خاطرات یک رزمنده دفاع مقدس-2
گفت و گو با دكتر مرتضی سلیمانی
در مجموع چند ماه در کردستان ماندید؟ باز هم در کنار شهید کاوه، در عملیات دیگری شرکت کردید؟
به طور کلی شش ماه در کردستان بودم. یکی دیگر از عملیاتها در منطقة نقده، اشنویه و سرکان عراق برای تصرف قله حسنبیک انجام شد، قلهای که رادارهای عراق روی آن نصب شده بود. ما را با ماشینهای ایفا تا جایی که میشد بالا بردند. با این که تابستان بود، اما برف سنگینی آن بالا روی کوه جا خوش کرده بود. گردان ما همگی از روی برف عبور کردند ولی تنها یک رد پا بر آن افتاد. شنیده بودم سال قبل ۲۰ نفر از بسیجیها از شدت سرما در آنجا شهید شدهاند. از جایی که از ماشینها پیاده شدیم تا به قله برسیم، ۱۸ ساعت پیادهروی کردیم. وقتی آن بالا رسیدیم متوجه شدم از ۱۲۰ نفر که با هم حرکت کرده بودیم فقط هشت نفر به قله رسیدهاند؛ نه این که بقیه افراد ترسیده باشند، بلکه دامنهها آن قدر صعبالعبور بود که همه نتوانسته بودند بالا بیایند.
چند ساعتی بود که با عراقیها درگیر شده بودیم. ما هشت نفر بودیم و آنها حدوداً چهل نفر. جالب اینجا بود که همدیگر را میدیدیم، اما چون ما روی کوه بودیم و آنها پایینتر از ما بودند، تا حدی به آنها تسلط داشتیم.
البته هنوز به قله حسنبیک نرسیده بودیم. رضا؛ کمک آرپیجی من که هم کلاسی من بود دو سه ساعت بعد از من رسید بالای قله. آمد پیشم و گفت: من رسیدم. گفتم:
خب، الحمدالله.
عراقیها دو سه نفر از بچههای ما را با تیر زدند و شهید شدند و ما شدیم شش نفر. از طرفی هرچه میگذشت تعداد عراقیها بیشتر میشد؛ چرا که قله برایشان مهم بود. من آن قدر آرپیجی زده بودم که گوشهایم کیپ شده بود. یک آن به خودم آمدم، دیدم فقط من ماندهام و کمکم. متوجه شدم چهار نفر از بچهها عقب نشینی کردهاند. همه مهمات مان تمام شد و فقط یک کلاش داشتیم. عراقیها که وضعیت را دیدند شروع کردند به پیشروی.
رضا به من گفت: حالا چی کار کنیم؟
بهاش گفتم: برمیگردیم.
از صخرهها و ارتفاعات به سمت پایین میپریدیم. گاهی ارتفاع پرشمان تا چند متر هم میرسید. به هر جانکندنی بود، قدری پایین آمدیم و پشت یک صخره پنهان شدیم. دیگر شب شده بود و ما، بین کوههای بلند و سر به فلک کشیده عراق سرگردان بودیم. هوا هم به شدت سرد بود. خیلی خسته بودیم. نه غذایی داشتیم و نه آبی.
من به رضا گفتم: بیا پشت به پشت هم بدهیم و بخوابیم تا از سرما یخ نزنیم.
همین کار را هم کردیم. با این که فضا خیلی رعبآور بود، از شدت خستگی تا صبح خوابیدیم.
هوا که روشن شد برگشتیم سمت مقر و جان سالم به در بردیم. وقتی رسیدیم پیش نیروها، شهید کاوه آمد به استقبالمان. آن صحنه هیچ وقت از ذهنم نمیرود. شهید کاوه یک دستش در گچ بود و با دست دیگر ما را در آغوش گرفت.
یکی دیگر از عملیاتهایی که در کنار شهید کاوه انجام دادیم در منطقه باشماق انجام شد. باشماق نام روستای بزرگی در مرز عراق و ایران بود که حالا مثل مرز خسروی گمرک دارد. با شروع عملیات، ۲۴ ساعت از میان کوهها و صخرههای صعبالعبور حرکت کردیم تا به روستا رسیدیم. قبل از آن هم ۲۴ ساعت پیادهروی داشتیم. باشماق شده بود مرکز ضد انقلاب.
شهید کاوه خیلی به پیروزی و رسیدن به هدف اهمیت میداد.
