دسته: ادبیات کهن

مجموعه حکایتهای گلستان سعدی

بر نادر، حُکم نتوان کرد…!

پسر گفت؛ ای پدر! هر آینه تا رنج نبری، گنج برنداری؛ و تا جان در خطر ننهی، بر دشمن ظفر نیابی؛ و تا دانه پریشان نکنی، خرمن برنگیری!

9 فروردین 1403 0 دیدگاه
خوش آمد گوئی حافظ به آمدن نوروز و بهار

ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی

ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن

که قارون را غلط‌ها داد سودای زراندوزی

29 اسفند 1402 0 دیدگاه
تفسیری غزل از حافظ

مال و جاه

حافظ اَر بر صدر ننشیند…، ز عالی‌ مشربی است…! عاشقِ دُردی‌کِش…، اَندر بندِ مال و جاه نیست

12 بهمن 1402 0 دیدگاه
جکایت های گلستان

پند گیر از مصائبِ دگران…!🌜

نیک بختان…، به حکایت و اَمثالِ پیشینیان…، پند گیرند…، ز آن پیش‌تر که…، پسینیان…، به واقعه‌ی او مَثَل زنند…! دزدان…، دست، کوته نکنند…، تا دستشان. کوته کنند…! ⚘️نرود مرغ…، سویِ دانه فراز…؛ ⚘️چون دگر مرغ…، بیند اندر بند…! ⚘️پند گیر از مصائبِ دگران…؛ ⚘️تا نگیرند دیگران به تو پند…! به قلم الف – حجت

جکایت های گلستان

تهیدستان را، دستِ دلیری بسته است…!

پدر، به دیدار او شادمانی کرد و بر سلامتِ حالش شکر گفت!

شبانگه، زآنچه بر سرِ او گذشته بود؛ از حالتِ کِشتی و جورِ ملّاح و روستائیان بر سرِ چاه و غَدَر کاروانیان، با پدر می‌گفت!

پدر گفت؛ ای پسر…! نگفتمت هنگام رفتن، که تهیدستان را، دستِ دلیری بسته است و پنجه ی شیری، شکسته!

25 آبان 1402 0 دیدگاه
جکایت های گلستان

لا وَالله…! بَدرقه بُرد…!🌜

جوان را…، آتشِ معده بالا گرفته بود و عنانِ طاقت از دست رفته؛ لقمه ای چند از سرِ اشتها تناول کرد و دَمی چند آب در سَرش آشامید، تا دیوِ درونش بیارمید…، و بخفت!
پیرمردی جهاندیده در آن میان بود، گفت؛ ای یاران…! من از این بدرقه ی شما اندیشناکم…، نه چندان که از دزدان؛

حافظ و غزلیات عاشقانه

‌بکوش خواجه و از عشق بی‌ نصیب مباش

“نصیب” را “بهره”…؛ و به طور خاص، “بهره وافر از امورِ مفید و سودمند” معنی کرده اند…! اینکه بهره گیری از عشق، نیازمند “کوشش” است یا نیازی به تلاش ندارد…، مطلبی محلّ بحث و گفتگوست، چرا که خودِ لسان الغیب در بیتی به ظاهر دوگانه، می گوید…؛

تفسیری غزل از حافظ

طفیل هستیِ عشقند…، آدمی و پَری…!

“طُفیل” در ادبیاتِ امروزی، دارایِ معانیِ منفیِ متعددی است مانند…؛ اَنگل و سربار و…؛ که این معانی، با آنچه موردِ نظر حافظ است، سنخیت ندارد…!

24 مرداد 1402 0 دیدگاه
جکایت های گلستان

حیوانِ لایَعلَمْ…

حکایت بیست و پنجم از باب سوم گلستان سعدی…؛ درباره رابطه ی لباس و شخصیت…!

24 مرداد 1402 0 دیدگاه
غزل 332

فرو رفت از غمِ عشقت دَمَم، دَم می‌دهی تا کِی

دَمار…، هر معنائی که داشته باشد،  چندان مهم نیست…، زیرا زمانی که برآورده شود…، دیگر طاقتی برای انسان باقی نمی مانَد و طاق می گردد…!