شرافتی که مفت فروخته شد
داستان واقعی
پرویز سالهای آخر خدمتش را میگذراند. بیش از بیست سال در یکی از وزارتخانههای مهم کار کرده بود و به خاطر سابقه و اعتمادی که طی این سالها کسب کرده بود، به بعضی بخشها و پروژههای حساس دسترسی داشت. همیشه خودش را آدمی سالم و درستکار میدانست؛ کسی که از موقعیتش سوءاستفاده نکرده و نان حلال سر سفره برده است.
اما هر بار که قسطها و اجاره خانهاش را پرداخت میکرد، چیزی ته دلش سنگینی میکرد. با خودش میگفت: «پس سهم من از این همه سال کار چه شد؟»
تا اینکه یکی از اقوامشان که سالها خارج از کشور زندگی میکرد، به ایران آمد. وضعیت مالی فرهاد خیلی خوب بود. خانواده هم از معاشرت با او بدشان نمیآمد. فرهاد در ملاقات اول، خیلی معمولی و صمیمی شروع کرد؛ از وضعیت زندگی پرویز سوال کرد، از وضعیت تحصیل دخترها پرسید و بعد آرامآرام بحث را به کار او کشاند.
پرویز اول حساس نشد. فرهاد فامیل بود و لحنش هم دلسوزانه به نظر میرسید. چند بار دیگر هم او و خانوادهاش را به مهمانی و دورهمی دعوت کرد. کمکم پرویز از حرف زدن با فرهاد خوشش آمد؛ خوب گوش میداد و راه حلهای جذابی داشت.
تا اینکه فرهاد در یکی از دورهمیها پیشنهاد عجیبی مطرح کرد. گفت میخواهد در زمینه واردات کار کند و دوست دارد پرویز هم شریکش باشد. پرویز لبخند تلخی زد و گفت سرمایهای برای شراکت ندارد. فرهاد گفت منظورش پول نیست، سابقه و دسترسی پرویز خودش سرمایه است؛ اگر اطلاعات بعضی پروژهها، نیازهای فنی سازمان و مسیرهای اداری را بدهد، او میتواند کار واردات را جلو ببرد. بعد هم حرف سهم پرویز، خرید خانه در خارج و حتی گرفتن اقامت برای پرویز و خانوادهاش را پیش کشید.
پرویز جا خورد.
آن شب تا دیر وقت خوابش نبرد. از یک طرف سالهایی را مرور میکرد که سالم کار کرده بود؛ از طرف دیگر، رؤیاهای جوانی که به آنها نرسیده بود آزارش میداد: خانهای که نداشت، سفرهایی که نرفته بود و حس عقبماندن از قافله.
چند روز با خودش کلنجار رفت. اول اسمش را گذاشت کمک به فامیل. بعد گفت فقط کمی اطلاعات کلی است. بعدتر به خودش قبولاند که این هم نوعی استفاده از تجربه سالها خدمت است. کمکم مرزها در ذهنش جابهجا شد.
پیشنهاد فرهاد را پذیرفت.
از آن به بعد، تمام فکر پرویز درگیر پولی شد که قرار بود از این شراکت به دست بیاورد. خانواده هم کمکم وارد همان فضا شدند؛ برنامهریزی برای سفر خارجی، خرید خانه و لوازم زندگی، موضوع بیشتر گفتگوهایشان شده بود.
در سازمان، رفتار پرویز تغییر کرده بود و از هر دسترسیای که داشت استفاده میکرد تا پروژههای مهمتری برای فرهاد پیدا کند. کمکم به جزئیات بعضی پروژههای محرمانه هم نزدیک شد. حتی نقشههای فنی و مشخصات قطعاتی را که چند شرکت وابسته نیاز داشتند، به دست آورد و برای او فرستاد.
فرهاد هم از خارج، عکس خانههایی را میفرستاد که میگفت برای پرویز در نظر گرفته است. هر عکس، وجدان پرویز را کمی آرامتر میکرد.
اوضاع ظاهراً خوب پیش میرفت. حتی پرویز، فرهاد را برای یک قرارداد واردات به سازمان معرفی کرده بود و کارها داشت نهایی میشد. بازنشستگی نزدیک بود و او خیال میکرد بالاخره بعد از سالها، زندگی روی خوشش را نشان داده است.
تا روزی که او را برای صحبت به حراست دعوت کردند.
اول فکر کرد موضوع سادهای است؛ شاید یک بررسی معمولی پیش از بازنشستگی. اما سؤالها که شروع شد، رنگ از صورتش پرید. درباره فرهاد پرسیدند و فایلهایی که از سازمان خارج شده بود.
پرویز سعی کرد آرام بماند، اما هر سؤال تکهای از آیندهای را که برای خودش ساخته بود خراب میکرد. در ذهنش همه چیز را مرور کرد؛ مهمانیهای فرهاد، حرفهای دوستانه، مقایسهها، دلخوریهای خودش، عکس خانهها و فایلهایی که فکر میکرد فقط بخشی از یک معامله اقتصادیاند.
همانجا فهمید ماجرا از اول شراکت نبوده. فرهاد دقیقاً همان جایی دست گذاشته بود که سالها پرویز را آزار داده بود؛ حس عقبماندن، دیدهنشدن و نارضایتی از زندگی.
پرویز به میز مقابلش نگاه کرد و برای اولین بار بعد از مدتها، کلمهای در ذهنش روشن شد که خودش چند ماه قبل سعی کرده بود معنایش را عوض کند: شرافت.
آن روز فهمید شرافت فقط سالم کار کردن در روزهای عادی نیست؛ شرافت یعنی وقتی دلخوری، مقایسه، نیاز و وسوسه کنار هم ردیف میشوند، آدم هنوز امانتدار چیزی بماند که به او سپردهاند.
پرویز دیگر جوابی نداشت. نه برای مأموران حراست، نه برای سازمان، نه حتی برای خودش.
منبع:متسا