شرایط خیلی سخت شده بود. هنوز به روستا حمله نکرده بودیم که غذا و آبمان تمام شد. بچهها شروع کردند به خوردن ریشه گیاهان. ریشهها را امتحان میکردند و هر کدام که شیرین بود به بقیه معرفی میکردند! آب هم ته دره بود، اما شهید کاوه به ما اجازه نمیداد برویم آب بیاوریم. به روستای باشماق که رسیدیم همگی پنهان شدیم تا وقتی که هوا تاریک شد به روستا حمله کنیم. الحمدالله روستا را تصرف کردیم و ضد انقلاب را تار و مار. هنوز آنقدری خستگی از تنمان در نرفته بود که شهید کاوه دستور حرکت داد. باید تمام این راهی را که آمده بودیم، تا سقز برمیگشتیم.
بعد از کردستان، باز هم جبهه رفتید؟
بله؛ اما بیشتر در جنوب و جبهههای میانی بودم؛ البته آن زمان با فرماندهان رفیق شده بودم و زمان عملیات که میرسید، من هم باخبر میشدم. یکی از عملیاتهای به یاد ماندنی برای من والفجر۸ است. باز هم شدم نیروی لشکر۵ نصر که فرماندهاش آقای قالیباف بود.
من به همراه نُه دانشجوی دیگر راهی جبهه شدیم. به ما گفتند چون عملیات بزرگی در پیش است باید آموزش ببینید و گفتند از بین سکانداری و غواصی یکی را انتخاب کنید که ما رفتیم برای سکانداری.
آموزشها در کرخه، منطقه خیبر و کارون انجام میشد.
پدر و برادرم حسین هم در والفجر۸ بودند. برادرم در گردان جندالله بود.
عملیات سختی بود. من باید قبل از شروع عملیات، قایقم را به همراه هشت نفر نیرو از اول آبراه تا ساحل اروند میآوردم بدون این که قایق را روشن کنم. با توجه به این که اروند، یک رودخانة وحشی بود، کار دشواری بود. وقتی غواصان به خط زدند من موتور را روشن کردم و گازش را گرفتم و نیروها را لب ساحل پیاده کردم. سریع برگشتم و هشت نفر دیگر را سوار کردم. این هشت نفر تخریبچی بودند و مینهای ضد تانک با خودشان داشتند. قایق خیلی سنگین شده بود و سخت حرکت میکرد. هر چه گاز میدادم قایق جلو نمیرفت. یکی از این هشت نفر به من گفت:
برادر! تو میترسی؟
نه او مرا میشناخت و نه من او را.
به او گفتم:
چرا بترسم؟! شما که نشستهاید و من ایستادهام. اگه این طور فکر میکنی بیا خودت سکان رو بگیر.
آمد کنارم ایستاد و سکان را گرفت. وقتی متوجه ماجرا شد. گفت:
آره، راست میگی.
جزر رودخانه شروع شد و آب آمد عقب. تمام خورشیدیها و سیمخاردارهایی که عراق کنار ساحل کار گذاشته بود، از آب زد بیرون. من هم کانال را گم کردم و قایقم بین خورشیدیها گیر کرد. طناب قایق را گرفتم و پیاده شدم و تا سینه فرو رفتم در باتلاق. به سختی قایق را تا حدود صد متر، در حالی که آن هشت نفر کف آن نشسته بودند، از بین خورشیدیها و سیمخاردارها تا کنار ساحل کشیدم. شرایط خیلی سختی بود ولی خداوند کمکم کرد تا بتوانم آنها را به خط عراق برسانم. آنها که پیاده شدند، دوباره قایق را از همان مسیر برگرداندم. خورشیدیها را که رد کردم قایق را از میان گل و باتلاق به آب رساندم. موجهای وحشی رودخانه مرا به سمت ساحل هل میداد و نمیگذاشت قایق را روشن کنم. چندین بار قایق را به آب رساندم ولی تا میآمدم موتور را روشن کنم، دوباره موجها قایق را روانه گل و لای میکردند. تمام توانم را جمع کردم و یک یا زهرا(س) گفتم و سیم موتور را کشیدم. این بار موتور روشن شد. به سرعت خودم را به ساحل خودی رساندم و دوباره هشت نفر دیگر را سوار کردم. آنها را که پیاده کردم، یکی از نیروها، یک اسیر درجهدار عراقی را تحویل من داد که ببرمش آن طرف. هر دو نشستیم توی قایق. دیگر هوا روشن شده بود. آن عراقی هیکل درشتی داشت. نه دستهای او بسته بود و نه من اسلحه داشتم؛ با این که میتوانست به راحتی مرا در آب بیندازد و برگردد سمت خودشان، اما میترسید. بحمدالله توانستم او را تحویل دهم.
