزاران غم و درد و اندوه براي تو و براي برادرت حسین، در حالی که اعضاي او مجروح و در حال جان کندن بر تو نظاره می کرد و تو او را از روي ناراحتی و چاره نداشتن صدا می کردي و با استغاثه از او کمک می خواستی و چقدر بر او سخت گذشت که نمی توانست تو را پاسخ گوید، به خدا سوگند که اگر پیامبر خدا و پدرت در عرصه کربلا وضعیت تو را می دیدند، کسی جرئت آن نداشت که به تو بی احترامی می نماید و یا خیمه هاي شما را خراب کند، و اي دیده اگر می خواهی اشک بریزي، پس گریه مداوم تو براي مظلومیت سبط پیامبر یعنی حسین باشد، براي آن مقتول که با ظلم و ستم کشته شد پس بر او مداوم گریه کن، بر همان کسی که براي شهادت او، ملائکه در آسمانها گریه کردند، یا حسین تو سوگند یاد نمودي که در هنگام آزمایش و نزول بلا، تمام سختی ها را باصبر خود تحمل کنی، ولی اگر جد تو محمد مصطفی تو در آن صحرا می دید که چگونه پیکر پاك تو بر روي شن ها صحرا قرار گرفته و گونه هاي تو خاك آلود است بر او چه می گذشت و یا در حالی که آنگونه تو را پایمال سم ستوران کنند و یا اگر پدرت وصی پیامبر یعنی علی مرتضی زنده بود و، پیکر تو را آن روز آنگونه در کربلا روي آن شنزار می دید، جان خود را فداي تو می کرد و آرزو می کرد که تو را از دام آن مصائب رها سازد …..، یا حسین این آرزو که نتوانستم در روز کربلا، در صف شهداي راه تو باشم و اینکه نتوانستم تیزي لبه شمشیر را در عوض تو بجان قبول کرده و در آن زمان که یاران تو کم بودند فداي تو شوم، مرا رنج می دهد، پس اگر فاصله زمان بین شهادت تو و ما بسیار شده است و من سعادت آن را نداشتم که تو را کمک و یاري نمایم پس براي مصائب تو همیشه گریه می کنم ….. و با زبان گویا خود که سخت تر از حمله هرلشکر باشد، بر دشمنان معاند تو حمله کرده و فضایل بی پایان تو را بیان می نمایم و من به یقین می دانم که در آخرت با قبول ولایت تو و ولایت جد تو و مادرت بتول و پدرت حیدر و آن 9 امام نجیب از فرزندان تو رستگار و سعادتمند خواهم گردید،….. و خداوند سلام و تهیت و درود خود را بر تو نثار نماید تا هنگامی که ملائکه قدس در اطراف آرامگاه شما طواف مینمایند …..

(کلب گوید اي خداي کریم و اي رب ودود اي مجیب دعوه المضطرین سلام و درود و رحمت و رضوان بی انتهاي تو بر حضرت علاءالدین حلی  مقدس نثار و ایثار باد، از تو می خواهیم به فضل و کرم خود ما را نیز در دعاي خیر این بزرگوار داخل و از شفاعت او ما را دردنیا و آخرت بهره مند بفرمایی به حق محمد و آل محمد علیهم السلام و عجل فرجهم آمین، آمین، آمین یا رب العالمین).

قصیده چهارم:

