برچسب: جکایت

از عقوبتش، ترسان

از عقوبتش، ترسان

از عقوبتش، ترسان…!🌜 🖊حکایت بیست و نهم از باب اول گلستان سعدی…؛ درباره ترس از خدا…!🖊   📚یکی از وزرا…، پیشِ ذوالنّون مصری رفت و همّت خواست که…؛ روز و شب به خدمتِ سلطان مشغولم…

از عقوبتش، ترسان

🌛زندگانیِ ما نیز…، جاودانی نیست…!🌜

📚کسی…، مژده پیشِ انوشیروانِ عادل آورد، گفت…؛ شنیدم که فلان دشمنِ تو را…، خدایِ عزّوجلّ برداشت…!

28 اردیبهشت 1401 0 دیدگاه
حکایت های گلستان

برو اندر جهان تَفرُّج کن

پسری…، برای فرار از تنگیِ معیشت، تصمیم به سفر گرفت؛ ولی پدر با این استدلال که “روزی” به کوشش نیست، با وی مخالفت کرد…!
🖊ادامه ماجرا…!

14 آبان 1400 0 دیدگاه