کمی از برادرها و پدرتان بگویید؟
ما شش برادر بودیم. گاهی پیش میآمد همگی منطقه بودیم. یادم هست یک بار با تمام برادرها و پدرم در اهواز بودیم. حسین در عملیات والفجر۸ شهید شد. همانطور که گفتم در گردان جندالله بود و من سکاندار بودم. شب قبل از شهادتش او را دیدم. به نهری از اروند اشاره کرد و گفت:
من توی این آب غسل شهادت کردم.
بهاش گفتم:
شهادت حقه ولی انشاءالله که مسئلهای نیست.
به من گفت: نه، من خواب حضرت زهرا(س) را دیدهام و مطمئنم شهید میشم. خواستم بهات گفته باشم.
آن زمان شهدا واقعاً برای ما فرقی نداشتند؛ چه برادر بود، چه پدر، چه دوست، همه یکسان بودند. از هم خداحافظی کردیم. من حواسم پی او بود. فردایش ترکش خورد به گلویش و شهید شد، اما چون درگیر عملیات و مجروحیتم بودم وقتی نیشابور رسیدم که ده روزی از تشییع جنازهاش میگذشت. حسین آن زمان که شهید شد دو تا بچه داشت.
پس شما هم در والفجر۸ مجروح شدید، از جراحتهایتان برایمان بگویید؟
بله، در عملیات والفجر۸ شیمیایی شدم. از طرفی استخوان پایم بر اثر اصابت به بدنة قایق، آسیب جدی دید و مرا درگیر خودش کرد. مدتها پایم از زانو باز نمیشد تا این که مادر یکی از رزمندگان در لنگرود گیلان با روش سنتی، آن را درمان کرد. در کربلای۱ و ۵ هم بر اثر اصابت تیر و ترکش از ناحیه سینه و کمر مجروح شدم.
آیا شما با شهید برونسی هم آشنایی داشتید؟
بله. من با او خیلی در منطقه بودم. شهید برونسی فرمانده تیپ امام جواد(ع) لشکر۵ نصر بود. یادم هست عملیات کربلای۱ طولانی شده بود و پنج ماهی میشد که در منطقه مانده بودیم. به هر ترتیب بود تسویه بچهها را دادند که میشد ۲۵۰ تومن. بعد هم تعدادی اتوبوس آمد تا ما را ببرد مشهد. داشتیم سوار میشدیم که شهید برونسی صدایمان کرد. همه از اتوبوسها پیاده شدیم و جمع شدیم یک گوشه. شهید برونسی گفت: شرایط الان، دقیقاً همان شرایط زمان امام حسین(ع) است. عملیات بسیار مهمی در پیشه. هر کس میخواد بمونه و هر کس به هر دلیلی نمیتونه بمونه، بره. هیچ اجباری نیست.
حدود یک سوم نیروها ماندند و بقیه رفتند. من هم ماندم. سوار اتوبوس شدیم و رفتیم ایلام. از آنجا ما را بردند صالحآباد و از آنجا رفتیم میمک. من شدم فرمانده گروه ویژه گردان سیفالله. شهید اندرآبی فرمانده گردان ما بود. یک هیبت خاصی داشت. انسان خالص و پاکی بود. با آن قد رشیدش جلوی ستون حرکت میکرد. یادم هست یک خمپاره نزدیک او منفجر شد. دل و رودهاش ریخت بیرون. با این همه، همانطور ایستاد. آنقدر تحمل کرد که کل گردان رد شوند و بعد افتاد زمین و شهید شد. اینقدر مقاوم بود این بزرگ مرد روحش شاد و یادش گرامی باد.
در عملیات کربلای۵ هم حضور داشتید؟
بله؛ در کربلای۵ فرمانده گروه ویژه بودم. قبل از شروع عملیات، خودم کسانی را که کارکشته بودند برای این گروه انتخاب کردم و آموزشهای سختی را برایشان گذاشتم.