(….. مرا سرزنش کننده اي نیست زیرا پیمان دوستی خود را خالص کردم براي پیامبر و برادرش ….. و همان دو بزرگوار که علت حقیقی خلقت عالم وجود و موجودات هستی هستند، آنها اول و آخر و ظاهر و باطن، و بالاترین حمد کنندگان خالق هستی هستند، آنها دو پرهیزگار، دو عبادت کننده و دو رکوع و سجود کننده و دو گواهان بر همه آفریده ها هستند، آن دو بزرگوار خلق شدند در حالی که جهان خلق نشده بود و آنها دو نور از نور خدایند که جدا شدند در علم محفوظ خدا، آن دوبا هم از یک نور هستند و هرگز جدا نبوده و هیچگاه جدا نشوند پس سوال کن از نوري که آن را در سوره نور مسطور می یابی ….. سوال کن از آن کلمات، در آن زمان که آدم آنها را دید و پذیرفت، پس در صلب او نهاده شد و آن دو بزرگوار سیر نمودند در صلب خداپرستان و سرانجام در پاك ترین رحمها منتقل شدند ….. و آنوقت از یکدیگر جدا شدند، این بهترین وصی و آن بهترین پیامبران شد، ….. و آنگاه علی جان محمد و جانشین و امین او گردید ….. و به او اشاره کرد حضرت آدم در وقتی که دعا کرد و به او در اول خلقت متوسل شد، و به سبب او کشتی نوح پیامبر در طوفانش آرام شد در همان زمان که نوح دعا کرده به او متوسل شد، و به برکت وجود او آتش بر ابراهیم خلیل خاموش و سرد شد ….. و به نام او یعقوب براي یوسف دعا کرد و هم یوسف صدیق به اسم او دعا کرد در آن زمان که چاه افکنده شده و در انتهاي آن قرار گرفته بود و به واسطه او خدا بیماري پیامبرش، ایوب را برطرف کرد در حالی که او بیچاره و گرفتار بود و عیسی بن مریم بنام او دعا کرد و مرده اي را از داخل قبرش زنده کرد و موسی بن عمران به نام او خدا را ندا کرد، پس عصاي او دریا را شکافت و راه را بازکرد در حالی که آب آن دریا مواج و خروشان بود و به نام او داوود نبی در آن زمان که جالوت آنها را با لشکري انبوه محاصره نمود، سنگی را بر جالوت انداخته و او را هلاك کرد و سپاهیان او از ترس فرار نمودند و داوود نبی به نام او خدا راخواند در آن زمان که دو نفر در محراب عبادت بر او وارد شده و تقاضاي داوري کردند پس بر یکی از آنها به ستم داوري کرد ….. و به برکت او آهن بر داوود نرم و آسان شد، و سلیمان به نام او خدا را خواند پس باد بر او مسخر شد و براي او سیر می کرد و بالا می رفت ….. و آصف برخیا به نام او خدا را خواند در آن وقتی که اراده نمود تخت بلقیس را حاضر نماید ….. اوست دانشمند یگانه و کسی که خدا از او خشنود و راضی است، اوست نور هدایت و شمشیر بلند و کشیده خدا، اوست برادر پیامبر والامقام، اوست کسی که صاحب علم قرآن و حکم آن است، اوست کسی که داناي بر تأویل آیات محکم و متشابه قرآن است، ….. اوست شکننده بت هایی که هرگز براي آنها سجده نکرد و صورت خودرا از روي خواري و مذلت در برابر آنها به خاك ننهاد، و وقتی بر شانه هاي پیامبر براي شکستن آنها بالا رفت این بتها بودند که از ترس هیبت او سجده کرده و فرو ریختند، و به این فضیلت نرسید مگر پدرش ابراهیم خلیل الرحمن در ایام گذشته، دروقتی بتها را در زمانی که در پنهانی به آنان دست یافت شکست و از ترس به شتاب فرار کرد، پس بین این دو فعل مقایسه کن و ببین که چگونه علی شجاع و وافضل است، و اوست گوینده این کلام که سخن او البته راست و صحیح است و در آن شک نیست که اگر براي من مسندي گسترده شود بر کلیمیان بر تورات و بر عیسویان به انجیل آنها حکم نمایم و حکومت و داوري نمایم در میان مسلمانان به حکم قرآن ….. تا آنکه کتابها به سخن آمده و اقرار نمایند که علی امین، راست گفت در آنچه فرمود ….. پس نگاهی به نهج البلاغه کن ….. پس نخواهی دید کتابی برتر از آن مگر قرآن ….. اوست کسی که در روز فرستادن مرغ بریان ….. که پیامبر فرمود که خداوندا بیاور براي من محبوبترین کسانی که او را دوست داري و من او را دوست دارم که آن را انس بن مالک نقل نمود و البته گواهی دشمن سرسخت فضیلتی آشکار، براي طرف مقابل است و بست و مسدود نمود دربهاي منزل تمام صحابه را به سوي مسجد غیر از درب خانه او را ….. و وقتی گوینده آنها گفت که پیامبرتان گمراه شد در آنچه درباره ازدواج دخترش گفت و معذور است اگر غلو کند و گفت آن کافر ستم پیشه که قسم به خدا به او وحی نشده ….. تا آنکه به امر خداوند ستاره روشنی فرود آمد تا تکذیب شود گفتار کسی که در حق پیامبر یاوه سرایی کرده و نسبت ناروا به آن حضرت داده است، آیا آن ستاره روشن در غیر خانه علی فرود آمد یا در غیر سراي حیدر منزل نمود …..پس نمی دانم چه چیز اولی را مقدم نمود ….. آیا کنار زدن او به هنگام نماز و عزل او ….. و یا برگردانیدن و عزل او در روزفرستادن سوره برائت که خداوند به پیامبرش امر فرمود کسی را براي ابلاغ بفرست که مانند خودت خوب و بافضیلت باشد، …..

