آزار…، در دل بِمانَد

🖊حکایت بیست و هفتم از باب سوم گلستان سعدی...؛ درباره طمع و مکر و حیله...!🖊

آزار، در دل بِمانَد

🖊حکایت بیست و هفتم از باب سوم گلستان سعدی…؛ درباره طمع و مکر و حیله…!🖊
🍀قسمت هفتم🍀

📚چندان که ریش و گریبان به دست جوان افتاد، به خود دَرکشید و بی محابا کوفتن گرفت…!
یارش…، از کِشتی به در آمد تا پشتی کند…، همچنین درشتی دید و پشت بداد…!
جز این چاره نداشتند که با او، به مصالحت گرایند و به اُجرت، مسامحت نمایند؛ کلُّ مداراةٍ صدقةً…!
⚘چو پَرخاش بینی…، تحمّل بیار…!
⚘که سَهلی…، ببندد دَرِ کارزار…!
⚘به شیرین زبانی و لطف و خوشی…؛
⚘توانی که پیلی…، به موئی کِشی…!
به عذرِ ماضی…، در قدمش فتادند و بوسه چندی به نفاق…، بر سر و چشمش دادند…!
پس به کِشتی در آوردند و روان شدند تا برسیدند به ستونی از عمارتِ یونان…، در آب ایستاده…؛ ملاح گفت؛ کِشتی را خلل هست، یکی از شما که دلاورتر است باید که بدین ستون برود و خطامِ کِشتی بگیرد، تا عمارت کنیم…!
جوان، به غرورِ دلاوری که در سر داشت، از خصمِ دل آزرده نیندیشید و قولِ حکما که گفته‌اند…؛ هر که را رنجی به دل رسانیدی، اگر در عقبِ آن صد راحت برسانی…، از پاداشِ آن یک رنجش، ایمن مباش…؛ که پیکان…، از جراحت به در آید و آزار…، در دل بِمانَد…!
⚘چه خوش گفت بکتاش با خیلتاش…؛
⚘چو دشمن خراشیدی…، ایمن مباش…!

⚘مشو ایمن…، که تنگ دل گردی…؛
⚘چون ز دستت…، دلی به تنگ آید…!
⚘سنگ بر باره ی حصار مزن…!
⚘که بُوَد کز حصار سنگ آید…!
چندان که مقود کشتی به ساعد برپیچید و بالای ستون رفت، ملّاح…، زمام از کَفَش در گسلانید و کِشتی براند…!
🦃🦃🦃
🦃🦃
🦃

آزار، در دل بِمانَد

🖊آنچه گذشت…؛
⬅️جوانِ مشت زن…، بدون زاد و توشه راهی سفر شد…، و در مسیرِ حرکت خود، به ساحل دریا یا رودخانه ای رسید…، چون پول نداشت…، نه تنها کشتیبان او را سوار بر کشتی نکرد، که قدرت بدنی او را نیز مورد تمسخر قرار داد…!

آزار، در دل بِمانَد

🖊ادامه ماجرا…؛
⬅️جوان مشت زن که از سوار شدن به کشتی ناامید شده بود…؛ درحالی که کشتی به حرکت درآمد…، فریاد زد که حاضر است لباس خود را به جایِ اجرت سوار شدن، بدهد…؛ کشتیبان طمع کرد و بازگشت…، ولی جوان که از تمسخر زور بازویش توسط او عصبانی بود…، وی را به زیر مشت و لگد گرفت…، همکار او به کمکش آمد، ولی جوانِ تنومند..‌.، او را هم زد…؛ این وضعیت، کشتیبان را عذرخواهانه به دست پای جوان انداخت و او را بر کشتی سوار و حرکت نمودند…!
پس از زمانی…، در سواحل یونان..‌.، کشتیبان حیله کرد و او را برای بستنِ لنگر کشتی به بالایِ ستونی فرستاد…، و وقتی به بالا رسید، ناگهان لنگر را از دست او کشید و حرکت کرد و جوان در میان آب، در بالای ستون گرفتار شد…!
🖊و امّا چند نکته ی مهم در این قسمت…؛
⬅️اوّل…؛ شرایطِ دشوار زندگیِ اجتماعی است که از ابتدا به صورت زیرپوستی در عباراتِ این حکایت خودنمائی می کند…؛ تا جائی که به رغم التماس هایِ جوانی قدرتمند…، نه تنها مَلّاح هیچ توجه ای به او ندارد، که قوّت بازوی او را نیز به سُخره می گیرد…، و جالب تر اینکه در این موقعیت…، هیچ اثری از مردمِ دیگری که در ساحل هستند و یا سوار کشتی شده اند، نیست…!
در این جامعه⬆️…، انگار دل هیچ کس برای کسی نمی سوزد…!!
⬅️دوم…؛ طمعِ کشتیبان در جریانِ قبول پیراهنِ تنِ جوان به جای کرایه است…!
⬅️سوم…؛ مکرِ جوان و ضرب و شتم ملوان و همکارش…؛ درحالی که در این صحنه نیز اثری از مردم نیست…!
⬅️چهارم…، مکرِ ملوان و همراه بردنِ جوان و انتقام گیری از او در موقعیت ساحلی و رها کردنِ بیرحمانه ی وی در بالایِ ستونی در میانِ آب…؛ و باز هم بی تفاوتیِ مردم…!
🖊و امّا نتیجه ی این قسمت از حکایت، بسیار قابل تامّل است…؛
⬅️الف . در مقابل زورِ زیاد.‌‌..، چاره ای جز مدارا نیست…!
⬅️ب . بسیاری از دوستی هایِ پس از نزاع و درگیری…، مخصوصاً از طرف کسی که موردِ جفا واقع شده…، می تواند منافقانه باشد و پرهیز از آن ضروری است…!
⬅️ج . دل آزاری…، موجبِ کینه می شود…، و آزار دیده، در کمینِ فرصت باقی خواهد ماند…!
⬅️د . آزردگی، با بی رحمی رابطه ای تنگاتنگ دارد…!
🖊و آنچه در این قسمت از حکایت قابلِ نقد به نظر می رسد…، مکرِ کشتیبان را تعبیر به مدارا کردن است؛ که مکر و مدارا…، دو مقوله ی کاملاً جدا هستند…!
🦇🦇🦇
الف- حجت

حکایتسعدیگلستان سعدی
Comments (0)
Add Comment