برچسب: سعدی

گلستان سعدی

🌛تأدیبِ دنیا…، تعذیبِ عُقبی…!🌜

این سخنِ حکیمانه، درباره تفاوتِ گرفتاری و عذابِ انسان و ماهیتِ آن، در این دنیا و آن دنیاست…!

📚✍️وقتی سخن از “تأدیب” است و استناد به “عَذَابِ الْأَدْنَىٰ” قرآن…، منظور مجازات‌های خفیفِ دنیویِ فردی و عمومی است، که با هدفِ بیدار کردن و به راه آوردنِ انسان‌های گناهکاری که از مسیرِ بندگی، خارج شده‌اند، بر آنان نازل می‌شود…!

24 بهمن 1403 0 دیدگاه
گلستان سعدی

🌛سنگ خُرده…!🌜

اندک اندک…، خیلی شود…؛ و قطره قطره…، سِیلی گردد…؛ یعنی…؛ آنان که دستِ قُوّت ندارند…، سنگ خُرده نگه دارند…، تا به وقتِ فرصت…، دمار از دِماغِ ظالم برآرند…!

مجموعه حکایتهای گلستان سعدی

کودکی بر بامِ رباطی…!

این حکایت طولانی، حاوی نکات قابل توجهی است که نه تنها برای مطالعات اجتماعی و رفتار شناسی در آن روزگار مفید است

20 شهریور 1403 0 دیدگاه
مجموعه حکایتهای گلستان سعدی

بر نادر، حُکم نتوان کرد…!

پسر گفت؛ ای پدر! هر آینه تا رنج نبری، گنج برنداری؛ و تا جان در خطر ننهی، بر دشمن ظفر نیابی؛ و تا دانه پریشان نکنی، خرمن برنگیری!

9 فروردین 1403 0 دیدگاه
جکایت های گلستان

تهیدستان را، دستِ دلیری بسته است…!

پدر، به دیدار او شادمانی کرد و بر سلامتِ حالش شکر گفت!

شبانگه، زآنچه بر سرِ او گذشته بود؛ از حالتِ کِشتی و جورِ ملّاح و روستائیان بر سرِ چاه و غَدَر کاروانیان، با پدر می‌گفت!

پدر گفت؛ ای پسر…! نگفتمت هنگام رفتن، که تهیدستان را، دستِ دلیری بسته است و پنجه ی شیری، شکسته!

25 آبان 1402 0 دیدگاه
جکایت های گلستان

لا وَالله…! بَدرقه بُرد…!🌜

جوان را…، آتشِ معده بالا گرفته بود و عنانِ طاقت از دست رفته؛ لقمه ای چند از سرِ اشتها تناول کرد و دَمی چند آب در سَرش آشامید، تا دیوِ درونش بیارمید…، و بخفت!
پیرمردی جهاندیده در آن میان بود، گفت؛ ای یاران…! من از این بدرقه ی شما اندیشناکم…، نه چندان که از دزدان؛

جکایت های گلستان

حیوانِ لایَعلَمْ…

حکایت بیست و پنجم از باب سوم گلستان سعدی…؛ درباره رابطه ی لباس و شخصیت…!

24 مرداد 1402 0 دیدگاه
غزل 332

فرو رفت از غمِ عشقت دَمَم، دَم می‌دهی تا کِی

دَمار…، هر معنائی که داشته باشد،  چندان مهم نیست…، زیرا زمانی که برآورده شود…، دیگر طاقتی برای انسان باقی نمی مانَد و طاق می گردد…!

جکایت های گلستان

طالبِ روزی…، مطلوبِ اَجل…!

🖊حکیمانه شصت وششم از باب هشتم گلستان سعدی…؛ درباره رزقِ معلوم و اجلِ محتوم…!🖊

25 بهمن 1401 0 دیدگاه
از عقوبتش، ترسان

از عقوبتش، ترسان

از عقوبتش، ترسان…!🌜 🖊حکایت بیست و نهم از باب اول گلستان سعدی…؛ درباره ترس از خدا…!🖊   📚یکی از وزرا…، پیشِ ذوالنّون مصری رفت و همّت خواست که…؛ روز و شب به خدمتِ سلطان مشغولم…