و یا در روز خیبردر وقتی که به جان تو سوگند با پرچم پیامبر از ترس و هراس فرار کرد و دومی که با پرچم رفت و از ترس مرگ برگشت، درحالی که پرچم را به زمین کشیده و فریادکنان می گریخت، آیا سوال نکردي از آن دو نفر که چرا پیمان را شکسته و باخواري پشت به جنگ کرده و برگشتند و این ابوالحسن علی بود که به سوي مرگ شتاب کرده و در جاي خطر و محل هولناك با پرچمش ایستاد و هلاك کرد مرحب خیبري را و دستش را دراز کرده و دروازه سنگی قلعه را از جاي کنده و زلزله بر قلعه خیبر انداخت، یا علی، اي علت خلق موجودات و اي سببی که معانی دقیق وجود و صفات او قابل درك نیست مگربراي کسی که پرده از جلوي او برداشته شود ….. براي تو کافی است همین این افتخار که اگر کمال تو نبود نقص دین محمدکامل نمی شد ….. مرده زنده کردن تو و خبر دادن به اسرار نهان، معذور می دارد کسانی را که درباره تو غلو نموده اند، و یا به رجعت خورشید تابان، بعد از غروب آن که همه گواهی به بازگشت آن داده اند، و یا به نفوذ فرمان تو در دریاي فرات، درحالی که طغیان نموده بود و ….. صبح کرد در حالی که آب آن نقصان یافته بود و یا به آمدن تو در آن شب به مداین براي غسل دادن سلمان در آن زمان که از دنیا رفته بود و یا به حکایت اژدها که به نزد تو آمد براي کشف موضوعی که آن را نمیدانست، پس حل کردي مشکل او را ….. و یا آن شتري که نزد تو آمد و حکایت از سختی زایمان همسرش کرد پس دعاکردي براي همسرش که آسان شد درد زایمان و یا به آسمان عروج کردي و از بالاي بساط در ابرها در حالی که اهل رقیم را خطاب می کردي، پس به شتاب به تو پاسخ دادند، اي خطاب کننده به گرگها در صحراها و اي سخن گوي با مردگان در زیرتوده هاي خاك، اي کاش در میان زنده ها حاضر بودي و می دیدي که چگونه حسین تو در کربلا در میان خاك و خون افتاده است، همان مظلوم تشنه و برهنه اي که خاك کربلا بجاي لباس بدن او را می پوشانید، پس جان من فداي او شود که لباس او را به غارت برده و پیکر مطهر او غرق در خون بر سنگهاي داغ کربلا افتاده و پیشانی او بخاك و شن آغشته شده بود، همان تشنه اي که اعضاي او مجروح و غیر از خون بدنش آبی براي او نبود، و جان من فداي او شود که اسبها پیکر و روي سینه مطهرش را پایمال نمودند، همان پیکر که همیشه جبرئیل موکل تخت و گهواره او بود، آري کشته شد ولی معلوم نشدبراي چه گناهی، ….. و به دندان او آن زنازاده یعنی یزید پلید چوب خیزران می زد، در حالیکه همیشه رسول خدا به جهت شرافتش آنرا می بوسید و آن مصیبت عظیم دیگر که فرزندان او، در زنجیر اسارت آن طاغیان، در آه و ناله بودند و پاسخ آنان شلاق بود و زنان حرم او که در اطراف او گریه می کردند، اي پدرم به فداي آن زنان داغدیده که بر حسین ناله می کردند ….. اي پدرم به فداي آن ماه هایی که در مدینه طلوع و در زمین غاضریه غروب نمودند، ….. که دستهاي ظلم دشمنان آنان را از منازلشان خارج نمود، اي پدرم به فداي آن گروه که از وطن خود آواره شدند، ….. آري قلب ها و جگرها می سوزد براي امام زین العابدین که در زیر سنگینی زنجیرها که تمام وجود او را احاطه کرده بود، او را دست و پا بسته می بردند ….. سوگند میخورم به خداوند بخشنده همان سوگند و قسمی به راستی که یا حسین، اگر فرعونها و طاغوت هاي اول نبودند قلب محمد درباره تو هیچگاه مضطرب و پریشان نمی شد و قلب علی هم از مصیبت فرزندش بدرد نمی آمد، آري آنها خیانت نمودند به آن پیمانها که با پیامبر بستند و آتش جنگی را که شعله ور ساختند که شراره هاي آن هیچگاه خاموش نگردد، یا امیرالمؤمنین یا علی بن ابی طالب اي صاحب اعراف و اي کسی که بر او عرضه می شود عمل هر مخلوق خواه محق باشد و یا باطل، اي صاحب حوض کوثر که آن را براي حزب و پیروان خود حلال و بر دشمنان خود حرام می نمایی، اي بهترین کسی در بین همه لبیک گویان به خداوند لبیک گفت و اي بهترین کسی که در بین تمامی طواف کنندگان به دور خانه خدا طواف کرد واي کسی که در بین همه بهترین سعی کنندگان، سعی نمود و دعا کرد و نماز خواند و در رکوع صدقه داد ….. از من به شما سلام و درودي است بی انتها، مادامی که هر دعا کننده عبارت حی علی الفلاح را اذان براي اقامه نماز، به صداي بلند بگوید….. و سلام و درود خدا بر شما مادامی که زندگی جریان داشته باشد …..)

