برچسب: جوان

مجموعه حکایتهای گلستان سعدی

بر نادر، حُکم نتوان کرد…!

پسر گفت؛ ای پدر! هر آینه تا رنج نبری، گنج برنداری؛ و تا جان در خطر ننهی، بر دشمن ظفر نیابی؛ و تا دانه پریشان نکنی، خرمن برنگیری!

9 فروردین 1403 0 دیدگاه
جکایت های گلستان

لا وَالله…! بَدرقه بُرد…!🌜

جوان را…، آتشِ معده بالا گرفته بود و عنانِ طاقت از دست رفته؛ لقمه ای چند از سرِ اشتها تناول کرد و دَمی چند آب در سَرش آشامید، تا دیوِ درونش بیارمید…، و بخفت!
پیرمردی جهاندیده در آن میان بود، گفت؛ ای یاران…! من از این بدرقه ی شما اندیشناکم…، نه چندان که از دزدان؛