
پینه دوز، مَلِکِ نیمروز
حکایت بیست و هفتم از باب سوم گلستان سعدی...؛ درباره دلایلِ عزّت در غربت...!
پینه دوز، مَلِکِ نیمروز
حکایت بیست و هفتم از باب سوم گلستان سعدی…؛ درباره دلایلِ عزّت در غربت…!
قسمت چهارم
چهارم…، خوش آوازی که به حنجره ی داودی…، آب از جریان و مرغ از طیران باز دارد…، پس به وسیلتِ این فضیلت، دلِ مشتاقان صید کند و اربابِ معنی به مُنادِمَت او رغبت نمایند و به انواع…، خدمت کنند…!
⚘سمعی اِلی حُسن الاغانی…!
⚘مَنْ ذَاالّذی جَسّ المثانی…!
⚘چه خوش باشد آهنگِ نرمِ حزین…؛
⚘به گوشِ حریفانِ مستِ صبوح…!
⚘بِه از رویِ زیباست آوازِ خوش…؛
⚘که آن، حَظِّ نَفس است و…، این، قُوتِ روح…!
{پنجم}یا…؛ کمینه پیشهوری که به سعیِ بازو…، کفافی حاصل کند، تا آبروی…، از بهرِ نان ریخته نگردد…؛ چنان که خردمندان گفتهاند…؛
⚘گر به غریبی رَوَد از شهرِ خویش…؛
⚘سختی و محنت نَبَرَد پینه دوز…!
⚘ور به خرابی فِتَد از مملکت…؛
⚘گرسنه خُفتد مَلِکِ نیمروز…!
پسر در واکنش به مخالفِ پدر با مسافرت خود…، برخی از فوائد سفر را برشمرد که پدر ضمن تائیدِ آن…؛ گفت این فایده ها…، مخصوصِ تجّار و عالمانِ شیرین سخن و صاحبانِ جمال و… است…!
ادامه ماجرا…؛
پینه دوز، مَلِکِ نیمروز
پدر…، در ادامه، صاحبانِ صوتِ خوش و افرادِ کاردان و دارایِ حرفه را نیز در ردیفِ چهارم و پنجم اهلِ سفر قرار داد…!
و امّا صوتِ خوش…؛
در فرهنگ دینی، وقتی پایِ صورتِ زیبا در میان باشد، به جمالِ حضرت یوسف علیه السلام نسبت داده می شود…، مانند آنچه اغراق گونه در مجالس جشن عروسی می خوانند…؛
⚘گوئیا یوسف جمالی…، با جمالِ دلربایش…؛
⚘خویش را آماده از بهرِ زلیخا کرده امشب…!
و زمانی که سخن از صدایِ زیبا باشد، آن را به صوتِ حضرت داود علیه السلام تشبیه می نمایند…؛
⚘برکش ای مرغِ سَحَر نغمه داودی باز…؛
⚘که سلیمانِ گُل از بادِ هوا بازآمد…!
صوتِ حضرت داود علیه السلام به میزانی خوش بود که نوشته اند…؛
“پرندگان، هنگام نغمه سرائی وی، در محراب عبادتش جمع میشدند و حیواناتِ بیابان نیز به مُجرّدِ شنیدن صدایش به او نزدیک میشدند و از شدّتِ تأثیرِ جذبه صدایِ خوش او، حضور مردم (و خطرهای ناشی از آن) را فراموش میکردند.”
و درباره پیشه وران…، همین بس که به علتِ تخصصی که دارند…، در هر کجایِ عالَم…، گلیم خود را از آب بیرون می کِشند…؛ حتی اگر “پینه دوز” باشند…!
اشاره پدر به فوائد سفر برای پیشه وران…، بیانگر این است که پسرِ مشت زنِ وی…، به جز مشت زنی، با هیچ حرفه ی دیگری آشنائی نداشته است…!
و طعنه ی آخر این قسمت به “مَلِکِ نیمروز…” و مقایسه ی او با “پینه دوز…” نیز، اشاره ی غریبی به بی هنری پادشاهان است…؛ پادشاهانی که قریب به اتفاق جز جنایت و خیانت، هنرِ دیگری نداشته اند…!
⚘روزی گذشت پادشهی از گذرگهی…؛
⚘فریادِ شوق…، بر سرِ هر کوی و بام خاست…!
⚘پرسید زآن میانه…، یکی کودکِ یتیم…؛
⚘کاین تابناک چیست که بر تاجِ پادشاست…؟!
⚘نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت…؛
⚘این…، اشک دیده ی من و خون دلِ شماست…!
ادامه دارد…
الف- حجت