(کلب گوید و سلام و رحمت و رضوان خداي خالق هستی بر وجود و روح و روان تو اي علاءالدین حلی و بر والدین تو و کسانی که تو را اینگونه پرورش دادند و با پاداش وافر بگونه اي که مسرور و دلشاد باشی تا ابدالآباد و خداوند نیز به ما بواسطه علاقه و دوستی با شما جزاي خیر عطا و ما را ازشفاعت شما در دنیا و آخرت برخوردار فرماید آمین، آمین، آمین یا رب العالمین یا امیرالمؤمنین ما در روز جزا در حالی که تشنه و هراسان هستیم به سوي تو خواهیم آمد و تو را به حسین تو قسم خواهیم داد تا بر ما نظر مرحمت بفرمایی و ما را نزدخداوند شفاعت فرموده تا از رستگاران محسوب و در بهشت خداوند ساکن گردیم و امیدواریم که نجات یابیم به خاطر حسین مظلوم تو و خداوند شفاعت تو را در مورد ما قبول بفرماید آمین، آمین، آمین یا رب العالمین).

قصیده پنجم:

(….. آن گروهی که عدول کردند از پیمان علی علیه السلام و با او به عداوت و دشمنی برخورد کردند و او را نپذیرفتند وتغییر دادند قول خود و نقض کردند عهد خود را در روز غدیر، که به او می گفتند (بخ بخ لک یا بن ابی طالب …..) و ازروي کینه و …..، آنها از حب عدول نکردند بلکه از ولایت او برگشتند، تا آنجا که وقتی پیامبر راهنما و بشارت دهنده از دنیارفت، هنوز او را غسل نداده و کفن نکرده، به شتاب و عجله بسوي ریاست رفته در حالی که وصی او علی بن ابی طالب به مصیبت عزاي فقدان پیامبر گرفتار و به کفن و دفن او مشغول بود و …..، طوق و گردنبند خلافت را آن بی پدران بر گردن ابوبکر انداختند ….. و چگونه رواست که روباه بیکاره رها بر شیران بیشه آقایی کند، ….. و او را خطاب به امیرالمؤمنین کردند و حال آنکه یقین داشتند که او در سمت و مقام خلافت غاصب است و اتفاق و توطئه نمودند که امر خلافت در میان آنان باشد و …..، آري جهل و آرزو آنان را فریب داد تا آنجا که براي تثبیت موقعیت خود منزل فاطمه زهرا (ص) همان نماد و مظهر ذوالقربی را آتش زدند، پس اي واي بر این مصیبت که بر او یعنی آن سیده نساء العالمین وارد شد، آري همان خانه اي که در آن پنج نفر بودند که ششمین آنها جبرئیل بود، که بدون هیچ خطا و گناهی به آتش مشتعل شد و بیرون آوردند مرتضی را از میان خانه خود، در حالی که مردم پست او را احاطه کرده بودند،

