برچسب: پدر

توبه نزد بدترین پدر

توبه نزد بدترین پدر داستان واقعی

بعد از ظهر پنج شنبه بود. بوی حلوا در تمام خانه پیچیده بود و همسرم چادرش را به سر کرد تا آن را به عنوان خیرات اموات به درب خانه همسایه ها ببرد.

8 خرداد 1404 0 دیدگاه
مجموعه حکایتهای گلستان سعدی

بر نادر، حُکم نتوان کرد…!

پسر گفت؛ ای پدر! هر آینه تا رنج نبری، گنج برنداری؛ و تا جان در خطر ننهی، بر دشمن ظفر نیابی؛ و تا دانه پریشان نکنی، خرمن برنگیری!

9 فروردین 1403 0 دیدگاه
جکایت های گلستان

تهیدستان را، دستِ دلیری بسته است…!

پدر، به دیدار او شادمانی کرد و بر سلامتِ حالش شکر گفت!

شبانگه، زآنچه بر سرِ او گذشته بود؛ از حالتِ کِشتی و جورِ ملّاح و روستائیان بر سرِ چاه و غَدَر کاروانیان، با پدر می‌گفت!

پدر گفت؛ ای پسر…! نگفتمت هنگام رفتن، که تهیدستان را، دستِ دلیری بسته است و پنجه ی شیری، شکسته!

25 آبان 1402 0 دیدگاه