ما چون گروه ویژه بودیم باید قبل از هر گردان و گروهان به خط میزدیم. عملیات که شروع شد، قرار شد ما از محور میدان امام رضا(ع) به خط بزنیم. در شلمچه یک منطقه وسیعی زیر آب بود. نیروهای خودی روی آب، یک راه باریک برای عبور و رسیدن به پد عراق درست کرده بودند. تیربارچی عراقی دقیق این راه را نشانه گرفته بود و هر کی میخواست از آن عبور کند، میزد. برادر مظفری (نماینده سابق مردم نیشابور در مجلس شورای اسلامی) و از نیروهای با اخلاص را دیدم که رزمنده ها را راهنمایی می کرد به همراه برادر محسن قاجاریان معاون گردان، من یکی از نیروهایم را صدا زدم، تا خواست از معبر رد شود، عراقیها او را زدند. نفر دوم هم، به همین شکل شهید شد. دیدیم اینطور نمیشود برادر محسن گفت برادر مرتضی خودت بلند شو به هر جانکندنی بود از آب عبور کردم و باقی نیروها هم پشتم آمدند. عملیات سختی بود. متر به متر باید جلو میرفتیم و انواع موانع را رد میکردیم. شاید سه گردان در کل توانست ۳۰۰ متر جلو برود. به هر سختی بود، با عنایت خدا خط شکسته شد و رزمندگان ما دژهای مستحکم دشمن تا بن دندان مسلح را در هم کوبیدند. آنجا که رسیدیم نیروها عوض شدند و ما برگشتم عقب، اما باز در مرحله سوم عملیات، شهرک دوعیجی را فتح کردیم. وضعیت عجیبی بود. جلو و چپ و راستمان عراقیها بودند. درگیری تن به تن بود. یک نیرویی داشتم که زبانش میگرفت. اولین بار بود آمده بود جبهه، اما خیلی شجاع و نترس بود. به او گفتم:
تو این بالا وایسا، هر وقت عراقی اومد من رو صدا کن.
من هم پایین خاکریز مشغول کندن سنگر بودم. چندین بار مرا صدا زد. هر بار میرفتم بالا، عراقیها را میزدم و دوباره برمیگشتم پایین. فاصله من و او شاید حدود یکی دو متر بود. یک خمپاره۱۰۰ آمد، درست خورد بین ما. این خمپارهها را عراق اولین بار بود که در کربلای۵ استفاده میکرد. خصوصیتش این بود که سوت نمیزد و آدم متوجه نمیشد. همینطور که من دولا شده بودم و مشغول کندن سنگر بودم، خمپاره بینمان منفجر شد. حدود بیست و هفت، هشت ترکش وارد کمرم شد و بسیاری از مهرههای کمرم را شکست. آن بنده خدا هم شهید شد. منو برادر محمد عین آبادی و برادر محمد علی دستجردی سریع سوار آمبولانس کردند و در بیهوشی تمام راهی بیمارستان شهید بقایی اهواز کردند.
بیمارستان جا نداشت و من را برده بودند داخل یک سوله، فردایش دوباره به هوش آمدم، دیدم دکتر آمده و هرکس را که وضعش بهتر است مرخص میکند. من جزو کسانی بودم که باید میماندم؛ بهخصوص این که هیچ کار خاصی جز تزریق مسکن برایم انجام نشده بود.
به هر جان کندنی بود، چفیهام را محکم به کمرم بستم و رفتم جلوی در سوله. به شخصی که نگهبانی میداد گفتم: دکتر گفته من مرخصم. نگاهی به من انداخت و رو کرد به دکتر و گفت: دکتر! ایشون بره؟ دکتر هم همانطور که پشتش به من بود و مشغول ویزیت مجروحین بود، گفت:
آره. مرخصه.
من با همان وضعیت و درد شدید برگشتم منطقه و تا انتهای عملیات آنجا ماندم. عملیات که تمام شد با قطار آمدم مشهد. اولین عمل جراحی را آن جا روی کمرم انجام دادند. کمرم خوب نشد و سالی یکی دو ماه من را از پا میانداخت. از سال ۶۵ تاکنون شش عمل دیگر روی کمر، و چهار عمل از قفسه سینه و زیر بغلم انجام گرفت تا کمی اوضاع جسمیام بهتر شد ولی درد همچنان هست. دیگر کاری نمیشود کرد. چه کنیم، درد رفیق من است. و تلنگری است برای ماندن، مردم شریف ایران بدانند من رزمنده هیچ طلبی از این ملت کشورم ندارم بلکه به مردم، شهدا و آرمان هایم بدهکارم. بیائید قدر کشورمان را بدانیم و به هم عشق بورزیم و برای تعالی خود و کشورمان تلاش کنیم.
ممنون که وقتتان را در اختیارمان گذاشتید؛ برایتان آرزوی سلامتی داریم..
ادامه دارد…