اي مردم به فریاد دینی برسید که یاوران آن کم شده و مردم پست و فرومایه صاحب و مالک آن شده اند، مزدور پسر جدعان (ابوبکر) دست به کار خلافتی شد که مقرون و متصل به مقام وحی است، پس فرزندان تیم کجا و خلافت و حکومت الهی کجا ….. بعضی از آنها گفتند (اقیلونی) یعنی مرا رها کنید که من فرد شایسته و مرد خوبی براي اینکار نیستم و حال آنکه او خوشحال بود به امر خلافت و شادي می کرد،آنوقت همین کسی که خلافت را اقاله می کرد، آن را به دومی واگذار کرد، پس در کدام یک از دو قولش آن مرد راست گفته است، پس پیروي کرد او را عدي از عداوتش و با ایجاد شکاف بیشتر در امر خلافت، و باب دشمنی و مجادله را باز کردکه روش او، هدف و اندیشه او را نشان می داد …..

و بعد از خود جمع کرد مشورت را در شورا به نحوي که پسر امیه (عثمان) آن را به گردن بگیرد و همینطور کینه ها منتقل شد، پس امر خلافت را برروش ستم کاري، دست به دست گردانیدند و آن را براي یکدیگر به ارث قرار دادند، پس عهده دار بد حکومتی بودند، درحالی که صاحب امر و کسی که درباره او تصریحی به اذن خدا شده بود از حکومت الهی دور و معزول گردید، همان کسیکه برادر پیامبر و بهترین جانشین و همان کسی که در پارسایی ضرب المثل بود، مقدم ترین مردم در قبول اسلام و در زمانیکه مردم همگی مشغول پرستش لات و عزي بودند، ….. تا آنکه از دنیا رفت در حالی که مظلوم بود و …..، و بعد از او به حسین ظلم و ستم کردند و پس از آنکه به او وعده یاري دادند و نامه ها به سوي او نوشته و قاصدها روانه نمودند ….. به اوهجوم آورده و او را محاصره کردند و حرام نمودند بر او آب فرات را و حال آنکه راه براي نوشیدن حیوانات وحشی و ….. بازبود …..، تا آنجا که جاري شد بر روي زمین خونهاي پاك و گرانقدر او و یارانش ….. پس افسوس بر سبط پیامبر خدا که تنها در میان سرکشان و طاغیان قرار گرفته و راههاي نجات بر او بسته شده بود ….. افسوس من بر او که خبر مرگ او را اسب اوذوالجناح به خیمه ها برد …..، و افسوس و اندوه من براي زینب که می دوید بسوي او و براي او دلی آکنده از شوق واضطراب بود، ….. با دست راست خود شمشیر را از حسین دور می کرد و با دست چپ خود صورت پاك و مطهر خود را میپوشانید و می گفت اي شمر عجله و شتاب بر کشتن پسر فاطمه نکن …..، آیا او پسر علی و بتول و محمد یعنی، کسی که نبوت به او پایان یافت نیست، ….. حذر کن از لغزشی که تو را براي ابدالآباد در آتش دوزخ قرار می دهد ….. ولی شمر بدبخت و شقی از انجام آن جنایت خودداري نکرد ….. و رفت که جدا نماید سري را که همیشه پیامبر خدا لبانش را مکیده وبه دندانهاي او بوسه می داد، تا آنکه مشاهده کرد خواهرش او را از نزدیک که گاهی می افتد و گاهی برمی خیزد، ….. و اسیر شدند در زمین داغ کربلا پس از شهادت او، زنان حرم او یعنی حرم رسول خدا و آنها را شهر به شهر و دیار به دیارگردش دادند در حالی که براي زنان بنی امیه پرده ها براي حفظ حجاب آنها آویخته بود، ….. قسم می خورم به خدا و پیامبرهادي و بشیر

