برچسب: حکایت

مجموعه حکایتهای گلستان سعدی

کودکی بر بامِ رباطی…!

این حکایت طولانی، حاوی نکات قابل توجهی است که نه تنها برای مطالعات اجتماعی و رفتار شناسی در آن روزگار مفید است

20 شهریور 1403 0 دیدگاه
جکایت های گلستان

تهیدستان را، دستِ دلیری بسته است…!

پدر، به دیدار او شادمانی کرد و بر سلامتِ حالش شکر گفت!

شبانگه، زآنچه بر سرِ او گذشته بود؛ از حالتِ کِشتی و جورِ ملّاح و روستائیان بر سرِ چاه و غَدَر کاروانیان، با پدر می‌گفت!

پدر گفت؛ ای پسر…! نگفتمت هنگام رفتن، که تهیدستان را، دستِ دلیری بسته است و پنجه ی شیری، شکسته!

25 آبان 1402 0 دیدگاه
از عقوبتش، ترسان

آزار…، در دل بِمانَد

🌛آزار…، در دل بِمانَد…!🌜
🖊حکایت بیست و هفتم از باب سوم گلستان سعدی…؛ درباره طمع و مکر و حیله…!🖊
🍀قسمت هفتم🍀

18 فروردین 1401 0 دیدگاه
حکایت های گلستان

نتوان رفت به زور

🖊آنچه گذشت…!
مخالفتِ پدر، بی اثر بود و پسر به رغم اینکه آهی در بساط نداشت…، به اتکایِ زورِ بازو، راهی سفر شد…!
🖊ادامه ماجرا…!
اولین تحقیر پسر در مسیر…، در کنار رودخانه یا دریا اتفاق افتاد؛ چون پولی برای سوار شدن به قایق نداشت…، اجازه سوار شدن ندادند و زورِ بازوی او نیز موردِ تمسخر قرار گرفت…!

حکایت های گلستان

رزق…، مقسوم است…!

🖊آنچه گذشت…؛
⬅️مخالفت پدر با مسافرت پسر…، موجب شد تا پسر فوائد سفر را بگوید…؛ ولی پدر این فایده ها را مخصوص پنج گروهِ تجّار . عالمانِ شیرین سخن . خوب رویان . افرادِ خوش صدا و پیشه وران دانایِ فن دانست…!
🖊ادامه ماجرا…؛
⬅️به رغم این…، پسر باز هم استدلال کرد که گرچه رزق مقسوم است، ولی برای به دست آوردن آن باید تلاش نمود و ضمن مطرح نمودن قدرتِ بدنی خود، راهیِ سفر شد…!

حکایت های گلستان

پینه دوز، مَلِکِ نیمروز

⬅️پدر…، در ادامه، صاحبانِ صوتِ خوش و افرادِ کاردان و دارایِ حرفه را نیز در ردیفِ چهارم و پنجم اهلِ سفر قرار داد…!

حکایت های گلستان

دولت…، نه به کوشیدن است

🖊موضوعِ داستان…، جوان مُشت زنِ تنومندی است که برای رهائی از تنگی معیشت، به رغم مخالفت پدر، ترکِ دیار می کند و در این مسیر با مسائل مختلفی روبرو می گردد…!