و نیز قسم می خورم به خانه خدا که زائران طواف می نمایند آن را، با پاي برهنه و پوشیده که اگر اولی ها پیمان وصی را نشکسته بودند ….. هیچ قومی فرزندان علی را به شدت از آبشخورهایی که تشنگان به آن سیراب می شوند نهی نکرده بودند، پس اي دوست من هرگاه به کربلا آمدي مرا به گرد این قبرها طواف بده و گریه کن ….. اي آل محمد، اي کشتی هاي نجات و کسانی که من بعد از پروردگار صاحب عرش بر آنها اعتماد دارم ….. اگر یاري من از شما به دلیل گذشت زمان بین ما مقدور نشد، پس مدح و ثناي من به بزرگی شما همیشه و تا زمانی که زنده هستم متصل و مدام است، پس پیشکش شما از غلام شما این قصیده ممتاز است که مدح و غزل آن دلپذیر است ….. پس آماده و تقدیم کردم آن را به شما که سپر و محافظ من باشد از سوزش هلاك کننده آتش دوزخ و به واسطه زیبایی و معانی والاي این قصیده امیدوارم همان بهشتی را که در آن جوي هاي عسل روان است تا بر من عطا شود، پس درود و سلام و صلوات خداوند بر شما باد مادامی که بلبلی بر شاخسار گلی از، خوشی و مسرت نغمه سرایی کند و شب بر جهان پرده تاریکی خود را بر افکند.).

(کلب گوید ما امت محمد صلی اﷲ علیه و آله و عجل فرجهم نیز همگی گوئیم خدایا از تو مسئلت داریم تا ما را از شفاعت جناب حلی مقدس بهره مند و در دنیا و آخرت رستگارفرمایی آمین، آمین، آمین یا رب العالمین)

قصیده ششم:

(….. آیا فراموش کنم حسین را که چگونه هدف تیرها قرار گرفته بود و با اسب هایی که دشمنان خونخوار با ظلم و ستم بربدن پاك و مطهر او می تاختند، آیا فراموش کنم بزرگواري او را که در وقت محاصره دشمن و شدت بلا به یارانش ….. که چون شب فرا رسید و تاریکی همه جا را فرا گرفت فرمود بروید، که در این زمان راه براي روندگان باز است و ….. همگی یکدل و یکصدا می گفتند آیا ما آقا و سرور خود که تنها مانده است را به دشمن تسلیم کنیم و جوانان و پیران ما به سلامت باشند، و از ترس مرگ از راه هدایت منحرف شویم، و ما از عدل خداي کریم به کجا عدول کنیم، دوست داریم به اینکه کشته شویم و باز براي کشته شدن زنده شویم ….. و قیام کردند به خون خواهی …..، پس اي جان من و جان خاندانم فداي آن گونه هاي خاك آلود و غرق در خون یعنی همان جان نثاران از خاندان پیامبر که در اطراف او در زمین کربلا بر زمین افتاده و فداي او شده بودند، و حسین در آن میان به منزله ماه آسمان شده بود که آن ستارگان در اطراف آن نورافشانی می نمودند، حسین علیه السلام تشنه سر بریده شد و از دنیا رفت در حالی که فرات در پیش روي او موج می زد و لبریز از آب بود ولی بدترین و پست ترین مردمان از آشامیدن آب او را مانع شدند و رگهاي گردن سبط پیامبر را قبل از سیراب نمودن او بریدند و غول و شیطانی به نام شمر با ناجوانمردي او را بقتل رسانید و اسب او ذوالجناح برگشت در حالی که خبر مرگ او را با صداي بلند اعلام می کرد و صحرا از شیهه او پوشیده بود، و چون بانوان حرم مطهر، این صدا را شنیدند بیرون آمده و آن اسب را دیدند که زین او واژگون شده است پس همگی از حرم بیرون آمده و در حالی که لباسهاي آنان غارت شده بود و بر مرگ حسین بزرگوار، ناله و گریه و زاري می کردند، پس جانم فداي خواهر سبط شهید زینب که با صداي بلند ناله می نمود و بر ناله اش غمگین بود و می گفت اي برادر، اي ماه تابانی که بعد از درخشش خود نهان گردیدي و در زمان کمال خود غروب نمودي، اي برادرم تو خورشیدي بودي که خورشید جهان آرا از نور تو تیره و چشم از دیدن او خسته و کم سو می گردید، ….. آیا رواست که حسین تشنه کشته شود و حال آنکه جد او محمّد (ص)، رسول خدا و پیام آور او بسوي مردم است و آیا سزاوار است که حسین از نوشیدن آب ممنوع شود در حالی که همه درآسودگی در آشامیدن و یا بردن آب بودند، و آیا روا و سزاوار است حرم و خاندان پیامبر اسیر و در خرابه ها و سراي ویران و غریب مسکن بگیرند و خاندان زیاد پلید در قصرها جاي نمایند، و خاندان علی رنگ پریده در میان زنجیرها اسیر و هر وقت اسیري ناله می کرد داغدیده اي بر او می گریست …..،

یا حسین اي فرزند رسول خدا، اي آقا و سرور من، اگر من در روزعاشورا در کربلا نبودم و روزگار یاري و امداد مرا براي تو و یارانت به تأخیر انداخت، پس بر اشعار من نظر کن که چگونه به منزله تیرهایی جانسوز، بر دشمنان شماتت کننده تو فرود می آید، ….. …..، آري البته در آنجا که آیات قرآن به فضیلت شما سخن گوید، مدح و ثناي من چه قدر و منزلتی دارد و لذا زبان من بر شرح وصف فضایل شما کوتاه و شرح عذرخواهی آن طولانی است، و بر شما باد سلام و درود خدا مادامی که روشنایی روز نمایان و مادامی که خورشید را غروب در پی باشد،…..)

(کلب گوید و سلام و درود و رضوان بی انتهاي خدا بر تو باد اي حلی مقدس مادامی که نمازگزاران نماز خود را با اﷲ اکبر آغاز و با سلام پایان می دهند و ما امیدواریم که خداوند علی اعلی ما را از شفاعت تو در دنیا و آخرت بهره مند فرمایدآمین، آمین، آمین یا رب العالمین)

و نیز علامه سید احمد عطار در کتاب خود (الرائق) قصیده اي از او آورده و متذکر شده است که او آن را در بیماري منتهی به رحلت خود گفته است:

(….. نزدیک شد زمان رفتن و رحلت …..، و منتقل شدن من از قصرهاي وسیع، در تنهایی و غربت به تاریکی هاي توده هاي خاك، …..، ….. پس گفتم شما امانت خدائید، و من امانت سپرده حیدر یعنی بهترین خلق خدا هستم، اي حیدر اي مونس من در آن تنهایی، وقتی که حضور نکیر و منکر را در قبر خود مشاهده می کنم، من امید به تو دارم و نخواهم دید آن دو را جز بشیر و مبشر به خود، ….. پس خدایا به حق آن کسی که ایشان را بر مکنون اسرار تو از جهت معرفت امین دانستم، امیدوارم که ببخشی گناهان بنده اي را که فرود آمد به پناه آن کسی که بر همه عالمیان، طاعت و فرمانبرداري او را واجب فرمودي و یا امیرالمؤمنین من آن کسی هستم که نه پارسایی داشته و نه پرهیزکاربوده ام و نه اینکه از گناه دوري می کردم و نه به درماندگان یاري رسانیده ام و لیکن به ریسمان ولایت و محبت شما چنگ زده ام و بر شما اعتماد نموده ام و این براي من افتخار است پس اي آقا و مولاي من اي امیرالمؤمنین علی، اي یاري کننده دین اسلام، و اي کسیکه پایه هاي (کاخ رفیع) کج شده آن و به واسطه وجود با کمال تو بدون شک و تردید، صاف و استوار گردید، واي ذلیل کننده عزت کفر ….. تو را قسم می دهم به خداوند جهان، درباره بنده اي که به تو پناه آورده و به ولایت تو متحصن شده است، پس نظر فرما، بدرستی که من به عنوان مهمانی به پناهندگی شما آمده ام و مهمان و پناهنده را بر میزبان و پناه دهنده حقی غیر قابل انکار است.

(کلب گوید یا امیرالمؤمنین ما هم با دستان خالی و روي سیاه از گناهان و خطا، تو را نزد خداوند شفیع قرار می دهیم تا بلکه به عظمت آبروي تو و دوستان تو خصوصاً حلی مقدس خداوند به ما نظر مرحمت فرموده و رستگاري جاوید را نصیب ما فرماید خدایا به عزت و جلال خود و به حرمت و آبروي محمد و آل محمد علیهم السلام و عجل فرجهم بر ما نظر لطف و مرحمت بفرما آمین، آمین، آمین یا رب العالمین).

اتمام خلاصه ترجمه جلد 12 فارسی، جزء ششم کتاب شریف عربی الغدیربه عون اﷲ تعالی و عنایات حضرت حق جل جلاله